تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - شكل‌هایِ ایدئولوژیكِ بازخوانیِ زن یا ایدئولوژی در رابطه با وضعِ موجود چه‌گونه كار می‌كند

زن به شكل‌هایِ گوناگونی خوانده و بازخوانده شده است. همه‌ی آن شكل‌ها چه در رابطه با حقیقتِ وضعیت چه در رابطه با شكل‌هایِ بازخوانیِ دیگر، وجهی ایدئولوژیك پیدا کرده اند. وجهِ ایدئولوژیكِ آن شكل‌ها را باید با دقتی گسترده پی گرفت و تعقیب كرد؛ به‌ویژه در این موضوعِ خاص كه از همان آغاز، پای در جهانی می‌گذاری كه در آن همه‌چیز شكلی طبیعی، به‌قاعده و ازلی‌ابدی به خود گرفته است. و این، خود، یك‌راست ما را با ایدئولوژی رودررو می‌كند. در این نوشتار، قیدِ ’ایدئولوژیك‘ را در نسبت با ’وضعِ موجود‘ به كار می‌برم. چنین روی‌كردی مفهومِ ایدئولوژی را در معنایی خاص از آن محدود می‌كند. درواقع، از این طریق می‌خواهم كاركردهایِ خودِ ایدئولوژی را مشخص كنم.

این نوشتار، بیش از یادداشتی درباره‌ی موضوع نیست؛ طرحی نامنسجم از موضوعی پهن‌دامنه. 

 

آ) وضعِ موجودِ زنانه

بگذارید از مفهومِ ’وضعِ موجودِ زنانه‘ آغاز كنیم. این، چیست؟ نخست به مفهومِ ’وضعِ موجود‘ بپردازیم.

’وضعِ موجود‘ مفهومی ذهنی ـ اگر نگوییم ایده‌آلیستی ـ است اما تا آن‌جایی که آن را با وضعیتِ مشخصِ مکانی/زمانی، یعنی شرایطِ موجودِ اجتماعی و دگرگونی‌هایِ آن، ربط ندهیم. با ربط‌دادنِ آن به این شرایط است که مفهومی تاحدی عینی و تماماً ضروری می‌شود. از این نظر، ’وضعِ موجود‘ بدل می‌شود به نامی که ما به برشی زمانی/مکانی از شرایطِ اجتماعی می‌دهیم، مانندِ عکسی که لحظه‌ای خاص را ثبت می‌کند. این عکس از این لحاظ ذهنی است که با ایستاندنِ عناصر و ویژگی‌هایِ متغیرِ اجتماعی، آن‌ها را ’ثابت‘ فرض می‌کند و ضروری است و ضرورتی عینی دارد، از این لحاظ که قصد دارد با اشاره‌ی مستقیم به و برجسته‌کردنِ آن عناصر و ویژگی‌ها، آن‌ها را ’موضوعِ بررسیِ‘ خود کند.

 

وضعِ موجودِ زنانه

هر نوع دگرگونیِ بنیادی در وضعیتِ مشخصِ هر گروهِ اجتماعی که خود برآمده از شکاف‌هایِ پیشین در آن وضعیت و ناشی از تضادهایِ درونیِ آن است، ’رد‘ (trace)ی از خود در ’آگاهیِ ممكنِ‘ آن گروهِ اجتماعی بر جای می‌گذارد. آن دگرگونی نه تنها آن گروه را در وضعیتِ مشخصِ تازه‌ای قرار می‌دهد بلكه اثری را که بر آگاهیِ ممكنِ آن گروه گذاشته است، چونان آگاهیِ ممكنِ تازه‌ی آن گروه آشكار می‌كند (آگاهیِ موجود). مجموعِ آن وضعیتِ مشخصِ تازه‌ی برساخته‌شده و آن آگاهیِ ممكنِ تازه‌ی موجود، وضعِ موجودِ آن گروهِ اجتماعی است. البته ’آگاهیِ ممکن‘ نیاز به توضیح دارد. آگاهیِ ممکن ارتباطی مشخص با عقلِ سلیم دارد و آگاهی‌ای است که نه از طریقِ کاوشِ نظری و کنشِ عملیِ پی‌گیر بلکه از قرارگرفتن گروه در سطحِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگیِ مشخصی بر می‌آید. در این‌جا ’جایگاهِ اجتماعی‘ گروه مشخص می‌کند که به چه سطحی از آگاهی می‌تواند دست یابد.

در این‌جا زنان، آن گروهِ اجتماعی اند و ’وضعِ موجودِ زنانه‘ از یک سو به دگرگونی‌ای عینی در وضعیتِ آنان اشاره دارد و از سویِ دیگر به دگرگونی‌ای در آگاهیِ ممکن‌ آنان. هر چند که همین ’وضع موجودِ زنانه‘ را پایه و بنیادی برایِ تبیین و سپس، دگرگونیِ وضعیتِ زنان قراردادن، شكلی از برخوردِ مشخصاً ایدئولوژیك با مسئله‌ی زن است.

 

1. ’عقلِ سلیمِ‘ فمینیستی

گرایشی وجود دارد كه با واكنشی در برابرِ ساختارِ مردانه، می‌كوشد با چنگ‌زدن به آن‌چه ’وضعِ موجودِ زنانه‘ می‌خوانم، پایه‌ای برایِ ایستادگی در برابرِ آن ساختار فراهم كند. از آن‌جا كه چنین كاری اساساً نه با نقد و فرارفتن از آن وضعِ موجود بلكه در فضایِ پافشاری بر و اشاره‌كردن به آن صورت می‌گیرد، هر چند در آغاز شكلی از تفاوت و برابرایستایی را پدید می‌آورد اما آرام‌آرام شروع می‌كند به گردِ چنین ’وضعِ موجود‘ی نظریه‌پردازی كردن و آن را به‌شكلی ساده‌انگارانه هسته‌ی مقاومت پنداشتن.

بگذارید مثالی بزنم. در دورانِ پهلویِ دوم، دگرگونی‌هایِ اجتماعی در وضعیتِ زنان (اساساً زنانِ متوسطِ شهری) نه تنها آن‌ها را در وضعیتِ مشخصِ جدیدی قرار داد (برایِ نمونه داشتنِ شغل، استقلالِ فردی، پوشش و...) بلكه ’رد‘ی در آگاهیِ ممكنِ این زنان گذاشت كه دربنیاد، آگاهیِ ممكنِ تازه‌ای را برایِ آن‌ها رقم زد (من باید مانندِ زنی مدرن رفتار كنم؛ من باید انتخاب كنم و می‌توانم انتخاب كنم؛ من باید كار كنم و...).

در این‌جا، مسئله، طردكردنِ یك‌سویه‌ی چنین فضایِ ممكنی و حسرتِ آن زنِ اصیلِ پیشین را خوردن نیست (کاری که شریعتی در فاطمه فاطمه است می‌کند) بلکه مسئله، آن گرایشی است كه با مطلق‌كردنِ این آگاهیِ ممكنِ تازه، بدونِ كندوكاو در سویه‌هایِ بنیادی یا لایه‌هایِ زیرینِ آن، بدونِ ربط‌دادنِ تاریخیِ این آگاهی به آن دگرگونی، فکر می‌کند می‌تواند با ازآنِ‌خودکردن و دفاعِ سرسختانه از وضعِ موجودِ زنانه، بنیادِ نظری‌ای نیرومند برایِ خود فراهم كند. آگاهیِ ممکن در همین سطح متوقف می‌شود و پیش‌تر نمی‌رود چرا که نمی‌تواند برود. اما وجود عنصری اضافی به نامِ آگاهیِ انتقادی یعنی همان کاوش‌هایِ نظری و عملیِ پی‌گیر می‌تواند کاستی‌هایِ آن آگاهیِ ممکن را ببیند و از آن فراتر برود.

بازتابِ چنین گرایشی را آشكارتر می‌توان در زندگیِ روزمره‌ی زنان از هر طبقه‌ی اجتماعی پی گرفت. آن‌ها عنصرهایی از ’وضعِ موجودِ زنانه‘ را (از طرزِ پوشش و آرایش تا چیزهایی مانندِ احساساتِ خاصِ زنانه، روحِ زنانه، نگاهِ زنانه و... را) چنان مطلق می‌كنند و چنان دربردارنده‌ی سویه‌ای رهایی‌بخش در نظر می‌گیرند كه گویا تنها با شعارِ ”زنانه‌شدن یا زن‌شدنِ هرچه‌بیش‌تر“ كه چیزی بیش‌تر از فرار و پناه‌بردن به ’وضعِ موجود‘ نیست، می‌شود در برابرِ زن‌ستیزی و مردسالاری ایستاد.

چنین گرایشی، نخستین كاركردِ ایدئولوژی را آشكار می‌كند: آرمانی‌كردنِ (idealize) وضعِ موجود برایِ حفظِ وضعِ موجود.

و دم‌ودستگاهی عریض‌وطویل از ایده‌ها و نهادها، از این كاركرد پشتیبانی می‌كند: «زنانِ ونوسی، مردانِ مریخی»، «رمزورازِ زنانه»، شعارِ «خانواده، خانواده، خانواده» و...

 

2. ذات‌ها یا ثابت‌هایِ زنانه

برایِ این‌كه ’وضعِ موجودِ زنانه‘ حفظ شود، جدا از آرمانی‌كردن‌اش، باید ثابت‌ها یا ذات‌ها دگرگونی‌ناپذیر و ابدی‌ازلی و البته، اثبات‌ناپذیر در خود داشته باشد تا حتا با دگرگونی‌هایی در وضعیت هم بشود با ارجاع به آن‌ها ”همه‌چیز را به جایِ اول‌اش بر گرداند“. یكی از بهترین پهنه‌ها برایِ یافتن و نشانه‌گذاریِ این هسته‌های دگرگونی‌ناپذیر ’زیست‌شناسی‘ است. چنین زیست‌شناسی‌ای باید بتواند عناصری را باز شناسد یا دقیق‌تر، تفسیر كند كه شكلِ ثابت‌هایِ ریاضی را داشته باشند. این عناصر یا ثابت‌ها یا ذات‌ها، آن‌هایی اند كه با ’سرنوشتِ زنانه‘ گره می‌خورند؛ مانندِ احساساتی‌بودنِ زنان، صلح‌طلب‌بودنِ زنان (به معنایی كه این‌روزها تویِ بوق و كرنا كرده اند)، مادریت، طبیعت‌بودنِ زنان (یعنیِ آن پهنه‌ی دهنده و مادرواری كه عرصه‌ای برایِ تحققِ سوژگیِ مردانه است) و... . اما یكی از این ثابت‌ها كه بیش‌ازهمه در مركزِ توجه قرار گرفته و كم‌وبیش پایه‌ی اساسیِ انتزاعِ ویژگی‌هایِ بالا است، ’تنِ زن‘ است.

این ثابتِ دگرگونی‌ناپذیر، ازلی‌ابدی و هم اثبات‌ناپذیر (از این نظر كه واجدِ خصلتی اسطوره‌ای و رازآمیز در نظر گرفته می‌شود)، عرصه‌ی تاخت‌وتازِ روی‌كردهایِ ایدئولوژیك به مسئله‌ی زن است؛ چه با سركوب‌اش (در كلِ روی‌كردهایِ زن‌ستیز و مردسالارِ مذهبی و نامذهبی) چه با آرمانی‌كردن و مطلق‌كردن‌اش (در روی‌كردهایِ فمینیستیِ رادیكال).

 

3. زنانه/مردانه

’وضعِ موجود‘ خود را یك‌دست و بی‌شكاف و هم‌چون یك ’كل‘ صورت‌بندی می‌كند اما از پاره‌هایِ گوناگون و چه‌بسا ناهم‌ساز شكل یافته است (زنانه/مردانه، فاحشه/قدیسه، خدایگان/بنده). اما چرا به خودیِ خود به علتِ پاره‌هایِ ناهم‌سازش از هم نمی‌پاشد؟ در این‌جا است كه دو ایده سر بر می‌آورند: یكی ایده‌ی ’كل‘ی دربنیاد كاذب كه این پاره‌ها یا دقیق‌تر، ثابت‌ها را به هم پیوند می‌زند، دومی ’ایده‌ی مكملیتِ این پاره‌ها یا ثابت‌ها‘ است.

آن ثابت‌ها یا پاره‌ها (زنانگی/مردانگی) نه به خودیِ خود معنایی دارند و نه واضح اند بلكه از گذرِ حضور و به‌واسطه‌ی تعلق به ’كل‘ی كه آن‌ها را گردِ محوری جمع می‌كند، معنا و وضوح می‌یابند. زنانگی و مردانگی را نمی‌شود بدونِ محوریتِ ’كل‘ی دربنیاد كاذب به نام‌هایِ دینِ، عرف، فیزیولوژی و... ، تعریف و مشخص كرد.

از سویِ دیگر، این دو ثابت، مكملِ یك‌دیگر به حساب می‌آیند یعنی چونان پاره‌هایی جداافتاده، هر یك، از قِبَلِ وابستگی به دیگری است كه امكان‌پذیر اند. دقیق‌تر این كه هر یك، تنها در چارچوبِ بسته و تخطی‌ناپذیرِ خودش است كه در جایگاهِ مكملِ دیگری قرار می‌گیرد وگرنه هر نوع هم‌آمیزی‌ای، به شكلی ویرانگر هر دویِ آن‌ها را از هم می‌پاشاند. ’كل‘ با هراساندن از این هم‌آمیزی و سپس، فروپاشی است كه ’كل‘ماندن‌اش را در این‌سطح حفظ می‌كند.

 

4. زنانگیِ ابدی

’وضعِ موجود‘ با ’كل‘شدن‌اش تاریخِ واقعی‌‌اش را از دست می‌دهد و وا می‌گذارد. هر پاره‌ای از ایدئولوژی ارتباط‌اش را با تاریخی كه از آن برامده، قطع كرده است و به این معنا، وادار می‌شود ’تاریخ‘ی برایِ خود بسازد. زنانگی، نه وضعی حادث كه قدیم است. پس برایِ اثباتِ این قدیم‌بودن نمی‌توان به تاریخی ارجاع داد كه بنیادِ شكل‌گیریِ آن است. بنابراین باید برپایه‌ی زمانی موهومی ’تاریخی موهومی‘ بر ساخته شود تا بتواند برایِ اثبات آن توجیهی فراهم كند.

این ’تاریخ‘ شكل‌هایِ متفاوتی به خود گرفته است: گستره‌ای از سِفرِ آفرینش تا زیست‌شناسیِ اجتماعی.

 

 

بر پایه‌ی آن‌چه تا این‌جا گفته شد، می‌توان آن شكل‌هایِ ایدئولوژیك را چنین تعریف كرد: شكل‌هایی كه با آرمانی‌كردن و مطلق‌كردنِ ’وضعِ موجود‘ (در این‌جا، زنانه) ثابت‌هایی دگرگونی‌ناپذیر و اثبات‌ناپذیر (در این‌جا زنانگی، مردانگی و...) را تبیین و تفسیر می‌كنند كه بر پایه‌ی این اصل كه آن‌ها در جداییِ سفت‌وسخت‌شان مكملِ یكدیگر اند (اصلِ مكملیت)، در یك ’كل‘ به هم پیوند خورده اند و معنا و وضوح‌شان را هم از همین پیوندخوردگی با آن ’كل‘ به دست می‌آورند. این ’كل‘ ارتباط‌اش را با تاریخی كه از آن برآمده، قطع كرده است و ’تاریخ‘ی از آنِ خود دارد و به همین نسبت هم آن پاره‌ها یا ثابت‌ها را ـ اگر حتا تاریخی داشته اند ـ از تاریخ‌شان محروم كرده است.

 

ب) رهایی

اما رهاییِ ایدئولوژیك كه درواقع، رهایی از این شكل‌هایِ ایدئولوژیك است، تنها با آشكاركردنِ كاركردِ این شكل‌ها و مبارزه با آن‌ها تا ویرانی‌شان و سپس، آفریدنِ شكل‌هایِ نوینی از سوژه‌هایی تاریخی ممكن است كه هر نوع ثابتِ دگرگونی‌ناپذیر و اثبات‌ناپذیری را دود می‌كنند و به هوا می‌فرستند. باید كارهایی كرد: 1. فرارفتن از ’عقلِ سلیم‘ی كه اساساً در پیِ آرمانی‌كردنِ ’وضعِ موجود‘ است 2. ازهم‌پاشاندنِ همه‌ی ذات‌هایِ نسبت‌داده‌شده و هر نوع ذات‌باوری؛ همه‌ی ثابت‌ها باید از گذرِ نقدی ماتریالیستی‌تاریخی امكان‌پذیری‌شان اثبات شود 3. ’كل‘ نه كاذب است، نه ناممكن بلكه تهی است. آن ثابت‌ها نه نسبت به یك تهی بلكه نسبت به دگرگونی‌هایِ به‌شكلِ‌ماتریالیستی بازشناخته‌شده‌ی تاریخی‌شان سنجیده می‌شوند یعنی نسبت به فرایندِ تاریخی‌شدن‌‌شان یعنی نسبت به خودِ تاریخی‌شان 4. از سه گزاره‌ی پیشین آشكار است كه هیچ هستیِ بی‌زمان و فراتاریخی‌ای نه نسبت به خودش و نه نسبت به دركِ ما از آن، نمی‌تواند هستی داشته باشد.

’این كارها‘ رهایی را در سطحی ایدئولوژیك آن هم صرفاً در ستیز با ’وضعِ موجود‘ پی می‌گیرند، البته تا آن‌جا كه خود، به شكل‌هایِ ایدئولوژیكِ تازه‌ای منجر نشوند.  

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر