تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - پیش‌طرحی درباره‌ی مکانِ تاریخی، سنت‌ها و سرکوب

مکان‌هایی در شهر وجود دارند که درواقع می‌توان آن‌ها را بازمانده‌هایی از گذشته‌ی شهر دانست؛ مکان‌هایی که به‌شکلی با تاریخِ آن گره می‌خورند. بیش‌ترِ شهرهایِ کنونی ـ به‌ویژه مادرشهرها ـ مشخصاً با چنین مکان‌هایی نشان‌گذاری شده و آن مکان‌ها به نماد (symbol)ها و شاخص‌هایی از گذشته‌ی شهر و هویتِ کنونیِ آن بدل شده یعنی به عبارتی نمادین شده اند (symbolize). آن‌چه با نامِ مکانِ تاریخی (historical place) می‌نامیم، به همین مکان‌ها اشاره دارد. حتا شهرهایی که چندسالی بیش‌تر از برپاییِ آن‌ها نمی‌گذرد، مکان‌هایی مشخص را، در خود، چونان نمادها یا شاخص‌هایی دارند که با آن‌ها شناخته می‌شوند. مکان‌هایِ تاریخی چه در حدودِ شهر باشند، چه بیرون از مرزهایِ مشخصِ آن، به سببِ پیوستگیِ اندام‌وارِ تاریخی با بافتِ هویتیِ شهر، عملاً بخشی از شهر در نظر گرفته می‌شوند. در این مقاله می‌خواهم به مکانِ تاریخی‌ای بپردازم که خود، دارایِ تاریخی سیاسی نیز هست و بررسیِ ارتباطِ آن با نظریه‌پردازی حولِ شهر و برنامه‌ریزی برایِ آن و پاسخ به یک پرسشِ اساسی که چه‌گونه سیاستِ چیره بر دولت و حکومت با حذف‌کردنِ چنین مکان‌هایی به ازمیان‌رفتنِ سنتِ مردمِ آن شهر و سپس به نابودیِ هستی و چیستیِ شهر، هویتِ شهر، می‌انجامد.

در آغاز باید بگویم که منظورِ من از مکانِ تاریخی، به‌هیچ‌وجه به بناها یا ساختمان‌هایِ تاریخیِ شهر منحصر نمی‌شود بلکه جایِ رخ‌دادنِ واقعه‌ای تاریخی را نیز، حتا بی آن‌که اثری از آن باقی مانده باشد، در بر می‌گیرد. شهر، نمی‌تواند آن مکان را از یاد ببرد و بی‌شک آن رخ‌داد در ذهنِ نسلِ درگیر با آن رخ‌داد و حتا نسل‌هایِ بعد خواهد ماند. در تاریخ به عنوانِ آن روایتِ بی‌خدشه و تام‌وتمامِ حاکمان، بی‌شک بسیاری از این مکان‌ها حذف می‌شوند و ازطریقِ برنامه‌ریزیِ شهری نه تنها خاطره‌ای از آن‌ها باقی نمی‌ماند بلکه هرگونه تلاش برایِ حفظِ آن مکانِ تاریخی سرکوب می‌شود. نکته این که حتا در نظریه‌پردازی‌هایِ عمومی درباره‌ی شهر، شهر چونان فضایی خلق‌الساعه در نظر گرفته می‌شود که می‌توان آن را به هر شکل که خواست شکل داد و هم‌چون آب، تنها شکلِ ظرفی را خواهد گرفت که ما برایِ آن درنظر گرفته ایم. شهر، به‌هیچ‌وجه فضایی آب‌گونه نیست بلکه فضایی سخت است از خاطره‌ها [این خاطره‌ها صرفاً فردی نیستند]، تاریخ‌ها و مکان‌هایِ تاریخی. همان‌طور که نمی‌شود مجلسِ بهارستان را با دستگاه‌هایِ خاک‌بردار یک‌باره محو کرد، همین‌طور هم نمی‌شود برایِ نمونه کافه‌هایِ کوچک و بی‌نامی را که با خاطره‌های گروهی از افراد گره خورده اند، به‌سادگی محو کرد.

این موضوع هنگامی به موضوعی به‌شدت حساس بدل می‌شود که با سیاست ربط پیدا می‌کند. ساده بگویم، شاید دم‌ودستگاهِ حکومت با ویران‌نکردنِ خانه‌ی مثلاً علاءالدوله که مثلاً حاجی‌بازاری‌ای در عهدِ قَجَر بوده، مخالفتی نداشته باشد یا میدانی را که مثلاً رخ‌دادی تاریخی‌سیاسی در آن روی داده و کوشندگانِ درگیر در آن، اکنون، موردِ تأیید هستند، به مکانی نمادین بدل کند تا یادِ آن‌ها بر تنِ شهر حک شود، اما به‌هیچ‌وجه اجازه نخواهد داد مثلاً محلِ کشته‌شدنِ یک مبارزِ سیاسی در حتا رژیمِ پیشین که اکنون هم چندان موردِ تأیید نیست، ’نمادین‘ و بر تنِ شهر حک شود. از این‌جا ما به گزاره‌ای اساسی می‌رسیم: ’هرگونه حک‌وثبتِ نمادین بر تنِ شهر از گذرِ خواستِ دولت و حکومت ممکن می‌شود‘. این، گزاره‌ای مهم است چراکه می‌شود در آن این را هم تشخیص داد که آن‌چه اکنون در شهر، به بخشی از تنِ شهر و هویتِ آن بدل شده است، به‌شکلی نشان‌دهنده‌ی خواستِ دولت و حکومت است.

نظمِ چیره، شهر را یک‌پارچه از آنِ خود می‌خواهد به همین علت نمی‌تواند این را بر تابَد که ’جا و مکان‘ی در شهر باشد که برایِ مردم دربردارنده‌ی خاطره‌ای باشد که آن خاطره، دربرابرِ یک‌پارچه‌سازی و ایدئولوژیِ چیره قرار گیرد و نشان از چیزی دیگر، بیرون از ایدئولوژیِ چیره داشته باشد. او چنین مکانی را حذف می‌کند و به‌شدت از ’نمادین‌شدنِ‘ آن جلو می‌گیرد. پس این مکان، صرفاً به خاطره‌ای ذهنی بدل می‌شود که دوام‌آوردن‌اش تنها با به‌یاد‌سپرده‌شدن‌اش در ذهنِ آن نسل و شاید نسل‌هایِ بعد، بستگی خواهد داشت.

یک نمونه‌ی مشخص از چنین وضعیتی را کافه‌ای مانندِ کافه‌نادری داشته است؛ کافه‌ای که برایِ سال‌ها ’پاتوقِ‘ نویسنده‌ها و شاعرانِ بزرگِ معاصر ـ که البته بسیاری از آن‌ها اکنون موردِ تأییدِ ایدئولوژیِ چیره نیستند ـ بوده است. به بهانه‌هایِ واهی، این کافه برچیده شد و به عبارتِ دقیق‌تر حذف شد. حذف‌شدن آن از تنِ شهر، آن را بدل به خاطره‌ای ذهنی کرد که صرفاً شاید در ذهنِ یکی دو نسلِ دیگر دوام بیاورد و سپس بدل می‌شود به نامی دور از کافه‌ای که در یکی‌دوجا در برخی داستان‌ها یا گفت‌وگوها نامی از آن بُرده شده است. چنین می‌شود که منطقِ حذف عملاً بخشی از هستیِ واقعیِ شهر را تنها برایِ رسیدن به بالاترین حدِ یک‌سان‌سازی نابود می‌کند.

 

فروپاشاندنِ سنت‌ها

پی‌آمدِ محتملِ چنین فرایندی، فروپاشیِ سنت‌هایی است که کنشگرانِ اجتماعی آن‌ها را پدید آورده اند، با آن‌ها یکی شده اند و آن‌ها را جزئی از روندِ اجتماعی‌شدنِ خود در نظر گرفته اند. سنت را در این‌جا نباید به معنایِ ’آن‌چه قدیمی است‘ در نظر گرفت. سنت (tradition) را باید در این‌جا به معنایِ هر شکلی از سامان‌یافتگیِ تجربه‌ها، دستاوردها و کنش‌هایِ گذشته و کنونیِ یک گروهِ اجتماعیِ خاص که در روندی کم‌وبیش پایا و ماندگار قرار می‌گیرد، در نظر گرفت. در این معنا، اساساً هر کنشِ انسانی، اگر بتواند در روندی پایا و کم‌وبیش پایدار در کنارِ کنشِ دیگر افرادِ درگیر، شکلی ماندگار پیدا کند، می‌تواند، به‌شکلی، بدل به ’سنت‘ شود و اساساً هر فضایِ نوِ اجتماعی تا به شکلِ یک سنت در نیاید و نتواند خود را در نهادها، فرایندها و ساختارهایِ اجتماعی حک و ثبت و متجلی کند، نمی‌تواند تداوم یابد. این تداوم، جزءِ ضروریِ هرگونه نهادمندی و تحققِ اجتماعی است. چنان یک‌سان‌سازیِ ایدئولوژیکی دقیقاً علیهِ همین تداوم و به طریقِ اولی، علیهِ سنت‌هایِ اجتماعی عمل می‌کند. چیزی که طبیعتاً به ازمیان‌رفتنِ هویت‌های اجتماعی‌ای می‌انجامد که به‌شکلی با آن سنت‌ها گره خورده اند. اما فرایندِ فروپاشاندنِ سنت‌ها، همه‌ی سنت‌ها را در بر نمی‌گیرد بلکه تنها آن سنت‌هایی را در بر می‌گیرد که در تضاد یا در برابرِ نظمِ حاکم اند.

این فرایند، اثری انکارنشدنی بر پیکرِ شهر می‌گذارد. شهر که حتا در سرآغازهایِ پدیدآمدن‌اش مکانِ گونه‌گونی و تنوعِ خرده‌فرهنگ‌ها، نمادها، سنت‌ها و روابطِ متقابلِ اجتماعی بود، در چنین فرایندی، به مجموعه‌ای یک‌دست، بی‌روح و بی‌رنگ از چیرگیِ تام‌وتمامِ یک ایدئولوژی، یک سنت و یک خرده‌فرهنگ بدل می‌شود. شهر می‌میرد.

 

چه‌گونه می‌شود در برابرِ این روند ایستادگی کرد؟

هیچ کنشگرِ اجتماعی نیست که به‌شکلی در ’سنت‘ی مشخص قرار نگیرد و خود را به آن متعلق نداند، هرچند که این تعلق کاملاً ناخودآگاه و نااندیشیده باشد. و هیچ، سنتِ اجتماعی نیست که ـ اگر با روندِ حذف روبه‌رو نشده باشد ـ اثر یا رَد (trace)ی در شهر باقی نگذارد. راسته‌هایِ شغلی نمونه‌ای از همین اثر یا رَد هستند. بازار، مکانِ سنتِ اقتصادی است. بازاریان که قشری اقتصادی در نظر گرفته می‌شوند، صرفاً به دلیل مشارکت در توزیعِ کالاها نیست که بازاری فرض می‌شوند بلکه حضورِ مستمر در ’مکان‘ی در شهر به نامِ بازار نیز هست که آن‌ها را ’بازاری‘ ـ به عنوانِ الگویی رفتاری و شکلی خاص از اخلاق، فرهنگ و... ـ می‌کند. آن ’مکان‘ را به‌هیچ‌وجه نباید آن‌چنان بی‌اهمیت فرض کرد که گویی، هر جایِ دیگری هم باشد، ما با یک بازاری روبه‌رو خواهیم شد. نه! تنها در ’مکانِ‘ بازار است که می‌توان از وجودِ نقشی اجتماعی به عنوانِ ’بازاری‘ یاد کرد. این ’مکان‘ در شهر، تاریخی دارد. این تاریخ، که پیوسته با سنتِ بازار است، حرکتِ آن ’مکان‘ است در زمان. و رَدی که از خود بر پیکرِ شهر نهاده است، ’بازار‘ است. هرگونه دگرگونی در این ’مکان‘ به دگرگونی در شکلِ و محتوایِ سنتِ آن می‌انجامد و به‌ویژه، برعکس. نمونه‌ی مشخص، بازارِ تهران و دگرگونی‌هایِ آن در دهه‌ی 1340 یعنی دهه‌ای که بازار نقشی سیاسی پیدا می‌کند در برابرِ سنتِ کارگری است. سنت‌هایِ ’بازارِ سنتیِ تهران‘ را که به پرورشِ نسل‌هایی از بازاریانِ مقتدر و پرنفوذ در سیاست انجامیده بود، حتا نظامی سیاسی مانندِ نظامِ سیاسیِ پهلوی که ادعایِ مدرن‌کردنِ ایران را داشت، نیز نتوانست دگرگون کند در حالی که به‌شکلی موفقیت‌آمیز سنت‌هایِ سیاسیِ طبقه‌ی کارگر را به‌تمامی به نابودی کشاند. برخوردِ سیستمِ پهلوی با این دو سنت، نمونه‌ی بارزی است از یک‌سان‌سازی‌ای احمقانه که دستِ آخر به نابودیِ خودِ حاکم می‌انجامد چرا که سنت‌هایِ سیاسیِ طبقه‌ی کارگرِ مدرنِ شهری بودند که می‌توانستند از برآمدنِ جریان‌هایِ سیاسیِ واپس‌گرایِ متعلق به سنت‌هایِ بازار جلو گیرند. باشگاه‌هایِ کارگران برچیده شدند اما روضه‌خانه‌هایِ بازاریان را نمی‌توانستند بر چینند. کارگرِ شهری که دیگر نمی‌توانست ـ مانندِ دهه‌ی شگفتِ 1320 ـ هویتی برایِ خود در این باشگاه‌ها و گروه‌هایِ سیاسیِ مرتبط با آن‌ها دست‌وپا کند، یک‌راست به روضه‌خانه‌ها پناه آورد و در میانِ سنتِ واپس‌گرایِ بازاری‌مذهبی تحلیل رفت.

شهر، از ’مکانِ‘ سنتِ کارگری تهی شد تا جا برایِ ’مکانِ‘ سنتِ بازاری باز شود و همین سنت بود که در دهه‌ی 50 با سیاسی‌کردنِ مساجد، عملاً به همراهِ حاشیه‌نشین‌هایِ روستایی، نیرویِ عظیمی فراهم آورد تا بتواند مسیرِ انقلابِ کبیرِ 57 را به دست بگیرد و آن را به راهِ خود ببرد.

شهر، از سنت‌هایِ مترقی و اثرها و رَدهایِ آن پاک‌سازی شد تا جا برایِ سنتِ واپس‌گرایِ مذهبیانِ بازاری باز شود.

 مبارزه با چنین فرایندِ متحجرانه‌ای که امروزه هم به‌شدت دنبال می‌شود، تنها با به‌دست‌گرفتنِ پیکرِ شهر ممکن است. تنها با دامن‌زدن و هرچه‌بیش‌تر تنوع‌بخشیدن به سنت‌هایِ مترقیِ شهری امکان‌پذیر می‌شود. و دیگر این‌که هر بار، به هر شکلی، ارجاع‌دادن به آن مکان‌هایی که ’رَد‘هایِ برجامانده از سنت‌هایِ مترقیِ شهری اند. ایستادگی در برابرِ هر شکلی از برنامه‌ریزیِ شهریِ واپس‌گرایانه که شهر را ’روستایی بزرگ‘ می‌خواهد، باید به سنت‌هایِ شاید ازیادرفته‌ای تکیه کرد و آن‌ها را زنده کرد که به‌تمامی در تقابل با این فرایندِ یکسان‌‌سازی و پاک‌سازی اند. در یک‌کلام، برپاکردنِ سنت‌هایِ مترقی و زنده‌نگه‌داشتنِ آن‌ها با حک و ثبتِ آن‌ها بر تنِ شهر، علی رغمِ سرکوبِ گسترده و سیستماتیک تنها راهی است که می‌تواند از نابودیِ شهر به عنوانِ مکانِ تجلیِ تاریخی روی‌داد، یادها و سنت‌ها جلو بگیرد. 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر