تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - گزارشی از بخشِ [پول. رابطه‌ی اجتماعی] صفحه 94 تا 104 کتابِ گروندریسه

این گزاره که «پیوندِ اجتماعی، در ارزش مبادله‌ای نمودار می‌شود زیرا تنها در ارزش مبادله‌ای است که فعالیت و کارِ هر کسی به فعالیت و محصولِ کارِ او تبدیل می‌شود»، گزاره‌ای بنیادی است. این، ارجاع می‌دهد به بحثی آغازی درباره‌‌ی آن‌چه ارزشِ مصرفی است و آن‌چه ارزش [مبادله‌ای] است و مارکس می‌گوید که دومی است که آن‌چه کسی انجام می‌دهد، به فعالیتِ معطوف به مبادله‌ی او و محصولِ کارش تبدیل می‌شود. 

در هنگامِ خواندنِگروندریسه این احساس وجود دارد که گویا ناگهان وسطِ داده‌ها و گزاره‌هایی می‌افتیم که بسیاری از اجزایِ آن‌ها باید پیشتر توضیح داده شود. برایِ نمونه در گزاره‌ی بالا، مفهومِ «محصولِ کار» که در سرمایه به دقت بازنمایی و تعریف می‌شود، در این‌جا به مثابهِ چیزی بدیهی فرض شده است. البته بی‌شک این موضوع به خصلتِ خاصِ این کتاب بر می‌گردد که چیزی جز دست‌نوشته‌هایی نیست که مارکس برای خود نوشته است[1].

به‌هرحال مارکس در این‌جا از «فراورده‌ای عام» به نامِ ارزشِ مبادله‌ای حرف می‌زند که واسطه‌ی ایجادِ پیوندی اجتماعی است و در پول جسمیت می‌یابد. در این‌جا رابطه‌ای هم‌افزایی وجود دارد: توانِ کارِ انسان در چونان ارزش [مبادله‌ای] در پیکرِ کالا تجلی می‌کند یا به زبانِ هگلی، خارجیت می‌یابد و ارزش [مبادله‌ای] هم چونان پول در جهانِ اجتماعی خارجیت می‌یابد. از آن‌جایی که ارزشِ مبادله‌ای است که رابطه‌ی اجتماعیِ میانِ یک کالا و کالای دیگر (و به طریقِ اولی، رابطه‌ی اجتماعیِ صاحب کالای اولی را با صاحب کالایِ دومی) ممکن می‌کند پس در جهانِ واقعی، خارجیت‌یافتگیِ آن (یعنی پول) است که این وظیفه و برقراریِ آن پیوند بر عهده می‌گیرد. مارکس همین روند را چند صفحه بعد بیشتر توضیح می‌دهد.

در این‌جا مسئله، رابطه‌ی اجتماعی و ارتباطِ آن با پول است. گفتیم خارجیت‌یافتگیِ ارزشِ مبادله‌ای، پول است. اما این از دو سو رابطه‌ی اجتماعی را به چیزی بیگانه بدل می‌کند. اول به دلیلِ جبری‌بودنِ این رابطه و دیگر وساطت‌یافتگیِ آن از طریقِ پول.

مارکس می‌نویسد: «خصیصه‌ی اجتماعیِ فعالیت و نیز شکلِ اجتماعی فراورده و سهم افراد در تولید در این‌جا چیزی بیگانه به نظر می‌رسد که عیناً رودررویِ افراد است، آن هم نه به گونه‌ی رابطه‌ی انسانی اقراد با یکدیگر بلکه به منزله‌ی مناسباتی مسلط و مستقل از وجود آنان، مناسباتی که گویی از برخوردِ افراد بی‌تفاوت نسبت به یکدیگر ناشی می‌شود»[2]. و این از آن‌جایی ناشی می‌شود که این رابطه دیگر «پیوندِ اجتماعی بین اشخاص» نیست بلکه «رابطه‌ی اجتماعی بین اشیاء» است.[3] این بیگانگی، همان چیزی است که بر خلافِ نظرِ تِرِل کارور[4]، به‌شکل‌های گوناگون در کارهای مارکس و انگلس و دیگران بازتاب یافته است و هرچند نزدیکیِ بسیاری با مفهومِ بیگانگیِ هگل دارد اما بیش از آن در چارچوبِ بت‌وارگی فهمیدنی است[5].

به هر حال، در چارچوبِ سازوکارِ سرمایه‌دارانه‌ی تولید، رابطه‌ی اجتماعیِ میانِ اشیاء به رابطه‌ی مسلط بدل می‌شود و همه‌چیز را در گردابِ خود می‌کشد.

در این‌جا عاملی دیگر هم پا وسط می‌گذارد و نقشی مهم بازی می‌کند: تقسیم کار. هیچ‌کس برای مصرفِ شخصیِ خودش «کالا» تولید نمی‌کند بلکه برای مبادله چنین می‌کند. «هرکسی ناچار از مبادله است نه تنها به خاطرِ شرکت در ظرفیتِ تولیدی عام، بلکه به این منظور که فراورده‌اش را به وسیله‌ی معاش‌ خود تبدیل کند». مبادله و این روند، به «وابستگیِ همه‌جانبه‌ی تولیدکنندگان به یکدیگر و نیز به انزوایِ کاملِ منافعِ خصوصی‌شان از یک‌دیگر و نوعی تقسیمِ کارِ اجتماعی شدید» می‌انجامد. مارکس می‌گوید تولید‌کنندگان به‌صورت همه‌جانبه به هم وابسته اند اما منافع‌ِ خصوصی‌شان در انزوای کامل قرار دارد. این یعنی چه؟ مشخص است که هیچ تولیدکننده‌ای نمی‌تواند تهیه هم مواد اولیه و هم ماشین‌آلات و توزیعِ محصولِ خود را خود بر عهده بگیرد. از این لحاظ و به‌شکلی حیاتی وابسته است به دیگر تولیدکنندگانی که مواد و وسایل لازم را برایِ او فراهم می‌کنند. اما این وابستگی، به رابطه‌ای انسانی بر پایه‌ی همکاری مشارکتی برای پیش‌بردِ فرایندِ تولید مثلاً نمی‌انجامد. از آن‌جایی که میانجیِ همه‌ی این وابستگی‌ها چیزی جز کالا-پول نیست و هیچ امکانی برای هم‌پیوندی میان منافعِ خصوصیِ هر یک از این تولیدکنندگان نیست، پس در چارچوبِ تقسیمِ کار کنونی، کلیتِ این روند چونان «پدیده‌ای طبیعی و خارجی، مستقل از افراد»[6] نمایان می‌شود و «افراد تابعِ تولیدِ اجتماعی اند در حالی که تولیدِ اجتماعی به‌مثابهِ تقدیری خارج از آنان قرار دارد و آنان بر کارِ خود به عنوانِ ثروتِ عمومی نظارتی ندارند».

مارکس در ادامه می‌نویسد: «مبادله‌ی خصوصیِ همه فراورده‌های کار، همه‌ی فعالیت‌ها، نه تنها با توزیعِ مبتنی بر ارجحیت یا تبعیتِ طبیعی و سیاسیِ افراد نسبت به یکدیگر صرفنظر از خصایص پدرسالارانه، باستانی، یا فئودالی آن‌ها در تضاد است (در این‌گونه توزیع مبادله نقش فرعی دارد و تأثیر آن بر کلِ زندگیِ آبادی‌های جماعتی که حیاتِ اجتماعی‌شان بیشتر در داخل خودشان می‌گذرد، چندان محسوس نیست و سلطه‌ی مطلقی برتمامیِ مناسباتِ تولید و توزیع بر جای نمی‌گذارد) بلکه با تبادلِ آزادانه در بین افرادی که بر اساس تملکِ اشتراکی ابزارهای تولید و نظارتِ جمعی بر آن‌ها مجتمع شده اند، نیز تضاد دارد». نخستین نکته‌‌ی جالبِ توجه در این بند، این است که گویا مارکس در گروندریسه (بر خلافِ آن‌چنان که در سرمایه سخن می‌گوید و البته از نظرِ موضوعی و روشی حق دارد) جامعه‌ی ممکنِ ناسرمایه‌داری را هم پیشِ رو دارد. مثلاً در همین بخش در جایی دیگر آورده بود که «سومین مرحله، همان مرحله‌ی فردیت‌های آزاد بر پایه‌ی توسعه‌ی همگانیِ افراد و تسلط‌شان بر قدرتِ تولیدی و نیز بر ظرفیت‌هایِ اجتماعی و جمعیِ خویش است» یا در همین بند هم مبادله‌ی خصوصی را در تضاد با «تبادلِ آزادانه در بین افرادی که بر اساس تملکِ اشتراکی ابزارهای تولید و نظارتِ جمعی بر آن‌ها» می‌داند. این توصیف‌ها کاملاً با توصیفی که مارکس در جاهای دیگر از یک جامعه‌ی ممکنِ ناسرمایه‌داری می‌آورد، هماهنگ هستند[7].

نکته‌ی دوم این است که در این‌جا «مبادله‌ی خصوصی» نامی دیگر برایِ مناسباتِ سرمایه‌دارانه‌ی تولید است. نکته‌ی سوم این است که مارکس، مبادله‌ را وجهی غالب در دوره‌هایِ پیشاسرمایه‌داری نمی‌داند، پس به‌طریقِ اولی، وجودِ سرمایه به آن معنایی که در سرمایه‌داری ممکن است، در آن دوره‌ها ممکن نیست، پس به زبانی مارکسی نمی‌توان از وجودِ روابطِ سرمایه‌دارانه در دوره‌های پیشاسرمایه‌داری دفاع کرد.

مارکس اضافه می‌کند که «همان‌گونه که تقسیم کار، ایجادکننده‌ی تمرکز، ترکیب، همکاری، تخاصم منافع خصوصی، منافعِ طبقاتی، رقابت، تمرکزِ سرمایه، انحصار، شرکت‌های سهامی و انواع و اقسام شکل‌های تضادآمیز وحدت است که ناشی از برخورد تناقض‌ها است، مبادله‌ی خصوصی هم بازار جهانی را ایجاد می‌کند».

در این میان، پول چسبی است که فضایِ میانیِ این مناسبات را پر می‌کند به عبارتِ دیگر و آن‌چنان که مارکس می‌گوید، در این‌جا «پول وسیله مبادله است ـ نه معیار ارزش مبادله‌ای ـ» پس درواقع آن مناسباتِ اجتماعی است که در وجود پول تجلی می‌کند. پول تبدیل می‌شود به وثیقه‌ای که می‌توان به دیگری داد و کالایی را از او خرید. این واسطه، این شیء، چنان قدرتمند می‌شود که به قولِ مارکس «ایمان مردم به آن از ایمان به خودشان بیشتر می‌شود» اما چرا؟ مارکس می‌نویسد: «آن شیءِ معتبر از نظرِ اشخاص، نماینده روابطِ عینیت‌یافته‌ی آن‌ها است».

نتیجه‌ی مشخص این است که آنگاه که مبادله‌ی خصوصی که بر پایه‌ی روابطِ پولی بنا شده است، بازارِ جهانی را برپا می‌کند، به شکلی دیگر روابطِ پولی را جهانی می‌کند. فرد می‌داند که اصولاً باید برپایی و دوامِ این روابط ناشی از وجود و فعالیتِ او باشد اما به‌هیچ‌وجه چنین نیست. همه‌ی این مناسبات و روابط نسبت به افراد بیرونی اند و در برابرِ او و همه افراد دیگر قرار دارند.

گسترشِ روابطِ پولی، «استقلال و بی‌تفاوتی مصرف‌کنندگان و تولیدکنندگان را نسبت به هم افزایش می‌دهد». همین سبب می‌شود که برخی به این فکر بیفتند که می‌توان این «مسئله را بدونِ دست‌زدن به پایه‌واساس حل کرد». پس آن‌ها به این فکر می‌افتند که باید «تدابیری اندیشیده شود تا فرد از طریقِ آن‌ها بتواند در جریان فعالیت عمومی قرار گیرد و اقدامات خود را با آن هماهنگ کند». این داستان، نسخه‌ای امروزی هم دارد. «خریدارِ آگاه و بااطلاع از بازار» در نظریه‌های متأخر بورژوایی. در این نظریه‌ها می‌خواهند «بدون دست‌زدن به پایه و اساس» با دادن داده‌ها و اطلاع‌هایی به فردِ واقع در تولید و مصرف، مشکل بی‌تفاوتی و بیگانگیِ عمومی را حل کنند. خیال می‌کنند به این شکل، فرد در جریانِ فعالیت‌های عمومی قرار می‌گیرد تا بتواند  درباره‌ی آن‌ها تصمیمی بگیرد. در حالی که آن‌چه به فرد می‌رسد آگاهی از روشِ استفاده از سازوکارهای همین بازار است آن‌ هم برای بهره‌مندی خصوصی‌تر و بیشتر. این آگاهی‌ها به بیگانگی‌ای ژرف‌تر دامن می‌زند.

مارکس درجا اشاره می‌کند که «با پیدایشِ بازارِ جهانی، پیوندِ فرد با همگان و ضمناً استقلال پیوندهایِ اجتماعی نسبت به افراد آن‌چنان گسترش می‌یابد که تشکیل بازارِ جهانی را باید درعین‌حال فراهم‌شدنِ شرایط لازم برایِ الغای بازار جهانی و درگذشتن از حد آن دانست».

مارکس در ادامه با این نظر که آن پیوندهای اجتماعی را چیزی وابسته به «شناخت و اراده‌ی افراد» می‌داند، مخالفت می‌کند. او می‌گوید که این حرف درست است که برایِ این‌که افراد بر روابطِ خود تسلطی داشته باشند یا نه، اول باید آن‌ها را به وجود اورده باشند اما این به این معنی نیست که آن‌ها یا برآمده از ویژگی‌های طبیعی مانندِ پیوندِ خونی و... هستند یا برآمده از «دقایق زیبایی و عظمت [کوشش‌های افراد برایِ کاربرد علم و اراده‌ی خویش]».

این هر دو اشتباه اند: «ظاهرِ خارجی و خصلتِ ازخودبیگانه‌ی این پیوندها که سبب رویارویی‌شان با ذاتِ انسانی است، تنها نشان‌دهنده‌ی آن است که افراد هنوز درگیر ایجادِ شرایطِ اجتماعیِ خویش اند و و هنوز مقدمات تغییر این شرایط را فراهم نکرده اند. پیوندهایِ به‌ظاهر طبیعیِ افراد با یکدیگر در حقیقت، بیانگر مناسباتِ تولیدیِ محدود و معین است».

در این میان، واکنش‌های متفاوتی به این شرایط [جهانی‌شدنِ روابطِ پولی و مناسباتِ سرمایه‌دارانه] صورت می‌گیرد. از نظرِ تاریخی دو واکنشِ عمده وجود دارد: واکنشِ رمانتیک و واکنشِ محافظه‌کارانه (پایانِ تاریخ). مارکس جمله‌ای جالب دارد: «آرزویِ بازگشت به آن کمالِ آغازین همانقدر مضحک است که باورکردن به این‌که تاریخ با همه‌ی بی‌برکت‌وباری کنونی‌اش به مرحله‌ای رسیده است که دیگر نمی‌توان از آن فراتر رفت»[8].

مارکس تا پایانِ این بخش به توصیفِ تبعات و پیامدهای این روابط می‌پردازد. هنگامی که در گردابِ مبادله‌، همه‌چیز به چرخش در می‌آید و همه‌چیز را می‌توان با «چیزی ثالث، هستی‌ای عینی که آن هم به نوبه‌ی خود بی هیچ تمایزی می‌تواند با هر چیزِ دیگر مبادله شود»، به چیزی می‌انجامد که مارکس آن را «خودفروشیِ همگانی ـ که اعتقاد به اصلِ سودمندی بیان مؤدبانه‌تر آن است ـ» می‌نامد. «در روابطِ پولی و نظامِ مبادله‌ای توسعه‌یافته پیوندهایِ وابستگیِ شخصی [...] بی‌اعتبار می‌شوند، حداقل روابطِ افراد با هم جنبه‌ی خصوصی پیدا می‌کند، [...] افراد مستقل به نظر می‌رسند (هرچند این استقلال توهمی بیش نیست و درواقع بیشتر بی‌اعتنایی ـ به معنی بی‌تفاوت‌بودن ـ است تا استقلال) [...] این شرایط اگرچه آفریده‌ی جامعه اند اما طبیعی به نظر می‌رسند یعنی افراد ادمی بر آن‌ها نظارتی ندارند.»

نباید فکر کرد که این مناسبات به‌تمامی مناسباتِ وابستگی را از هم می‌پاشند. این «مناسباتِ خارجی وعینی [در نظامِ توسعه‌یافته‌ی مبادله] نابودکننده‌ی «مناسباتِ وابستگی» نیست بلکه فقط این‌گونه مناسبات را به همه‌ی جامعه تعمیم می‌دهند.» مارکس در این‌جا به نکته‌ای جالبِ توجه و مهم دست می‌گذارد. تا قبل از این [در دوران فئودالی] وابستگی شکلی عینی داشت و میان شخص با شخص برقرار بود اما در مناسباتِ جدید، افرادِ «محکومِ مقولاتی انتزاعی اند» و «مقولاتِ انتزاعی یا ایده‌ها نیز چیزی نیستند جز بیانِ نظریِ مناسباتِ مادی حاکم بر آدمیان».

از آن‌جایی که می‌توان مناسبات را با ایده‌ها و مقولات بیان کرد، کسانی [تمامیِ گستره‌ی اندیشه‌های ایده‌آلیستی] به این فکر افتاده اند که می‌توان با تغییر و دگرگونیِ آن ایده‌ها و مقولات، مناسباتِ مادیِ حاکم را دگرگون کرد. «این خطای ایدئولوژیکی به‌ویژه از ان‌رو تسهیل شده که سلطه‌ی مناسباتِ اجتماعی [...] در اذهانِ افراد به عنوانِ سلطه‌ی افکار و ایده‌های مجرد تلقی شده، ضمن آن‌که اعتقاد به ازلیت این افکار و ایده‌ها یعنی همین روابط و مناسباتِ عینیِ وابستگی از سویِ طبقاتِ حاکم و به یاری تمامیِ ابزارهایِ موجود در مغزو روح مردم تلقین و تثبیت شده است».

روابطِ پولی و نظامِ مبادله‌ای توسعه‌یافته را که اکنون جهانی نیز شده است، نمی‌توان با دگرگونی افکار دگرگون کرد بلکه باید به ریشه‌ها و خود این مناسبات حمله برد.

 

 



[1] درست است که در چنین متنی، به گزاره‌های نامتجانس و ایده‌های مستور و ناب (شاید) برخورد کنیم اما باید حتا در نسبت‌دادنِ ضمنیِ آن گزاره‌ها و ایده‌ها به  مارکس محتاط بود، چه آن درباره‌ی شکلِ هنر و تأثرپذیریِ فراتاریخی از آن باشد چه درباره‌ی هگل‌ورزیِ تام‌وتمامِ او در آن چرا که مارکس چنین گزاره‌ها و ایده‌هایی را در سربستگی کامل بیان می‌کند. چیزی که در این‌جا به آن اشاره کردم، دربردارنده‌ی این نظر نیست که آن گزاره یا ایده «متعلق» به مارکس نیست بلکه بیشتر توجه‌دادن به «ویژگیِ دست‌نوشتگی» این کتاب است.

[2] رجوع شود به بخشِ سرشت بتواره‌ی کالا و راز آن در کتابِ سرمایه

[3] مارکس در این‌جا به نکته‌ای جالب اشاره می‌کند. «هر قدر میانجیِ مبادله دارایِ قدرتِ اجتماعیِ کمتری باشد (و در این صورت به طبیعتِ فراورده‌ی مستقیم کار و نیازهای مستقیم طرف‌های مبادله بستگیِ بیشتری دارد) قدرت آن جماعتی که افراد را به هم می‌پیوندد، بیشتر روابطی از نوع پدرسالاری، روابطِ جماعتیِ آبادی‌های اشتراکیِ باستان یا فئودالیسم و نظام‌های صنفی شدیدتر است». نکته این است که گویا در این‌جا مارکس به این اشاره می‌کند که شکلِ روابطِ مسلط، وابسته است به قدرتِ اجتماعیِ میانجیِ مبادله. یعنی اگر در جامعه‌ای میانجی مبادله، نیاز‌های آنی باشد و این نیازها جنبه‌ی حیاتی داشته باشد و دارای قدرت اجتماعی باشد، پس ما با روابطِ مسلطی روبه‌رو می‌شویم که در آن‌ها، برآوردنِ نیازهایِ آنی موضوع است نه چیز دیگر. مثلاً روابطِ حاکم بر زندگیِ انسان‌های اولیه. نتیجه این گزاره، در جامعه‌ی فئودالی که کارِ مزدوری میانجی مسلطِ مبادله است، به همان روابطی می‌انجامد که مارکس گفته است و... . یا درباره‌ی جامعه‌ی سرمایه‌داری که کالا-پول نقشِ آن میانجیِ مسلطِ مبادله را بازی می‌کند.

[4] ن. ک. مقاله‌ی برداشتِ مارکس از بیگانگی در گروندریسه نوشته‌ی تِرِل کارور در کتابِ گروندریسه‌ی کارل مارکس به کوشش مارچلو موستو با ترجمه‌ی حسن مرتضوی

[5] ارتباطِ بت‌وارگی و بیگانگی را می‌توانید در نظریه‌ی بیگانگیِ مارکس اثر ایستوان مزاروش پی‌گیری کنید.

[6] در این‌جا مارکس بی‌مهابا از مفاهیم و برداشتِ هگلی وام می‌گیرد.

[7] مارکس در جایی دیگر (ص 98) مشخصاً جدلی سیاسی و تاکتیکی را درباره‌ی روش‌های مبارزه با بورژوازی و سرمایه‌داری پیش می‌کشد.

[8] مارکس در ادامه می‌نویسد: «بورژوازی هرگز به تضاد خود با این دیدگاهِ رمانتیکی غلبه نکرده است و این بدان معناست که دیدگاه رمانتیکی تا پایانِ خجسته‌ی بورژوازی همچنان باقی خواهد ماند». 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر