تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - گزارشی از فصلِ پنجمِ سرمایه با عنوانِ فرایندِ کار و فرایندِ ارزش‌افزایی (بخش یک)

فصلِ پنجم سرمایه به فرایندِ کار و ارزش‌افزایی می‌پردازد که می‌توان آن را بررسیِ فرایندِ تولیدِ ارزشِ افزوده [فرایندِ ارزش‌افزایی] نیز نامید. موضوعِ این فصل ممکن است از فصلِ پیشین (تبدیل پول به سرمایه) مستقل به نظر برسد اما از آن‌جا که به ابزارِ کار و نقشِ آن در ارزش می‌پردازد با فصلِ پسینِ خود (سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر) پیوندی اندام‌وار پیدا می‌کند. 

فرایندِ کار

مارکس، فرایندِ کار را در این‌جا چونان مقوله‌ای عام بررسی می‌کند؛ مقوله‌ای که هنوز تعیُّنات‌اش مشخص نیست. او با این جمله آغاز می‌کند: «استفاده از نیرویِ کار[1]، همانا خودِ کار است. خریدارِ نیرویِ کار با واداشتنِ فروشنده‌ی آن به کارکردن، آن را مصرف می‌کند»[2]. و در این روند، فروشنده‌ی کار یعنی کارگر، نیرویِ کارِ خود را از حالتِ بالقوه به بالفعل در می‌آورد. مارکس در این‌جا می‌گوید که کارگر برایِ «بازنمودِ کارش در کالاها» باید آن را در قالبِ ارزش‌هایِ مصرفی (یعنی چیزهایی برای برآورده‌کردنِ نیازها) بازنمایی کند.

فرایندِ کار چونان مقوله‌ای عام یا آن‌گونه که مارکس می‌نویسد یعنی «مستقل از هر نوع صورت‌بندیِ اجتماعیِ معیَّن» نقطه‌ی آغازی بنیادی است. این فرایند، ازاین‌رو بنیادی است که بنیادی‌ترین شکلِ رابطه‌ی انسان با خود و جهانِ خود است.

مارکس می‌نویسد: «کار پیش از هر چیز فرایندی بین انسان و طبیعت است، فرایندی که انسان در آن به‌واسطه‌ی اعمالِ خویش، سوخت‌وسازِ خود با طبیعت را تنظیم و کنترل می‌کند. او قوایِ طبیعیِ پیکرِ خود، بازوها و پاها، سر و دستانِ خود را به حرکت در می‌آورد تا مواد طبیعی را در شکلی سازگار با نیازهایش تصاحب کند. [در حالی که انسان از طریقِ این حرکت بر طبیعتِ خارجی اثر می‌گذارد و آن را تغییر می‌دهد، هم‌زمان طبیعتِ خویش را نیز تغییر می‌دهد. [...]].»

این گفتاورد دو نکته‌ی مهم دارد (رابطه‌ی انسان و طبیعت بر بنیادِ کار و دگرگونیِ طبیعتِ انسان در روندِ دگرگونیِ طبیعت) اما نکته‌ی دیگری که ما را در ادامه‌ی درکِ فرایندِ کار یاری می‌کند، این بخشِ آن است: «او قوایِ طبیعیِ پیکرِ خود، بازوها و پاها، سر و دستانِ خود را به حرکت در می‌آورد تا مواد طبیعی را در شکلی سازگار با نیازهایش تصاحب کند.»

غایتِ این تصاحب، آن‌چنان که مارکس می‌گوید، ’سازگارکردنِ موادِ طبیعی با نیازهایِ خود‘ است. درواقع، می‌شود گفت که موضوعِ مرکزی در این روند، ’نیازها[3]‘ است و کار[4] به‌عنوانِ واسطه‌ای که رابطه‌ی میانِ انسان و طبیعت را تحقق می‌بخشد، غایتی ندارد جز برآوردنِ نیازها.

 

ابزارِ کار

اما انسان چگونه در رابطه با طبیعت، نیاز خود را بر می‌آورد؟ جدا از برداشتِ ساده‌ی موادِ آماده‌ی طبیعی، دگرگونیِ طبیعت آن‌چنان که «سازگار» با نیازهایِ انسان بشود، نیاز به واسطه‌ای دارد که خود، رابطه‌ی انسان و طبیعت را در ژرفا دگرگون می‌کند: ابزار. مارکس می‌نویسد: «صرفِ نظر از وسایل معاشِ حاضر و امده‌ای مانندِ میوه که هنگامِ جمع‌آوریِ آن‌ها اندام‌هایِ بدن انسان به‌تنهایی چونان ابزار کارِ وی عمل می‌کنند، ابژه‌ای که کارگر آن را مستقیماً به تصاحبِ خود در می‌آورد، نه ابژه‌ی کار بلکه ابزار کار است.» درواقع، نکته این است که برای به‌چنگ‌آوردنِ ابژه‌/طبیعت، نخستین واسطه، اندام‌های طبیعیِ انسان اند یعنی دست، پا، چشم، بینی و مغز؛ ابزارهایی که از طریقِ آن‌ها انسان از طبیعت بهره‌برداری می‌کند اما نمی‌تواند دگرگونیِ عمده‌ای در آن ایجاد کند. آن واسطه‌ی دیگری که انسان از طریقِ آن گامی اساسی در رابطه‌ی خود با طبیعت بر می‌دارد، ابزار است؛ عنصری طبیعی که به قولِ مارکس «به یکی از اندام‌های فعالیتِ انسان تبدیل می‌شود، اندامی که وی با پیوسته‌کردنِ آن به اندام‌های پیکری خود، بر خلافِ آن‌چه در کتابِ مقدس آمده است، کالبدِ طبیعی خود را امتداد می‌دهد.»

 

ابزار کار و درجه‌ی تکامل مناسباتِ اجتماعی

این «زرادخانه‌ی اولیه»ی انسان، نقشی اساسی در تشخیصِ درجه‌ی تکاملی جوامع دارد چرا که «به محضِ این‌که فرایندِ کار دستخوشِ جزئی‌ترین تکامل می‌شود، به ابزارهایی نیاز داردکه به نحوِ خاصی آماده شده باشند». یعنی روندِ تکاملی، هم ابزارهایِ تازه را لازم می‌آورد و هم ابزارهای دیگری را که بتوان آن ابزارهای تازه را با آن‌ها ساخت. مارکس، زمین را مثال می‌زند: «زمین خود ابزارِ کار است اما استفاده از آن به همین شکل در کشاورزی، مستلزمِ مجموعه‌ی کاملی از سایر ابزارها و مرحله‌ی نسبتاً بالایی از تکاملی نیروی کار است».

این موضوع ازاین‌رو اهمیت دارد که گاهی مارکس متهم شده است به نگرشِ فناورانه به رشدوتکاملِ انسانی؛ نگرشی که مرحله‌های گوناگونِ تکاملی را صرفاً با تکاملِ ابزارها (فناوری‌هایِ ساخته‌شده برای برآوردنِ نیازها) مرتبط می‌کند. مارکس با این گفتاورد که «بقایای ابزارهای قدیمیِ کار همان اهمیتی را برایِ پژوهشِ صورت‌بندی‌هایِ منقرض اجتماعی و اقتصادی دارد که استخوان‌های فسیلی برای تعیین ویژگی‌هایِ انواعِ حیوانات منقرض» گویا بر آن اتهام صحه می‌گذارد اما با گفتاوردِ درخشانی که دقیقاً به دنبالِ جمله‌ی قبلی می‌آید که «وجهِ تمایزِ اعصار متفاوتِ اقتصادی این نیست که چه چیزی ساخته شده بلکه در این است که چگونه و با چه ابزارهای کاری ساخته شده است»، آن اتهام را رد می‌کند[5]. مارکس می‌گوید مسئله‌ این نیست که چه فناوری‌ای در یک دوره‌ی تاریخیِ خاص به‌ کار گرفته شده است بلکه مسئله این است که آن فناوری ـ که امروز ما آن را چونان سنگ‌واره‌ (فسیل)ای بررسی می‌کنیم ـ ’چگونه‘ یعنی در چه شرایطِ اجتماعی و در چارچوبِ چه سازوکارهای ساختاری ساخته شده و با ’چه ابزارهای کاری‘ که این خود ما را به شرایطِ اجتماعی ـ ساختاریِ ساخته‌شدنِ این ابزارها می‌برد. «ابزارهای کار نه تنها معیاری برای تشخیص درجه‌ی تکاملِ نیروی کار انسان اند بلکه مناسباتِ اجتماعی‌ای را که انسان‌ها در چارچوبِ آن کار می‌کنند، نیز نشان می‌دهند». یعنی به شکلی «تمامِ شرایطِ عینیِ لازم برایِ اجرای فرایندِ کار» که زمینه‌ی تحققِ این فرایند را هموار می‌کنند، «در ابزارِ کار گنجانده می‌شوند».

 

 

محصولِ کار

تمامِ این روند در «محصولِ کار» پایان می‌یابد. محصولِ کار درواقع نتیجه کنشِ دگرگون‌کننده‌ی «فرایندِ کار» بر «ابژه‌ی کار» (یعنی طبیعت) بوده است. این محصولِ کار، اکنون می‌تواند توسطِ انسان‌ها مصرف شود و انسان‌ها نیز با آن چنین می‌کنند. ازاین‌رو این محصولِ کار، «ارزش مصرفی» است.

ما برایِ رسیدن به «محصولِ کار»، (1) «ابزار کار» را به کار گرفتیم و  از طریقِ آن‌ها در «ابژه‌ی کار» دگرگونی ایجاد کردیم و (2) همه‌ی این‌ها، به دستِ «نیرویِ کار» انجام شد. مارکس بخشِ (1) را «وسایلِ تولید» و بخشِ (2) را «کارِ مولد» می‌خواند[6]. «ارزشِ مصرفیِ» تولیدشده به دستِ «کارِ مولد» و از طریقِ «وسایلِ تولید»، نیز دربردارنده‌ی ارزشِ مصرفی‌ای است که در وسایلِ تولید نهفته است، چرا که خودِ این وسایلِ تولید، از طریقِ کارِ «کارِ مولد» بر «ابژه‌ی کار» به دست آمده اند و قبلاً «محصولِ کار» بوده اند. مارکس می‌نویسد: «بنابراین، محصولات نه تنها نتیجه‌ی فرایندِ کار اند بلکه شرطِ آن نیز به شمار می‌آیند».

منظورِ مارکس این است که وقتی در صنعت از «ماده‌ی خام» حرف زده می‌شود، این تًصَوُرِ نادرست پیش می‌آید که هیچ کاری در آن تبلور نیافته است. در حالی که می‌بینیم، «به استثنایِ صنایعِ استخراجی مانندِ معدن، شکار، ماهیگیری (و کشاورزی تنها تا آن‌جا که در وهله‌ی نخست زمین بکر را آماده‌ی کشت می‌کند) که در آن‌ها ابژه‌ی کار توسطِ طبیعت مهیا می‌شود، تمامیِ شاخه‌های صنعت با ماده‌ی خام سروکار دارند یعنی با ابژه‌ی کاری که پیش از این از طریقِ کار پالوده شده و خود محصولِ کار است».

او می‌نویسد: «بنابراین هر گاه محصولات به عنوانِ وسیله‌ی تولید وارد فرایند‌های جدید کار شوند، سرشتِ محصول‌بودنِ خود را از دست می‌دهند و تنها به عنوانِ عواملِ عینیِ کارِ زنده عمل می‌کنند». بگذارید برای توضیحِ تمایزی که مارکس میانِ «محصولِ کار» و «محصولِ کاری که بار دیگر در فرایندِ کار وارد شده است» می‌گذارد، از مثالِ تولیدِ کوزه نام ببریم. کوزه تا آن‌جایی که به عنوانِ کوزه‌ی آب در خانه مصرف می‌شود، محصولِ کار است و کالایی مصرفی. اما اگر همین کوزه در فرایندِ کار برای تولید آرد در کارگاه مصرف شود، جزوِ وسایلِ تولید است. مارکس مصرفِ اول را «مصرفِ فردی» و مصرفِ دوم را «مصرفِ مولد» می‌نامد.

پس، فرایندِ کار [البته تا این‌جای کار]، فرایندِ تولید ارزشِ مصرفی است. «تأمینِ نیازهایِ انسانی [...] شرطِ عامِ کنشِ سوخت‌وسازیِ بینِ انسان و طبیعت، یعنی شرطِ همیشگی و ناگزیرِ طبیعی حیاتِ انسان است و در نتیجه، از تمامیِ شکل‌هایِ آن حیات، مستقل یا به بیانِ دقیق‌تر، بینِ تمامیِ شکل‌هایِ جامعه که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند، مشترک است».

تا این‌جا هیچ معلوم نیست که ابزارِ کار یا محصولِ کار، ’چگونه‘ ساخته شده اند یا به عبارتِ دقیق‌تر، فرایندِ کار ’تحتِ چه شرایطی‘ پیش رفته است. یا به گفته‌ی مارکس «از مزه‌ی گندم نمی‌توان فهمید چه کسی آن را کاشته است».

 

از ارزشِ مصرفی به ارزشِ مبادله‌ای

در فصلِ پیش، مارکس، فرایندِ «تبدیلِ پول به سرمایه» را که عنوانِ فصل هم هست، پی گرفت تا به «قلمروِ منحصربه‌فردِ آزادی، برابری و بنثام» رسید یعنی «قلمروِ گردش یا مبادله‌ی کالا». او در ادامه بررسیِ فرایندِ کار، به آن نقطه بر می‌گردد و از آن آغاز می‌کند. او می‌نویسد: «ما او [«سرمایه‌دارِ امیدوار»] را پس از آن‌که در بازاری آزاد، تمامیِ عواملی ضروریِ فرایندِ کار ـ عواملِ عینیِ آن یا وسایلِ تولید و نیز عاملِ انسانی یا نیرویِ کار ـ را خریده بود، ترک کردیم». حال، آن سرمایه‌‌دار، مصرفِ کالایی را که خریده است، یعنی نیرویِ کار، آغاز می‌کند. جدا از این‌که سرمایه‌دار، نیروی کار را به کار گرفته است، تغییری در فرایندِ کار پیش نمی‌آید یعنی «سرشتِ عامِ فرایندِ کار» دگرگون نمی‌شود[7].

در چنین فرایندی که سرمایه‌دار نیرویِ کار را مصرف می‌کند، (1) کارگر تحتِ کنترلِ سرمایه‌دار کار می‌کند و (2) محصولِ کار، داراییِ سرمایه‌دار است نه داراییِ تولیدکننده‌ی مستقیمِ آن.

کارکردن تحتِ کنترلِ سرمایه‌دار، آن‌چنان که مارکس مد نظر دارد، به این معنا است که «کار به نحوِ کاملی انجام و وسایل تولید مستقیماً برایِ مقصودِ موردِ نظر به کار گرفته شودتا مواد خام هدر نرود و ابزار کار خراب نشود» و متعلق‌بودنِ محصولِ کار به سرمایه‌دار نیز این معنی را می‌دهد که «استفاده از کالا متعلق به خریدارش است. [...]. از دیدگاهِ او، فرایندِ کار چیزی بیش از مصرفِ کالاهایِ خریداری‌شده یعنی نیروی کار نیست».

هنگامی که نیروی کار پا به کارگاهِ سرمایه‌دار می‌گذارد، «ارزشِ مصرفیِ» متبلور در نیرویِ کارِ خود را به سرمایه‌دار می‌فروشد و سرمایه‌دار آن را مصرف می‌کند [خواهیم دید نه برایِ مصرفِ فردی که ـ اگر مجاز باشم این اصطلاح را در این‌جا به کار ببرم ـ برایِ مصرفِ مولد]. دراین روند، محصولِ کاری به دست می‌آید که آن هم داراییِ سرمایه‌دار است و البته «ارزشِ مصرفی» هم دارد.

فرض کنید سرمایه‌داری، نیروی کاری را می‌خرید و از آن برایِ تولید کفشی استفاده می‌کرد که آن را به مصرفِ فردی می‌رساند. در این‌جا ارزشِ مصرفیِ متبلور در نیرویِ کار، در تولیدِ کفش مصرف شده است والبته در آن متبلور شده است و سرمایه‌دار هم بهایِ آن را پرداخته است و تمام. در این‌جا سرمایه‌دار، هیچ به دست نیاورده است و چه بسیار از دست داده است. این فرایند، بی‌ثمر بوده است. «در تولیدِ کالاها، ارزشِ مصرفی یقیناً چیزی نیست که به خاطرِ خودش مورد علاقه باشد[8]. در این‌جا ارزش‌های مصرفی از آن‌جهت و تا هنگامی تولید می‌شوند که شالوده‌ی مادی و حاملانِ ارزشِ مبادله‌ای اند».

سرمایه‌دار دیوانه نیست که برای مصرفِ فردی‌اش یا برایِ هبه به این و آن، نیرویِ کار و وسایلِ تولید را بخرد و مصرف کند. او در پیِ «نه تنها تولیدِ ارزشِ مصرفی بلکه کالا است؛ نه تنها تولید ارزشِ مصرفی که ارزش است؛ و نه فقط ارزش که ارزشِ اضافی [افزوده] است».  ببینید در فرایندِ کار، ارزشی مصرفی در کالا متبلور می‌شود یعنی محصولی به دست می‌آید که ارزشِ مصرف‌کردن دارد. و این نه فقط برایِ سرمایه‌دار یا تولیدکننده‌ی مستقیم (یعنی کارگر) دارایِ ارزش است که برای انسان‌های دیگر هم دارایِ ارزشِ مصرف‌ است. پس جدا از «ارزشِ مصرفی»، «ارزش یا ارزشِ مبادله‌ای» هم در آن وجود دارد. یعنی این امکان در آن محصول وجود دارد که بتواند برای دیگران هم دارای ارزشِ مصرفی باشد. این فرایند را مارکس، «فرایندِ تشکیلِ ارزش» می‌خواند و آن به‌دقت بررسی می‌کند. برایِ پیش‌بردنِ این بررسی، نیاز است که بدانیم «ارزشِ هر کالا توسطِ کمیتِ کارِ مادیت‌یافته و مصرف‌شده در آن، توسطِ زمانِ کارِ ضروری، [البته] در شرایطِ اجتماعیِ معیَّن، برایِ تولیدِ آن تعیین می‌شود[9]» پس مارکس در این‌جا محاسبه‌ی کارِ شیئیت‌یافته، مادیت‌یافته و مصرف‌شده در یک کالا را پی می‌گیرد. او می‌گوید که تا کنون فرایندِ کار بررسی شد و اکنون باید فرایندِ ارزش بررسی شود.

 



[1] «نیرویِ کار» در برابرِ labour power گذاشته شده است که به نظر من درست نیست و ترکیبِ «توانِ کار» دقیق‌تر است. «نیرویِ کار» را در برابرِ labour force بگذاریم، بهتر است. (ن. ک. پل سوئیزی، نظریه‌ی تکامل سرمایه‌داری؛ حیدر ماسالی؛ انتشارات تکاپو؛ زمستان 58؛ توضیحات مترجم در ص 230) من به پی‌رَوی از متن مرتضوی، نیروی کار را به همان معنای اولی به کار می‌برم.

[2] تمامیِ جمله‌هایی که در «...» می‌آیند از متنِ سرمایه ترجمه‌ی حسن مرتضوی، نشر آگاه، 1386 هستند.

[3] ’نیاز‘ مقوله‌ای ویژه و پیچیده‌ برایِ مارکس است و گستره‌ای بزرگ از مدلول‌های آن را در بر می‌گیرد. پژوهش‌های بسیاری هم حولِ آن صورت گرفته است و یکی از این پژوهش‌ها که در دسترس هم هست، مقاله‌ای از اگنس هلر ـ یکی از اعضای مکتب بوداپست [کاری به رویکردِ کنونی‌اش نداریم] ـ است که در کتابِ مکتب بوداپست (با ترجمه محمدجعفر پوینده؛ نشر چشمه؛ ص 82) آمده.

[4] مارکس در این‌جا آن‌چنان که خود می‌نویسد، از «کارِ انسانی» سخن می‌گوید. گفتاوردِ معروفِ او که «عنکبوت اعمالی را انجام می‌دهد که به کارِ بافنده شبیه است و زنبور با ساختنِ خانه‌هایِ مشبکیِ لانه‌ی خود، روی دست بسیاری از معماران بلند می‌شود. اما آن‌چه بدترین معمار را از بهترین زنبور متمایز می‌کند، این است که معمار، خانه‌های مشبکی را پیش از آن‌که از موم بسازد، در ذهنِ خود بنا می‌کند. در پایانِ هر فرایندِ کار، نتیجه‌ای حاصل می‌شود که از همان آغاز در تصور کارگر بود و بنابراین پیش‌تر به‌طوری ذهنی وجود داشت. آدمی نه تنها در شکلِ موادِ طبیعی تغییری پدید می‌آورد، بلکه قصدِ خود را هم‌زمان در این مواد به تحقق می‌رساند»، بر قصدمندیِ کار و بناشدنِ آن بر طرح و برنامه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده تأکید دارد. او در صفحه‌ی بعد نیز همین نکته را درباره‌ی ابزارِ کار نیز باز می‌گوید و می‌نویسد: «اگرچه استفاده و ساختِ ابزارهایِ کار به‌صورتِ نطفه‌ای در میانِ برخی از انواعِ معینِ حیوانات نیز وجود دارد، اما سرشت‌نمایِ ویژه‌ی فرایندِ کار انسان است و از همین‌رو فرانکلین انسان را «حیوانِ ابزارساز» (a toolmaking animal) تعریف می‌کند».

[5] در مقاله‌ای با عنوان مارکس و ماشین (بررسیِ انتقادیِ نظریه‌ی جبریتِ تکنولوژیک) نوشته‌ی دونالد مک‌کنزی [آمده در کتابِ فلسفه‌ی تکنولوژی؛ ترجمه‌ی شاپور اعتماد؛ نشرِ مرکز؛ ص 216] به همین موضوع و به همین فصل از سرمایه اشاره می‌شود و از مارکس رفع اتهام می‌شود.

[6] اما در این‌جا نکته‌ای پیش می‌آید که مارکس، خود، در پانوشت به آن اشاره کرده است. فرض کنید ما چرخِ سفالگری را چونان «ابزارِ کار» ساخته‌ ایم و از خاکِ رس نیز استفاده می‌کنیم تا کوزه‌ای بسازیم. بنا بر آن‌چه مارکس می‌گوید، هم چرخِ سفالگری و هم آن خاکِ رس، «وسایلِ تولید» هستند. «کارِ مولد» این‌ها را به «محصولِ کار» یعنی کوزه تبدیل می‌کند. نکته‌ در این است که آیا مجاز هستیم خاکِ رس را که به‌طورِ مستقیم طبیعت در اختیار ما می‌گذارد، جزوِ «وسایلِ تولید» بدانیم؟ پاسخ، تا حدی که مارکس در این‌جا به آن می‌پردازد (البته مارکس صنعتِ ماهیگیری را مثال می‌زند)، این است که آموختنِ تولیدِ کوزه بدونِ وجودِ خاکِ رس کاری ناممکن است و خودِ خاکِ رس نقشی مانندِ ابزارِ تولید بازی می‌کند. در ادامه این موضوع باز می‌شود.

[7] مارکس تلویحاً در این‌جا اشاره می‌کند که در دورانِ پیشاسرمایه‌داری، کار تابعِ سرمایه‌ نیست بلکه سرمایه‌ تابعِ کار است. یعنی سرمایه مجبور است به الزاماتِ هنوز تکامل‌نیافته‌ی کار تن دهد. سرمایه‌داری این مانع را بر می‌دارد و کار را به‌تمامی تابعِ سرمایه‌ می‌کند به همین علت است که در سرمایه‌داری است که کار به کالایی که سرمایه‌دار می‌تواند آن را به هر شکلی در آوَرَد، بدل می‌شود.

[8] Une chose qu’on aime pour lui-même

[9] این جمله در ترجمه مرتضوی چنین آمده است: «ارزشِ هر کالا را کمیتِ کارِ مادیت‌یافته در ارزشِ مصرفیِ آن توسطِ زمانِ کارِ لازم به لحاظِ اجتماعی برای تولیدِ آن تعیین می‌کند». به نظرم این جمله نامفهوم است. پس آن را از متنِ انگلیسیِ ساموئل مور و ادوارد آولینگ با ویرایش انگلس (منتشرشده در MIA) بازترجمه کردم. 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر