تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - گزارشی از فصلِ پنجمِ سرمایه با عنوانِ فرایندِ کار و فرایندِ ارزش‌افزایی (بخش دو)

فصلِ پنجم سرمایه به فرایندِ کار و ارزش‌افزایی می‌پردازد که می‌توان آن را بررسیِ فرایندِ تولیدِ ارزشِ افزوده [فرایندِ ارزش‌افزایی] نیز نامید. موضوعِ این فصل ممکن است از فصلِ پیشین (تبدیل پول به سرمایه) مستقل به نظر برسد اما از آن‌جا که به ابزارِ کار و نقشِ آن در ارزش می‌پردازد با فصلِ پسینِ خود (سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیر) پیوندی اندام‌وار پیدا می‌کند. 


فرایندِ تشکیلِ ارزش و ارزش‌افزایی

برایِ تولیدِ نخ، ماده‌ی خامِ اصلی پنبه است و برایِ تولید 100 متر نخ مثلاً به یک کیلوگرم پنبه نیاز داریم. از آن‌جایی که سرمایه‌دار قیمتِ آن را تمام و کمال پرداخته است، پس ارزشِ متبلور در یک کیلوگرم پنبه پرداخت شده است با قیمتِ مثلاً 1000 تومان. فرسودگیِ دوک «که برایِ ما بیانگر تمامِ ابزارهایی است که کار از آن‌ها بهره‌ می‌گیرد» را نیز 100 تومان در نظر می‌گیریم. اگر برای تولید مقداری طلا [به عنوانِ شکلِ هم‌ارزِ عام[1]] که معادلِ 1100 تومان باشد، 4 ساعت یا نیم روزِ کاری صرف می‌شود، پس می‌شود گفت که در این نخ، نیم روز کار «شیئیت یافته است».

از آن‌جایی که بعد از تولید نخ، پنبه تغییر شکل داده و دوک هم فرسوده می‌شود یعنی بخشی از ارزشِ مصرفیِ آن نیست شده است، ممکن است درباره‌ی این‌که چه بر سر آن‌ها آمده است، دچار اشتباه شویم. قانونِ عامِ ارزش می‌گوید که مهم نیست ارزش در کدامیک (وسایل تولید یا محصول کار) متبلور شود، مهم این است که زمان کار لازم برایِ تولید پنبه، ماده‌ی خامِ نخ، بخشی از کار لازم برایِ تولید نخ است و بنابراین در نخ گنجانده شده است. 

اما این همه‌ی ماجرا نیست. شاید اکنون بدانیم که کدام بخش از ارزش نخ توسطِ وسایلِ تولید، یعنی پنبه و دوک، تشکیل شده است اما هنوز نمی‌دانیم کدام بخش از ارزش نخ توسطِ کار ریسنده در آن گنجانده شده است. مارکس می‌نویسد: «در جریانِ فرایندِ کار، کارِ کارگر پیوسته دستخوشِ دگرگونی و از شکلی ناپایدار به شکلِ یک هستیِ پایدار و از یک شکلِ در حالِ حرکت به شکلِ یک شیئیت تبدیل می‌شود. در پایانِ یک ساعت، حرکت ریسندگی در کمیتِ معیَّنی از نخ بازنموده می‌شود؛ به بیانِ دیگر، کمیتِ معیَّنی از کارِ یک ساعت، در پنبه شیئیت یافته است».

مثلاً فرض کنید، ریسنده در یک ساعت، 250 گرم پنبه را به نخ تبدیل می‌کند. از آن‌جایی که ما در این‌جا کار را به صورتِ کمیتی از زمانِ کار در نظر گرفته ایم، مشخص می‌شود که تبدیلِ 250 گرم پنبه به 25 متر نخ، یک ساعت کار را «جذب می‌کند». از آن‌جایی که روزِ کاری را 8 ساعته در نظر گرفته ایم[2]، پس در نیم روز کاری، 1000 گرم پنبه به نخ بدل می‌شود یعنی در نیم روزِ کاری، 100 متر نخ خواهیم داشت. مارکس می‌نویسد: «کمیت‌های معیَّنِ محصول [مثلاً 100 متر نخ] کمیت‌هایی که بنا به تجربه مشخص می‌شوند، اکنون چیزی جز بازنمودِ کمیت‌هایِ معیَّنِ کار، حجمِ معیَّنی از زمانِ کارِ متبلور [مثلاً 4 ساعت کار] نیستند. آن‌ها صرفاً مادیت‌یافتنِ یک ساعت، دو ساعت، یا یک روز کارِ اجتماعی اند».

حال اگر فرض کنیم که ارزشِ روزانه‌ی نیروی کار 8 هزار تومان و 8 ساعت کار در این ارزش نهفته است. گفتیم که نیروی کار در هر ساعت 25 متر نخ می‌ریسد. پس در نصفِ روز، کار ریسندگی ارزش 8 هزار تومان به پنبه افزوده است.

 

مقدار ماده‌ی خام (پنبه)

ارزش ماده‌ی خام اولیه (قیمت آن)

مقدار مصرف ماده‌ی خام در یک ساعت

مقدار تولید محصول در یک ساعت

مقدار نهایی محصول

مقدار زمانِ تولید کلِ محصول

مقدار فرسودگی ابزار کار

ارزش روزانه‌ی نیروی کار

هزینه کل (پرداخت‌شده توسطِ سرمایه‌دار)

1000 گرم

1000تومان

250 گرم

25 متر

100 متر نخ

نیم روز کاری (4 ساعت)

100 تومان

8 هزار تومان

33 هزار و 100 تومان

 

در 4 ساعت (نیم روزِ کاری) 1000 گرم پنبه به 100 متر نخ تبدیل می‌شود یعنی برای چنین تبدیلی 4 ساعت کار جذب یا مصرف می‌شود. سرمایه‌دار ما الان بابتِ تولید 100 متر نخ (1) 1000 تومان پول ماده‌ی خام (2) 100 تومان پول فرسودگی دوک و (3) 8 هزار تومان برای ارزش روزانه‌ی نیروی کار داده است پس شکلِ پولیِ ارزشِ متبلور در 100 متر نخ، 9100 تومان است. پس 9100 تومان باید قیمتِ مناسبی برای 100 متر نخ باشد. اکنون ارزشِ محصول برابر با ارزشِ اجزایی (وسایل تولید و نیروی کار) است که در آن به کار رفته اند. مارکس می‌نویسد: «ارزشِ محصول برابر با ارزشِ سرمایه‌ای است که از پیش پرداخت شده است. ارزشِ پرداخت‌شده نه افزایش یافته و نه ارزشِ اضافی خلق شده است و در نتیجه پول به سرمایه‌ بدل نشده است».

اگر سرمایه‌دار بخواهد 100 متر نخ‌اش را با همین قیمت (که در واقع ارزشِ واقعیِ آن است) در بازار بفروشد، از این فرایند طولانی چیزی به دست نیاورده است. او شگفت‌زده می‌شود و از آن‌جا «که با اقتصاد عامیانه دمساز است، ممکن است بگوید که وی پول خود را با قصدِ بیرون‌کشیدن پول بیشتر از آن، از پیش پرداخت کرده است. راه جهنم با حسن نیت فرش شده است و حتی ممکن بود که این قصد را داشته که بدونِ تولیدکردن، پول در آوَرَد»[3].

اما به هر حال، این سرمایه‌دار درستکار به قولِ مارکس «می‌توانست 9100 تومان‌اش را صرف عیاشی کند اما آن را به صورتِ تولیدی مصرف کرد و با آن نخ ساخت». او که با «پرهیزکاری» دست به تولید نخ زده است، اکنون تنها 100 متر نخ در دست دارد و در صورتِ فروش نخ نیز جز سرمایه‌ای که به کار زده است، پاداشی یا پولِ اضافه‌ای دریافت نخواهد کرد.

در این‌جا مارکس به استدلال‌هایی اشاره می‌کند که توجیه‌گران و ایدئولوگ‌های سرمایه‌داری بارها بازگفته اند و ما نیز بارها آن‌ها را شنیده ایم: «مگر کارگر می‌تواند کالاها را از هیچ و فقط با استفاده از دست و پایِ خود تولید کند؟ مگر سرمایه‌دار مواد و مصالح را در اختیار او نگذاشته تا از طریقِ آن‌ها و تنها از طریقِ آن‌ها بتواند به کارِ خود تجسد ببخشد؟ و چون بخشِ بزرگ‌ترِ جامعه را چنین مخلوقاتِ مفلسی تشکیل می‌دهند، آیا سرمایه‌دار با دراختیارگذاشتن ابزارهای تولیدش، نخ و دوک‌اش، خدمتِ بی‌اندازه‌ای به جامعه و نیز خود کارگر نکرده‌ است، زیرا مگر نه اوست که وسیله‌ی معاش کارگر را در اختیارش نهاده است؟ با این حساب، آیا مجاز نیست که به ازایِ تمامیِ این خدمات چیزی دریافت کند؟»

مارکس در این‌جا به توجیهات سرمایه‌دار نزد خودش برای هضمِ شگفت‌زدگی و بهت‌اش از یکسانی ارزشِ محصول و سرمایه‌ی به‌کاررفته می‌پردازد و در جایی به خال می‌زند: «وی برای این‌ حرف‌ها پشیزی هم قائل نیست. وی این‌گونه ترفندها و شعبده‌بازی‌ها را به استادان اقتصاد سیاسی واگذار می‌کند که بابت همین کار پول می‌گیرند. خودِ او مردِ عمل است و [...] در کسب‌وکارش خوب می‌داند چه می‌کند».  حال ببینیم این مردِ عمل و پول‌آفرینِ داستانِ ما یعنی سرمایه‌دار چه می‌کند.

سرمایه‌دار از همان آغاز که معامله با کار را جوش می‌داد به فکرِ تفاوتِ مهمی میانِ «ارزشِ نیروی کار و ارزش‌افزاییِ نیرویِ کار در فرایندِ کار» بود. این درواقع تفاوت میانِ ارزشِ مصرفیِ نیرویِ کار و ارزشی است که توسطِ نیروی کار طیِ فرایندِ کار در محصولِ کار گنجانده می‌شود. مارکس می‌نویسد که چون ریسنده، ارزشِ مبادله‌ای نیرویِ کارِ خود را متحقق کرده [و برایِ تأمین وسایلِ معاشِ خود برداشته است] و ارزشِ مصرفیِ آن را به خریدارِ نیرویِ کار [سرمایه‌دار] واگذاشته است، اکنون نیرویِ کار از آنِ سرمایه‌دار است و سرمایه‌دار می‌تواند «طبقِ قانون‌هایِ ابدیِ مبادله» آن را برای تمامِ روز به کار بگیرد در حالی که همان نیم روز برایِ تأمین معاشِ نیرویِ کار کافی بوده است. یا به عبارتِ دیگر، کارگر با نصفِ روز کار می‌تواند زندگیِ خود را تأمین کند یعنی با روزی 8 هزار تومان وسایلِ معاش خود را مهیا کند. مارکس می‌نویسد: «ارزشی وسیله‌ی معاش روزانه‌ی نیروی کار فقط نیم روز کار است، در حالی که همین نیروی کار می‌تواند در کلِ روز کارامد باقی بماند و کار کند، و در نتیجه ارزشی که با مصرفِ نیروی کار در طولِ یک روز خلق می‌شود، دو برابرِ ارزشِ روزانه‌ی خودِ آن نیروی کار است؛ این واقعیت اقبالِ ویژه‌ای را نصیبِ خریدار می‌کند اما به‌هیچ‌وجه در حقِ فروشنده بی‌عدالتی نشده است».

پس کارگر باید سرِ 4 ساعت 8 هزار تومان‌اش را بگیرد و کارگاه را ترک کند. اما لحظه‌ای که پا به کارگاه می‌گذارد می‌بیند که سرمایه‌دار 2000 گرم پنبه را در کارگاه گذاشته و او هم قرار است 8 ساعت کار کند.

شاید احساس شود چون سرمایه‌دار پولِ کلِ روزِ کاری یعنی 8 هزار تومان را پرداخته، «حق دارد» نیروی کار را نگه دارد. اما در این‌جا نه به پولِ پرداختیِ سرمایه‌دار که باید به معیارِ «روزِ کاری» دقت شود. روزِ کاری را نباید معیاری ازپیش‌معیَّن و معلوم در نظر گرفت. اگر اشتباه نکنم، روزِ کاری بیش از آن‌که به خود مربوط باشد به زمانِ دست‌یابی به محصول نهایی برای کار روی مقداری مشخص ماده‌ی خام اولیه مربوط است[4].

به هر حال، سرمایه‌دار کارگر را 8 ساعت نگه می‌دارد و کارگر هم با 2000 گرم پنبه روبه‌رو است که آن را در 8 ساعت به 200 متر نخ بدل می‌کند یعنی 2 برابرِ مقدارِ اولیه. مقدارِ ارزشِ وسایلِ تولید در این حجم جدید تغییری نکرده است اما آن‌چه افزوده شده است 4 ساعت کار اضافیِ نیرویِ کار است. او اکنون به‌ظاهر باید 16 هزار تومان بگیرد اما قرارداد اولیه برپا است: ارزشِ روزِ کاری 8 هزار تومان است.

ببینید در این‌جا آن‌چه به شکلِ صوری به محصول افزوده شده است مقدار 8 هزار تومان ارزشِ نیروی کار است و اکنون 200 متر نخ داریم که ارزش‌شان از 9100 تومان شده است 18100 تومان. اما سرمایه‌ی واقعی‌ای که سرمایه‌دار در میان گذاشته است، به جز خرید 1000 گرم پنبه اضافه (1000 تومان) هنوز همان 9100 تومان است. یعنی سرمایه‌دار تنها پولِ خرید 1000 گرم پنبه‌ اضافه را می‌دهد و در کل، 10100 تومان خرج می‌کند اما ارزشِ گنجانده در محصولِ کاری که به دست آورده است، 18100 تومان است. این اختلافِ 8000 هزار تومانی بر می‌گردد به ارزشِ مصرفی نیروی کار که 4 ساعت بیشتر به کار گرفته شده است.

اکنون اگر سرمایه‌دار این 200 متر نخ را در بازار بفروشد واقعاً بیشتر از سرمایه‌ی اولیه، پول به دست آورده است بدونِ این‌که متحملِ سرمایه‌گذاریِ بیشتری شده باشد. مارکس می‌نویسد: «این چشم‌بندی موفقیت‌آمیز از کار در آمد: پول به سرمایه‌ تبدیل شده است».

مارکس می‌افزاید: «سرمایه‌دار با تبدیلِ پول به کالاهایی که چون مصالح مادی برایِ محصولی جدید یا چون عواملی در فرایندِ کار مورد استفاده قرار می‌گیرند، و با آمیختنِ نیروی کار زنده در شیئیتِ بی‌جانِ آن‌ها، ارزش یعنی کارِ گذشته، شیئیت‌یافته و بی‌جان را به سرمایه‌ تبدیل می‌کند، یعنی به ارزشی که می‌تواند خودارزش‌افزایی کند، به هیولایی جاندار که شروع به «کارکردن» می‌کند، «تو گویی پیکر آن با عشق تصاحب شده است»».

برایِ مارکس فرایندِ «ارزش‌افزایی» همان فرایندِ «تشکیل ارزش [مبادله‌ای]» است آن‌گاه که از نقطه‌ای معیَّن فراتر می‌رود. «فرایندِ تولید به مثابهِ وحدتِ فرایندِ کار و فرایندِ تشکیلِ ارزش، فرایندِ تولیدِ کالاها است؛ فرایندِ تولید به مثابهِ وحدتِ فرایندِ کار و فرایندِ ارزش‌افزایی، فرایندِ تولیدِ سرمایه‌داری یا شکلِ سرمایه‌دارانه‌ی تولیدِ کالاها است».

 

دو نکته‌ی مهم

1. مارکس همواره، کار را در «شرایطِ متعارفِ تولید» فرض می‌کند. منظورِ او از «شرایطِ متعارفِ تولید»، شرایطی از لحاظِ اجتماعی است که در آن، زمانِ صرف‌شده برایِ تولید متعارف و با معیارهای آن دوره‌ی تاریخی هماهنگ باشد. «مثلاً اگر ماشینِ نخ‌ریسی از لحاظِ اجتماعی ابزار غالبِ کار در ریسندگی باشد، نباید چرخ ریسندگی در اختیار ریسنده قرار گیرد. پنبه نیز نباید آن‌چنان بنجل باشد که هر لحظه پاره شود بلکه باید کیفیتی مرغوب داشته باشد». شرایطِ متعارفِ تولید درواقع شرایطی است که در آن بهره‌وریِ تولید حد مطلوب برای آن دوره‌ی تاریخی دارد. مثلاً برای دوره‌ی کارگاه‌های نخ‌ریسی اولیه، شرایطِ متعارف تولید چنان بود که تولید 5 متر نخ در 4 ساعت آن‌ هم با کار 10 نفر حد مطلوب فرض می‌شد اما مثلا در دوره‌ای که مارکس در آن زندگی می‌کرد، 40 برابرِ این مقدار را 2 نفر در 4 ساعت انجام می‌دادند و این حد مطلوب بود. در مورد کیفیتِ وسایلِ تولید هم همین موضوع برقرار است و از آن‌جا که معیار ارزش، کمیتِ زمانِ صرف‌شده است پس مطلوبیتِ وسایلِ کار هم نقشی مهم پیدا می‌کند. آن‌چه بعدها «انضباطِ کار» نام گرفت و لنین از آن با عنوانِ «سیستمِ عرق‌ریزیِ علمی» یاد کرد، نیز اساسی می‌شود. «نیرویِ کار در رشته‌ای که به کار گرفته می‌شود،  باید صاحب مهارت، چالاکی و سرعتِ میانگینی باشد که در آن رشته غالب است». فیلمِ عصرِ جدیدِ چارلی چاپلین را به یاد بیاورید.

مسئله این است که آن‌چه از طریقِ بدکاری یا کم‌کاری نیرویِ کار، کیفیتِ بد مواد خام یا کاستی در ابزارِ کار «هدر رفته بیانگرِ مصرفِ زائدِ کمیت‌هایی از کارِ شیئیت‌یافته است و این کار در محصولِ فرایندِ تشکیلِ ارزش گنجانده نمی‌شود».

«کار میانگینِ از نظرِ اجتماعی غالب» که می‌توان حتا کارهایِ پیچیده‌تر از آن را به آن فرو کاست (چرا که هر دو طبق معیارِ کمّیِ زمانِ کارِ صرف‌شده سنجیده می‌شوند)، بعدها در مفهومِ «کارِ مجرد» تجلی می‌یابد.

 

2. کارهایِ خاص و با مهارتِ بالا مثلاً مانندِ جواهرسازی در مقابلِ کاری مانندِ ریسندگی، از منظرِ فرایندِ ارزش‌افزایی، همسان اند چرا که سنجه‌های یکسانی در مورد هر دو نزدِ سرمایه‌دار به کار گرفته می‌شود. «تمامِ کارهایی که از لحاظِ میانگینِ اجتماعی بالاتر یا پیچیده‌تر اند، تجلیِ صرف‌شدنِ هزینه‌برِ نیروی کاری هستند که تولیدِ آن زمان و کارِ بیشتری از نیرویِ کارِ ناماهر یا ساده برده است و بنابراین، ارزشِ بالاتری دارد.» برای تربیتِ یک جواهرساز 5 سال زمان لازم است اما یک کارگر ساده را می‌توان در همان روزِ اول به کار گماشت. تربیتِ یک مهندس عمران نزدیک به 6 سال زمان (و البته هزینه) می‌برد اما کارگر باربر می‌تواند بعد از 20 دقیقه توضیحِ واضحات به کار گرفته شود.

پس تفاوت این دو نیروی کار، به ارزشی که در فرایندِ تولیدِ آن‌ها به کار گرفته شده است، بر می‌گردد.

اما با این‌همه می‌توان کارِ مهندس عمران را از نظرِ کمّی با کارِ مثلاً 30 روز کارگر ساده برابر قرار داد و این، اجتناب‌ناپذیر است.  



[1] ن. ک. فصلِ یکم سرمایه (کالا) به‌ویژه بخش شکلِ هم‌ارز تا آخر فصل. این افزوده از من است.

[2] مارکس آن را 12 ساعته گرفته است.

[3] مارکس در این‌جا در پانوشتِ صفحه به نکته‌ای مهم اشاره می‌کند. سرمایه‌دار در پی تبدیل M به M است نه چیز دیگر. پس بر خلافِ آن‌چه تبلیغ می‌شود «کارآفرین» نیست بلکه «پول‌آفرین» است. مارکس اشاره می‌کند که «به این ترتیب سرمایه‌دارِ ما از 1844 تا 1847، بخشی از سرمایه‌ی خود را از کارهای تولیدی بیرون‌کشید تا ان را در بورس سهامِ راه آهن به کار اندازد. و به همین طریق در جریان جنگ داخلی امریکا، کارخانه‌اش را بست و کارگران را به خیابان ریخت تا در بورس پنبه‌ی لیورپول دست به قمار بزند.» پس برایِ او مهم، انباشتِ سرمایه‌ است نه فراهم‌کردنِ کار برای همه با نیتِ خیرِ انسان‌دوستی.

[4] مبارزاتِ کارگری برای کاهشِ زمانِ کار، توجیه‌اش را در همین موضوع می‌یابد. در دوره‌های آغازینِ سرمایه‌داری است که افزایشِ زمانِ کار، دست‌یابی به ارزشِ افزوده را برایِ سرمایه‌دار ممکن می‌کرده. مارکس به برخی شکل‌های دیگر (مثلاً با واردکردنِ فناوری) اشاره می‌کند. در دوره‌ی ما هم بیرون‌کشیدنِ ارزشِ افزوده روش‌های متنوعی دارد که جا دارد به آن‌ها نیز پرداخته شود. 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر