تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - سترونیِ «تئوریِ معطوف به عمل»؛ نقدی بر نوشته‌ی کوتاهِ تئوریِ عقیم نوشته‌ی بابک پاکزاد (بخشِ یک)

نوشته‌ی کوتاهی از بابکِ پاکزاد با عنوانِ تئوریِ عقیم نمونه‌ای کوچک است از شکل‌های متنوعِ برخوردی که باید به آن توجه کرد و درباره‌ی ’آن‌چه می‌گویند‘ حرف زد. بدون توجه و بررسیِ دغدغه و رویکردی که در چنین نوشته‌ای نهفته است، چیزی اساسی از کف می‌رود و بعدها خود را بر سرِ ما آوار می‌کند. بابکِ پاکزاد از چه چیزی حرف می‌زند؟ چه ’دغدغه‘‌ای باعث شده است که او با پیش‌فرضِ این‌که همه‌ی نشانه‌ها دال بر «فروپاشی اجتماعی و اقتصادی جامعه» است، با دیدنِ کتاب‌فروشی‌ای «سرشار از کتاب‌های تئوریک، پژوهشی و تحقیقی (البته عمدتا ترجمه)» به این نتیجه برسد که «مجموعه دانش نظری انباشته شده در این جامعه اگر در وضعیت فاجعه‌بار کنونی آن نقشی نداشته باشد، حداقل نتوانسته نقش خود را در ارتقای جامعه به وضعیت بهتر ایفا کند»؟ بابکِ پاکزاد با چه ’رویکرد‘ی به بررسیِ این وضع پرداخته است؟ او تا چه اندازه ’صورت‌بندی‌ای درست‘ از مسئله‌ای که طرح می‌کند، به دست می‌دهد؟ آیا او اساساً ’مسئله‘ را درست تشخیص داده است؟ او چیزی را به نامِ ’تئوری برایِ عمل‘ تجویز می‌کند. این ’تئوری برای عمل‘ چیست؟ بر پایه‌ی چه رویکردی او به چنین تجویزی می‌رسد؟ تجویزِ او چه تبعاتی به بار می‌آورد؟ در این نوشته می‌خواهم درباره‌ی این پرسش‌ها بحث کنم.  

شاید به نظر برسد که برایِ نوشته‌ای کوتاه (و شاید شتاب‌زده) این‌جور مته‌به‌خشخاش‌گذاشتن زیاده‌روی باشد اما از آن‌جا که این نوشته با برخوردهای عجیب‌وغریبی در این‌روزها همراه شده است و همه‌ی آن‌ها دستِ کم در کلیتِ خود سمت‌وسویی یکسان داشته اند، پرداختن به آن اهمیت می‌یابد. نوشته بابک پاکزاد، واقعاً نمونه‌وار است؛ جزئی که کلیت را بازنمایی می‌کند. مسئله‌ی اساسی برایِ من ـ که در آخر نشان خواهم داد ـ چنین نوشته‌ای یا دغدغه‌ی چنین نوشته‌ای نیست بلکه رویکرد و هسته‌ی نظریِ آن است. مجبور شدم برای رسیدن به این، بیش از اندازه (و البته ضروری) بند بندِ نوشته‌اش را بررسی کنم، به همین دلیل از مطول‌شدنِ این نوشته عذر می‌خواهم. باید اضافه کنم که تمامِ کلماتی که در «...» آمده است، از متنِ نوشته‌ی بابکِ پاکزاد است.

 

دغدغه‌ای قابلِ توجه

بابکِ پاکزاد در این نوشته، دغدغه‌ای مهم دارد[1]. این دغدغه به چیزی بر می‌گردد که می‌توان به‌شکلی اولیه و خام، آن را دغدغه‌ی ’پیوندِ ایده و عمل‘ یا به معنایی ’پیوندِ ایده و واقعیت‘ نامید؛ چیزی که حتا به این وضوح در متنِ او نیامده است اما حضور شبح‌گون‌اش جا به جا حس می‌شود.

اما دغدغه‌ها و وسوسه‌ها معمولاً هیئتی مبهم و مِه‌گون دارند. پیکرشان گویی در مهی از اشتیاق‌ها، احساس‌ها و امیدها خطوطِ مشخصِ خود را از دست داده است. آن‌ها اگر همان‌طور که به چشم آمده اند یا حس شده اند، بیان شوند، هیئتِ مه‌آلود و مبهم‌ِ خود را در آن ’بیان‘ به نمایش می‌گذارند و آن را نیز مبهم و حتا نامفهوم می‌کنند. تنها در لحظه‌ای این ’بیانِ‘ مبهم و مه‌آلود چونان چیزی فهمیدنی جلوه می‌کند که بی‌محابا ’تکرار‘ شود. همه گمان می‌کنند از چیزی آشکار و حتا بدیهی حرف زده شده است اما با کمی توجه و ریزبینی می‌شود تشخیص داد که چیزی جز ’دغدغه‌‘ای برآمده فکری مبهم، مکرر نشده است.

دغدغه‌ها اما اهمیتِ خود را دارند. آن‌ها هر چند به چیزهایی مه‌آلود اشاره می‌کنند اما معمولاً در پسِ ابهام، بی‌دقتی و ناکامیِ خود مسائلی قابلِ توجه را دستِ کم در شکلی کژدیسه مطرح می‌کنند. دغدغه‌ی بابکِ پاکزاد را در این نوشته باید قابل توجه دانست چرا که نه تنها از نظرِ تاریخی اهمیتی تعیین‌کننده دارد بلکه با بسیاری از مسائلِ اکنونی ما ـ آن‌چنان که خودِ او نیز تأکید می‌کند ـ گره می‌خورد. می‌شود گفت که بخشِ بزرگی از کردوکارِ نظری (مشخصاًنظری) سنتی که هم او و هم من، خود را متعلق به آن می‌دانیم (با تمامِ گونه‌گونی‌ها و شاخه‌ها و گستره‌هایش) و حتا بسیاری سنت‌های فکری/عملیِ دیگر، صرفِ بررسی و یافتنِ میانجی‌ها و شکلِ ارتباطِ دو سویِ این دغدغه یعنی فکر و عمل شده است.

اما او خوب می‌داند که ’بیانِ دغدغه‘ چیزی را روشن نمی‌کند، پس می‌کوشد آن دغدغه‌ی مه‌آلود را ’صورت‌بندی‘ کند و در همین صورت‌بندی است که از جاهایی عجیب‌وغریب سر در می‌آورد.

 

1.

او در آغاز می‌کوشد با «تئوریسین»ها تسویه حساب کند. من واقعاً نمی‌فهمم منظورِ او از تئوریسین چه کسی است. از این‌که آن‌ها «گاوهای مقدس خود را می‌پرورند و بر فهم ما از جهان کنونی پرده می‌افکنند»، نمی‌شود فهمید این تئوریسین‌ها چه کسانی هستند. این جمله را می‌توان در مورد سیاستمداری که از مالکیت یا دولت دفاع می‌کند یا در موردِ کارفرمایی که ”کارگران تنبل هستند“ را جار می‌زند، به کار بُرد؛ اولی مالکیت و دولت را در حدِ گاوِ مقدس بالا می‌برد و دومی مشخصاً بر فهمِ ما از جهانِ کنونی پرده می‌افکند اما آن‌ها دستِ کم به معنایی که از تئوریسین می‌فهمیم، تئوریسین نیستند. آن‌ها از هر ’عمل‌گرا‘یی عمل‌گراتر هستند!

شاید از این جمله چیزی بیشتر دستگیرمان شود: «اینان با مسلط‌کردن برخی مفاهیم و بالا‌بردن آن در حد مقدسات امکان نزدیک‌شدن منصفانه به برخی وقایع تاریخی را سلب می‌کنند و به نوآیینی‌های بی‌پایه و نوتاریخ‌نگاری‌های به مراتب بی‌پایه‌تر کمک شایانی کرده اند که تا کنون در خدمت نظم مسلط بوده اند». در این‌جا هم مشخص نیست که چه کسانی مفاهیم را در حد مقدسات بالا می‌برند: آن سیاستمدارِ کذاییِ ما (مفهومِ مالکیت) یا یک مؤمنِ مذهبی (مفهومِ خدا)؟ دو تعریضِ «نزدیک‌شدنِ منصفانه به برخی وقایعِ تاریخی» یا «کمک به نوآیینی‌های بی‌پایه و نوتایخ‌نگاری‌های به مراتب بی‌پایه‌تر که در خدمت نظمِ مسلط بوده اند» هم کمکی نمی‌کند چرا که ممکن است گالیله هم در زمره‌ی کسانی قرار بگیرد که به نظرِ آبایِ کلیسا به «نوآیینی‌های بی‌پایه» کمک کرده است. یا داروین از نظرِ مذهبیون دقیقاً دست به «نوتاریخ‌نگاریِ به مراتبِ بی‌پایه‌تر» درباره‌ی آفرینش زده است.

پس تا این‌جا نمی‌شود از جمله‌های آمده در متنِ نظریه‌ی عقیم به چیزی ’مشخص‘ و ’معنادار‘ رسید که ارجاعی مشخص داشته باشد. من نفهمیدم آن تئوریسین (لعنت‌الله علیه) چه کسی بود. اما واقعاً بابک پاکزاد چیزی نامفهوم نوشته است؟ نه! تنها در صورتی می‌توان آن‌چه را که او نوشته است، معنادار فرض کرد که آن نوشته را به‌شکلی رمزی و کُددار خواند؛ نوشته‌ای که در آن، هر کلمه نه به معنای واقعیِ خود یا معنای کاربردیِ آن در متن بلکه به ’چیزی بیرونی‘ ارجاع می‌دهد. متأسفانه چنین است و اگر کسی با ارجاعاتِ آن کُدها آشنا نباشد، عملاً چیزی از اتهاماتِ آن تئوریسینِ کذایی نخواهد فهمید[2].

در ادامه است که بابکِ پاکزاد بعد از بیانِ واقعه‌ی کتاب‌فروشی، دستِ کم تا حدی به دغدغه‌ی خود اشاره می‌کند: «چرا در بزنگاه‌ها، به‌رغم وجود انواع متون درباب نظریه‌های گوناگون پیرامون دیکتاتوری، دمکراسی، سوسیالیسم و تغییر اجتماعی تا به این اندازه اچمز و دست‌بسته می‌شویم و نه در عرصه عمل بلکه در عرصه تحلیل نیز دچار خطاهای بزرگ می‌شویم، خطاهایی که به فاجعه انجامیده و می‌انجامد». در این‌جا است که می‌توان فهمید دغدغه‌ی او چیست و من هم از همین بند بود که متوجه شدم دغدغه‌ی او ’پیوندِ فکر و عمل‘ یا به معنایی ’پیوندِ ایده و واقعیت‘ است.

و بعد جمله‌ای می‌آورد که بسیار قابل توجه است: «بدیهی است که تمام تئوری‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دارای وجوه و نتایج عملی هستند اما ضرورتاً معطوف به عمل نیستند، تئوری برای عمل نیستند». این جمله چه معنایی دارد؟ چگونه می‌شود یک تئوری دارایِ «وجوه و نتایجِ عملی» باشد اما «معطوف به عمل یعنی تئوری برای عمل» نباشد؟ «معطوف به عمل‌بودنِ تئوری» یعنی چه؟

از جمله‌ی بالا می‌توان نتیجه گرفت که دو نوع تئوری داریم: 1. تئوری (که وجوه و نتایج عملی را در خود دارد) 2. تئوری برای عمل (که معطوف به عمل است).

کم‌وبیش به‌شکلی مبهم و البته با همدردیِ بسیار می‌توانم منظور او را بفهمم اما در همین جا هم آن مهِ کذایی وجود دارد. تنها دو برداشت می‌توان از چنین تفکیکی داشت: 1. تئوری ـ البته جدا از وظیفه‌ی بنیادی خود یعنی ’تبیینِ‘ واقعیت ـ باید چیزی را درباره‌ی واقعیت ’تجویز‘ کند و 2. تئوری باید ’تجویز‘ی درباره‌ی واقعیت باشد. ثابت خواهم کرد این دومی به منظورِ بابکِ پاکزاد نزدیک‌تر است.

 

تئوری معطوف به یا برای عمل

از این‌جا به بعد، بابک پاکزاد دست به صورت‌بندی ترکیبِ «تئوریِ معطوف به عمل یا برای عمل» می‌زند. او می‌نویسد: «تئوری معطوف به عمل یا تئوری برای عمل چه گونه‌ای از تئوری است؟ آن گونه از تئوری است که برخاسته از ضرورتی عملی (مشخص) باشد و عمل (مشخص) را تغذیه کند! هر تئوری به مدد واسطه‌ها و گشتارهایی به گونه‌ای با عرصه عمل رابطه برقرار می‌کند. تئوری معطوف به عمل، تنها به گونه‌ای با عمل رابطه برقرار نمی‌کند بلکه اساساً برای عمل است، لذا، فاصله آن با عمل با حداقل واسطه‌ها و گشتارها پر شده و محقق می‌شود».

در چنین صورت‌بندی‌ای مشخص می‌شود که تئوریِ ضروری برای جهانِ در حالی فروپاشیِ ما باید مشخصاً هم از ضرورتی عملی بر خیزد و هم به همان ضرورتِ عملی پاسخ دهد. بگذارید به موضوعِ موردِ علاقه‌ی خود او بپردازیم، یعنی آلودگیِ هوا. فرض کنید آلودگیِ هوا را دارایِ ضرورتی عملی بدانیم، پس تئوری باید مشخصاً در موردِ آن چیزی ’تجویز‘ کند یعنی روشن و مشخص بگوید که با آن چه باید بکنیم یعنی مشخصاً درباره‌ی آن ’راهِ حل‘ بدهد. از نظرِ بابکِ پاکزاد چنین تئوری‌ای است که شأن آن را پیدا می‌کند که تئوریِ جدیِ جهانِ در حالِ فروپاشیِ ما باشد و البته باقیِ تئوری‌هایی که ’مشخصاً‘ و ’فی‌المجلس‘ تجویزی درباره‌ی واقعیت نمی‌کنند، متعلق به تئوریسین‌ها هستند و باید دور ریخته شوند.

پس نتیجه می‌گیریم که آن مسئولِ ابلهی که فرمود باید با هواپیما آب بر سر تهران بریزیم تا آلودگیِ هوا رفع شود، «تئوریِ معطوف به عمل»ی داشت که بالاتر از مزخرفاتِ کسانی قرار می‌گرفت که مثلاً درباره‌ی الگوهای تغییراتِ آب‌وهوایی نظریه‌پردازی می‌کنند. شاید بابک پاکزاد بگوید که در این‌جا پیشنهاده‌ی او را ساده‌سازی کرده ام و آن را از ریخت انداخته ام اما این تنها یک نمونه از نتایجِ واقعیِ «تئوریِ معطوف به عملِ» او است. نمونه‌های دیگر دستِ کمی از این نمونه ندارند.

او البته گویا به تندرویِ خود آگاه شده باشد، می‌نویسد: «در شرایط حاضر تنها تئوری معطوف به عمل است که می تواند خود را پویا و زنده نگه دارد چرا که در عمل محک می خورد، از نو پرسش ایجاد می‌کند، تئوری حک و اصلاح شده و یا از اساس تغییر می‌کند و مانند جریان زندگی به پیش می رود. چنین حرکت پویایی فقط برای تئوری‌های معطوف به عمل میسر است البته دستاوردهای ناشی از این تئوری‌ها قطعا تغییرات در سطوح انتزاعی‌تری از تئوری‌ها را تغذیه خواهد کرد و گاه نیز بمدد پویایی خلق شده توسط تئوری‌های معطوف به عمل، پتانسیل‌های کشف نشده‌ای از سطوح انتزاعی‌تر کشف، هویدا و بالفعل می‌شوند». اما باید به او گوشزد کرد که نه آقای پاکزاد! نمی‌شود اول زیر پای هر نوع کارِ نظریِ انتزاعی را به بهانه‌ی «تئوریِ معطوف به عمل» خالی کرد و بعد بدونِ توجه به مقدمات، نوشت که «دستاوردهای ناشی از این تئوری‌ها قطعا تغییرات در سطوح انتزاعی‌تری از تئوری‌ها را تغذیه خواهد کرد و گاه نیز بمدد پویایی خلق شده توسط تئوری‌های معطوف به عمل، پتانسیل‌های کشف نشده‌ای از سطوح انتزاعی‌تر کشف، هویدا و بالفعل می‌شوند». می‌توانم بپرسم کدام لعنت‌شده‌ای قرار است این کارهایی را که در این‌جا شادمانانه ردیف کرده اید، انجام دهد؟ می‌توانم از شما بخواهم اسمِ کس یا کسانی را که چنین کارهایی را انجام می‌دهند به ما بگویید؟

می‌خواهم بپرسم چه کس یا کسانی هستند که دستاوردهایِ این تئوری‌ها را که در سطوحِ انتزاعی‌تر قرار دارند، صورت‌بندی می‌کنند؟ چه کسی به «پتانسیل‌های کشف‌نشده در سطوحِ انتزاعی‌تر» می‌پردازد؟ اگر شما اسم این لعنت‌شده را نمی‌دانید، همه‌ی ما نامش را می‌دانیم: به او می‌گویند تئوریسین. اما کاری که در این سطح انجام می‌شود ’لزوماً‘ به آن معنایی که شما می‌خواهید به خوردِ مفهومِ تئوری بدهید، «معطوف به عمل» نیست و نمی‌تواند باشد[3].

کسی نگفته است که تئوریسین نمی‌تواند سازمانده‌ی مبارز باشد. مارکس، انگلس، لنین، تروتسکی و مانندِ آن‌ها هم سازمانده‌ی مبارز بودند و هم به معنایِ مشخص (نه ژارگونِ) کلمه تئوریسین، اما آن‌ها خوب می‌فهمیدند که وقتی دارند مثلاً مقوله‌ی ماده یا مفهومِ سرمایه را به‌شکلی نظری تدقیق می‌کنند، نیازی نیست درجا بگویند که این تدقیق نظری چگونه «معطوف به عمل» خواهد شد. در تمامیِ سرمایه حتا یک خط درباره‌ی ’تجویز‘های عملی درباره‌ی بهبود شرایطِ کارگران نیست و نباید هم باشد. نمی‌دانم نظرتان درباره‌ی بخشِ بتوارگیِ کالایی در سرمایه چیست. راستی، اصلاً این بخش و حتا کلِ سرمایه به چه دردِ ما می‌خورد؛ نه تجویزی درباره‌ی راه‌های بهبودِ شرایطِ کارگران می‌دهد و نه راهِ حلی درباره‌ی کاستن از آلودگیِ آب‌وهوا دارد. به نظرتان بهتر نیست کلاً سرمایه را بریزیم دور؟ چه‌طور است دست‌نوشته‌های لنین درباره‌ی منطقِ هگل را هم خمیر کنیم و به جایِ آن، دست‌نوشته‌های وزیرِ تعاون و رفاهِ اجتماعی را بخوانیم؟ مارکس وقتی برنامه‌ی حزبیِ لاسالی‌ها را نقد می‌کند، به تجویزهای مشخص رو می‌آورد و لنین وقتی به بیماری کودکانه‌ی چپ‌روی می‌پردازد، راهِ حل‌های مشخص می‌دهد. آن‌ها این دو سطح را از هم جدا می‌کنند.

کاری که شما با طرحِ چیزی با عنوانِ «تئوریِ معطوف به عمل» با آن ابعادی که درباره‌اش حرف زده اید، کرده اید، به‌شکلی خاص، یکی‌کردنِ کارِ نظری با لایحه‌ی راه‌های کاهشِ آلودگیِ هوا یا برنامه‌ی حزبی/سازمانی است؛ یعنی مغشوش‌کردنِ سطوحِ تفکر/عمل.  

شما در بخشی از نوشته‌ی خود پرسشی را مطرح کرده اید و نوشته اید: «در چنین جامعه‌ای، نسبت آن تئوری‌ها با وضعیت اورژانسی که بر ما حاکم ‌شده چیست؟ این فعالیت‌های فکری در حال حاضر عملاً در خدمت چیست و کیست؟» بگذارید در این‌جا به سهمِ خود به این پرسش پاسخ دهم که این «تئوریِ معطوف به عملِ» شما «عملاً در خدمتِ چیست و کیست»؟

ادامه مطلب در پُستِ بعدی




[1]  نمی‌گویم این دغدغه یا ’وسوسه‘ درست یا معنادار است، می‌گویم ’مهم‘ است.

[2]  این کُدها بر می‌گردند به ژارگون حاکم بر حزب‌ها و گروه‌های چپ. در این ژارگون، حمله به کسانی که ’تئوریسین‘ خوانده می‌شوند، یا حمله به ’نوآیینی‘ها و ’نوتاریخ‌نگاری‘ها، حمله به نظریه‌پردازی یا نوآیینی یا نوتاریخ‌نگاری به معنای عام آن نیست بلکه حمله به معناهای خاصی است که در چارچوبِ آن ژارگون بر آنها بار شده است. مثلاً ممکن است کسی که تئوریسین خوانده می‌شود، صرفاً کسی باشد که مثلاً از نظرِ سیاسی قبولش ندارم! در کل باید با آن ژارگون آشنا بود تا این کلمات معنایی مشخص پیدا کنند. مثلاً مثل مفهومِ روشنفکر که تقریباً ناسزاگونه است.

[3]  حتا عملِ جداکردنِ این دو یعنی عمل/فکر و ایده/واقعیت هم مشخصاً کاری ’نظری‘ و ’انتزاعی‘ است اما معطوف به عملِ مشخص و اورژانسی نیست.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر