تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - پرسش‌ها و اشاره‌هایی گذرا و پراکنده درباره‌ی حذفِ سیستماتیک و شکل‌های آن

 1. اعدام شکلی از حذفِ سیستماتیک است. حذفِ سیستماتیک را درواقع می‌توان حذفِ آگاهانه، برنامه‌ریزی‌شده، توجیه‌شده و چه بسا اعلان‌شده یا نشده‌ی فردی دیگر دانست (در این‌جا کاری به حذفِ سیستماتیکِ جمعی نداریم که در مفاهیم قتلِ عام، کشتارِ عقیدتی، قومی یا مذهبی یا مانندِ آن بیان می‌شود). دراین‌جا مسئله فردی است که حذف بر آن اعمال می‌شود و کاری نداریم که عاملِ آن، یک نهاد است، جمع است یا فرد یا گروهی دیگر است. در این‌جا همچنین با حذفِ سیستماتیکِ روانیِ فرد کاری نداریم بلکه مسئله در این‌جا حذفِ سیستماتیکِ جسمی فرد است چه پیش از آن، حذفِ سیستماتیکِ روانی روی داده باشد چه روی نداده باشد.  

 

2. اما از چه منظری می‌توان این حذفِ سیستماتیک را نقد کرد؟ برخی می‌گویند با قوانینِ بین‌المللی ناهم‌خوان است. برخی دیگر می‌گویند «ناانسانی» در معنای اومانیستیِ آن است. برخی دیگر می‌گویند حربه‌ای است در دستِ حاکمان علیهِ محکومان. برخی دیگر از بی‌نتیجگیِ اثرگذاریِ آن به عنوان روشی برای تربیتِ اجتماعی می‌گویند. برخی می‌گویند در صورتِ «طی‌شدنِ مراحلِ قانونی و وجودِ دادرسی عادلانه» مشکلی ندارد، چون قانون است. برخی دیگر می‌گویند «اجرایِ آن در ملاءِ عام» اثری سوء بر جامعه دارد. برخی دیگر به قوانینی اخلاقی چنگ می‌زنند (چه کانتی چه حیات‌محورانه) تا نادرستیِ آن را ثابت کنند. برخی دیگر استدلال‌هایی الهیاتی ـ عرفانی در ضدیت با آن مطرح می‌کنند (جان از آنِ خداوند است و تنها او می‌تواند آن را بگیرد)، برخی می‌گویند باعث خشونتِ بیشتر و انتقام‌جویی می‌شود. برخی دیگر به سرشتِ نیکِ انسان ارجاع می‌دهند و مانندِ آن. اما هیچ یک از این استدلال‌ها نمی‌توانند قانع‌کننده باشند. دقیقاً همان‌طور که استدلال‌های موافقانِ اعدام قانع‌کننده نیست. آیا این وضع (قانع‌کننده‌نبودنِ استدلال‌ها) ما را در وضع آشفته‌ی بی‌تصمیمی قرار نمی‌دهد؟

نه! موافقان تنها در دو زمینه استدلالی قدرتمند ارائه می‌کنند: 1. قدرتِ بازدارندگیِ آن و 2. حکمِ قانونی یا الهی بودنِ آن. اولی بارها و بارها توسطِ تجربه‌ی هرروزه و پژوهش‌های مرتبط رد شده است هر چند هنوز هم پشتوانه‌ی استدلالیِ نیرومندی برایِ حذفِ سیستماتیک فراهم می‌کند. اما در مورد دومی نمی‌شود کاری کرد. حکمِ الهی را خودِ الله اگر بخواهد باید کنار بگذارد و این به ما مربوط نمی‌شود و حتماً حکمتی در پسِ آن خوابیده. و قانون‌بودن‌اش را هم تنها از طریقِ روال‌های قانونی می‌شود منقضی کرد. اما مخالفان، این‌طور که در بالا بر شمردم، دستِ کم در چند زمینه، استدلال‌های بسیار نیرومند ارائه می‌کنند و همین نشان می‌دهد که بر پایه‌ی استدلال‌ها، مخالفان باید تاکنون موفق به حذفِ این پدیده شده باشند. اما چنین نیست. هنوز هم اعدام کارکردهایِ ویژه‌ی خود را دارد و هنوز، چه به دست حکومت‌ها چه به دستِ گروه‌ها، انجام می‌شود.

حذفِ سیستماتیک کارکرد دارد چرا که حکومت یا گروه را از شرِ مخالف یا مجرم راحت می‌کند و مخالف یا مجرم با کمترین هزینه (به زعمِ عاملان) از جلوی چشم دور می‌شود. به هر صورت، تا این‌جا تنها می‌شود گفت مخالفانِ اعدام، تنها در شکل، دامنه و منطقی‌بودنِ استدلال‌ها علیهِ اعدام دستِ بالا را دارند.

 

3. ترور نیز شکلی دیگر از حذفِ سیستماتیک است. اگر اعدام (در معنای حقوقی ـ قانونیِ آن) در یدِ قدرتِ حکومت‌ها است، ترور بیشتر در حوزه‌ی گروه‌ها معنا دارد. البته نمی‌توان میانِ این دو و حتا میانِ عاملان‌شان مرزِ مفهومیِ قاطعی کشید اما چنین تقسیم‌بندی‌ای در این‌جا به کار می‌آید.

 

4. اگر اعدام، عملی نادرست است آیا در موردِ ترور هم می‌توان همین را گفت؟ آیا عاملان و دست‌یازندگان به این یا آن در جایگاهی برابر قرار می‌گیرند؟ آیا می‌توان با افزودنِ پسوندهایی مانندِ «انقلابی»، «درون‌گروهی»، «انسان‌دوستانه» و مانندِ آن (در این‌جا مفهومِ متمایزِ «اعدامِ انقلابی» را ذیلِ مفهومِ «ترورِ انقلابی» قرار داده ام)، چنین عملی را از دیگر گونه‌هایِ آن متمایز کرد. در این‌جا است که آرام‌آرام مفاهیمِ اعدام و ترور دچار پیچ‌های مفهومی و تعریفیِ خاص و تعیین‌کننده‌ای می‌شوند که آن‌ها را به مفاهیمی دشوار و پیچیده بدل می‌کند. البته می‌توان به‌سادگی همه‌ی این‌ها را ذیلِ مفهومِ حقوقی‌ ـ قانونیِ «قتلِ نفس» گرد آورد و خیال خود و همه را راحت کرد. یا می‌توان هیچ تمایزی میانِ آن‌چیزهایی که پسوندهایِ بالا بر مفهومِ «ترور» بار می‌کنند، قائل نشد و همه را «ترور» خواند و کار را یکسره کرد. اما چنین حرکاتِ حقوق‌مدارانه‌ای راضی‌کننده نیستند هرچند شاید دربردارنده‌ی نتیجه‌ای قابل توجه باشند.

 

5. آیا اعدام همیشه و در همه‌ی حالت‌های ممکن، بی‌نتیجه و از نظر اخلاقی «بد» است؟ آیا ترور با وجودِ پسوندهایِ خاصِ آن همواره امری مذموم و ناانسانی است؟ این‌ها پرسش‌هایی مهم اند و نمی‌توان به‌سادگی به آن‌ها پاسخ داد. در برابرِ اعدام و ترور می‌توان موضع‌های متفاوتی گرفت: از حذفِ همه‌ی اشکالِ آن تا به‌کارگرفتنِ آن به عنوانِ روشی فراگیر برای هر جرمِ خاص؛ از «اعدام‌ها را لغو کنید!» تا «باید گرفت اعدامش(ون) کرد». اما در این‌جا و به‌شکلی نابسنده، تنها می‌خواهم به گزاره‌ای ارجاع دهم و کار را با بازخوانیِ آن پیش ببرم.

بنیامین در «خیابان یکطرفه»اش گزاره ای قابل توجه و از نظرِ من (البته با افزودنِ قیدی مهم) پذیرفتنی را پیش می‌کشد: «کشتن یک جنایتکار (مجرم، criminal) شاید عملی اخلاقی باشد اما مشروعیت‌دادن به آن هرگز»... در متنِ انگلیسی برای «مشروعیت‌دادن» legitimation آمده است که معنایِ قانونی‌کردن هم دارد. البته فکر کنم هر دو معنا (مشروعیت/قانونیت) را باید در آن باقی گذاشت، هر چند مشروعیت عام‌تر از قانونیت است. گزاره‌ی بالا گزاره‌ی مهمی است.

از همان بار اولی که «خیابانِ یکطرفه» را خواندم، این جمله را همواره مرورکرده ام. بنیامین چه می‌گوید؟ در این گزاره، کشتن (اعدام و ترور) به معنای عام مد نظر نیست بلکه «کشتنِ یک جنایتکار» مد نظر است. پس در همین‌جا قیدی به تعریفِ کلی ما وارد می‌شود: گستره‌ی تعریفیِ «مخالف» کنار گذاشته می‌شود یعنی «مخالف» دیگر مشمولِ گستره‌ی مفهومیِ «کشتن» نمی‌شود. این موضوعی مهم است که نمی‌توان چنین گزاره‌ای را درباره‌ی مخالفِ فرهنگی، مذهبی، سیاسی، عقیدتی، فکری و مانندِ این‌ها دانست. این‌ گزاره، گستره‌ی بالا را از شمول خود کنار می‌گذارد.

در «... شاید عملی اخلاقی باشد» تردیدِ مهمی نهفته است. اما با این‌همه روشن است که «کشتنِ یک جنایتکار [می‌تواند] عملی اخلاقی باشد». این جمله کامل است. اما بنیامین قیدی بنیادی به آن می‌افزاید که آن را محدود نمی‌کند اما معنای دیگری به آن می‌دهد.

در این‌جا کاری به مفهومِ «عملِ اخلاقی» ندارم و آن را از نظرِ معنایی و تعریفی روشن فرض می‌کنم. اما آن قیدِ بنیادیِ بیرونی که بنیامین به جمله‌ی کاملِ بالا می‌افزاید، ارزشِ بررسیِ بیشتری دارد. چرا نباید به «کشتنِ یک جنایتکار» مشروعیت/قانونیت داد و چرا چنین کاری «عملی اخلاقی» نیست؟

بنیامین، به نظرِ من، در این قیدِ بنیادی در پیِ حذفِ جنبه‌ی «سیستماتیکِ» چنین «کشتن»ی است. مشروعیت/قانونیت است که عملِ کشتن یک جنایتکار را به «روال» و «قانون» برایِ اعدام و حتا ترور بدل می‌کند. مشروعیت‌/قانونیت‌دادن است که عملی را توجیه می‌کند و آن را طبیعی و ضروری جا می‌زند. مشروعیت‌/قانونیت‌دادن است که بساطِ کشتار را عَلَم می‌کند و به پشتوانه همه‌ی آن چیزهایِ بی‌معنایی که قانون را قانون می‌کنند، حذفِ سیستماتیک را عادی جلوه می‌دهند و آن را صرفاً به کمیتی بی‌مقدار (100 اعدام یا 200 اعدام) بدل می‌کنند.

 

 6. آن قیدِ مهمی که می‌خواهم به گزاره‌ی بنیامین بیفزایم این است که آن عملِ کشتن درباره‌ی آن جنایتکار باید به‌شکلی آگاهانه و نه صرفاً با انجام طوطی‌وارِ آن باشد یعنی نه صرفاً با حذفِ فیزیکیِ آن بلکه شاید با حذفِ مطلقِ پیوندهای پیشینِ فرد جنایتکار با جامعه یا به صورت‌های دیگر. در این‌جا از مثلاً حبس طویل‌المدت در بندِ عمومیِ زندان حرف نمی‌زنم بلکه از بیرون‌کشیدنِ او از هر جمعی حرف می‌زنم، آن هم با توجه به درجه‌ی تعریف از «جنایتکار». منظورم این است که گاهی حذفِ فیزیکی جنایتکار این فرصت را از جامعه می‌گیرد تا فاصله‌ای را که پیش از این از او (به دلیلِ جنایت‌هایش) وجود داشته، در بنوردد و یاد بگیرد و فکر کند به این‌که چگونه با جنایتکارش برخورد کند. برای نمونه اعدامِ شتابانِ صدام، نگذاشت جامعه‌ی عراق با جنایتکارش از نزدیک روبه‌رو شود و همان فاصله‌ای را که در دوران قدرقدرتی‌اش وجود داشت، پس از اعدامِ شتابان‌اش ادامه پیدا کرد. منظورم در کل این است که «عملِ کشتن» نباید صرفاً به معنای سرراست، مستقیم و عامِ آن درک شود.

 

7. شاید گفته شود که حتا با این‌ همه قید، چون هنوز خودِ عملِ کشتن نفی نشده است، این امکان باقی است که حکومت یا گروه، آن را علیهِ فرد به کار گیرد. این، هم درست است و هم نیست. از این لحاظ درست است که از امکانی واقعی حرف می‌زند. بله، ممکن است چنین باشد اما درست نیست چرا که یادمان نرود که عاملان اگر نخواهند باریک‌بینی‌های لحاظ‌شده را در نظر بگیرند، هیچ چیز نمی‌تواند آن‌ها را به چنین کاری وادار کند حتا نفیِ مطلقِ هر گونه «کشتن». باید توجه کرد که دورِ باطلِ «چشم در برابرِ چشم» صرفاً با دست‌کشیدن از آن کنار نمی‌رود بلکه باید سیستمی را نیز که بر پایه‌ی آن عمل می‌کند، کنار زد و حذف کرد.

 

8. مارکس نوشته‌ای درباره‌ی اعدام دارد. او در آن‌جا بیشتر به نقدِ نقشِ اعدام در مرعوب‌کردنِ جامعه و دیگران می‌پردازد. استدلال‌های او را می‌توان در میانِ استدلال‌های ضد اعدام قرار داد. بخشی از آن را در این‌جا می‌آورم: «اگر غیرممکن نباشد، درواقع بسیار دشوار است، اصلی بنا گردد که در نظر باشد با آن، برحق‌بودن و مفیدبودنِ مجازاتِ اعدام در جامعه‌ای که به متمدن‌بودنِ خود می‌بالد، اثبات گردد.

معمولاً مجازات به عنوانِ وسیله‌ای جهتِ اصلاح یا ارعاب مورد پشتیبانی قرار گرفته است. اما چه کسی حق دارد مرا به منظورِ اصلاح‌کردن یا مرعوب‌کردنِ دیگران مجازات کند؟ و به علاوه چیزی مثل آمار وجود دارد و تاریخ و هر دو به کامل‌ترین وجهی اثبات می‌کنند که جهان از زمان قابیل در نتیجه‌ی مجازات نه اصلاح شده و نه مرعوب. کاملاً برعکس.» [1]

مارکس پس از آن به اصلی کانتی اشاره می‌کند که هگل به‌شکلی دیگر آن را بازگویی کرده. و آن این است که جنایتکار با «اراده‌ی آزادِ» خود دست به جنایت زده، حقِ دیگری را نفی کرده و همین اراده‌ی آزاد است که «حقِ» مجازات‌شدن را ایجاد کرده است. مجازات نفیِ نفی است.

مارکس می‌نویسد: «بی‌شک قاعده‌ی طرح‌شده نکته‌ی گیرایی در خود دارد، چرا که هگل به جای این‌که جانی را به عنوانِ یک موجودِ صرف و برده‌ی دستگاهِ قضایی در نظر بگیرد، او را تا درجه‌ی یک موجودِ آزاد ارتقا می‌دهد که سرنوشت خویش را خود تعیین می‌کند. با این‌همه اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، متوجه خواهیم شد که در این‌جا نیز ایده‌آلیسمِ آلمانی، مانندِ سایر موارد، قوانین جامعه‌ی موجود را با استدلالاتِ مافوقِ تصور مورد تأیید قرار می‌دهد.

آیا آدمی خود را گول نمی‌زند وقتی به جای فردی با انگیزه‌های واقعی، با روابطِ اجتماعی بسیاری که او را تحتِ فشار گذاشته اند، انتزاعِ «اراده‌ی آزاد» را یکی از خصوصیت‌های انسانی را به جایِ خودِ انسان قرار می‌دهد؟ این نظریه که مجازات را نتیجه‌ی اراده‌ی خودِ جانی می‌بیند، تنها بیانِ متافیزیکیِ همان JUS TALIONIS (قانون قصاص) است: چشم در برابرِ چشم،  دندان در برابرِ دندان، خون در برابرِ خون. اگر ما واضح صحبت کرده و از شرح و تفسیرها اجتناب کنیم، مجازات چیز دیگری غیر از وسیله‌ی دفاعیِ جامعه در برابر نقضِ موجودیت‌اش نیست، حال محتوایِ آن هر چه می‌خواهد باشد.» [2]

مارکس در آخر می‌گوید که آیا بهتر نیست «به جای ستایش جلادی که دسته‌ای از جنایتکاران را اعدام می‌کند تا جا برایِ جانیان بعدی باز کند، به طورِ جدی درباره‌ی تغییر سیستمی اندیشید که چنین جنایت‌هایی را به وجود می‌آورد؟» [3]

 

 پانوشت +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

[1] برگرفته از کتاب در نفیِ اعدام که ترجمه‌ای از این نوشته‌ی مارکس را در صفحات 46 تا 50 آورده است.

[2] همان، صص 47 و 48

[3] همان، ص 50 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر