تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - سترونیِ «تئوریِ معطوف به عمل»؛ نقدی بر نوشته‌ی کوتاهِ تئوریِ عقیم نوشته‌ی بابک پاکزاد (بخشِ دو)



«ضرورت‌هایِ عملیِ» سرمایه‌داریِ متأخر

دو برهه‌ی تاریخی مهم را می‌توان نام بُرد[1] که هیاهویِ شکل‌های متنوعِ «تئوری‌های معطوف به عمل» با محکوم‌کردنِ کسانی همراه شد که تئوریسین خوانده می‌شدند: 1. از 1924 تا 1930 در شوروی و 2. از تقریباً 1970 تا امروز در جهانِ سرمایه‌داری.

برای درکِ فراز و فرودی اولی ارجاع‌تان می‌دهم به کتابِ باارزشِ تاریخ مبارزات فلسفی در شوروی نوشته‌ی رنه زاپاتا با ترجمه‌ی محمدجعفر پوینده و برای درکِ دومی و البته ابعادِ عملیِ نظریه‌تان، از شما می‌خواهم برایِ نمونه به مقاله‌ی درخشانِ «سرمایه‌داریِ شناختی» و مبارزه برای بقا: چگونه سرمایه، کارِ مادی را در دانشگاه‌های بریتانیا اندازه می‌گیرد اثر دیوید هاروی و ماسیمو دو آنجلیس با ترجمه‌ی مهرداد امامی (منتشره در مجله‌ی دانشجوییِ رود) رجوع کنید (انتخابِ این منابع به دلیلِ دردست‌رس‌بودن‌ و نمونه‌واربودن‌شان انتخاب شدند). اما در این‌جا به‌شکلی گذرا به جنبه‌هایی از این «تئوریِ معطوف به عمل» و کارکردش در سرمایه‌داریِ متأخر اشاره می‌کنم و می‌گذرم. 

هر قدر هم بخواهیم بر ضرورتِ توجه به «پتانسیل‌های کشف‌نشده در سطوحِ انتزاعی‌تر» تأکید کنیم، هنوز هم دمِ خروسِ ’پراگماتیسمی شرمنده‘ از زیرِ قبایِ «تئوریِ معطوف به عمل» معلوم خواهم بود. هر قدر بخواهیم از لابه‌لایِ آن کُدهایی که در آغاز گفتم، بخواهیم نشان دهیم که به سنتی تعلق داریم که سروکاری با شکل‌هایِ متنوعِ پراگماتیسم ندارد، اما از «تئوریِ معطوف به عمل» چیزی بیش از این در نمی‌آید و البته پراگماتیسمی شرمنده چرا که یا نمی‌داند یا نمی‌خواهد باور کند که چنین است. «تئوریِ معطوف به عمل» هیچ ربط‌وبسطی به پراکسیس و پیوندِ دیالکتیکیِ نظریه/عمل پیدا نمی‌کند چراکه پیشاپیش نقشه‌ی راهِ خود را این گزاره که «جدی‌ترین نوع تفکر، تفکر درباره زندگی روزمره است» قرار داده است و البته کاری ندارد جز این‌که راهِ حلی برایِ مشکلاتِ هرروزه پیدا کند. 

چنین رویکردی به‌سادگی با ’اندیشه‌ی حاکم‘ بر سرمایه‌داری متأخر پیوندهای تنگاتنگی پیدا می‌کند. دقیقاً برای پاسخ به «ضرورت‌هایِ عملی» و «اورژانسی» تحتِ «زندگیِ روزمره» در سرمایه‌داری متأخر است که کنش و تفکر واداشته می‌شوند صرفاً و صرفاً در پیِ راه حل‌های فوری و «مشخص» بگردند و هیچ کاری به ’ریشه و بنِ امور‘ نداشته باشند. ’اندیشه‌ی حاکم‘ بر سرمایه‌داریِ متأخر و پیروزمند است که ما را وا می‌دارد هیچ نخواهیم جز این‌که به عنوانِ راهِ حلِ «مشخصِ» آلودگیِ هوا، کپسولِ اکسیژن به ما بفروشند. در چنین شرایطی است که هر گونه تفکر نظریِ رادیکال و بنیادی با این اتهام که هیچ ربطی به واقعیتِ هرروزه پیدا نمی‌کند، طرد می‌شود تا جا برای راهِ حل‌ها و ’تجویز‘هایِ آبکی اما کارا، «مشخص» و عملیِ دیل‌کارنگی‌ها، برایان تریسی‌ها و شرکا باز شود. همین اندیشه‌ و «تئوریِ معطوف به عملِ» حاکم در سرمایه‌داریِ متأخر است که نظریه‌پردازِ شگفت‌انگیزِ قرن بیستم و بیست‌ویکم یعنی پیتر هیگز (ارائه‌دهنده‌ی نظریه‌ی شکست تقارن در برهمکنش الکتروضعیف و پیشنهاد‌دهنده‌ی ذره بنیادی بوزون هیگز و البته برنده‌ی جایزه‌ی نوبل در 2013) را به آن‌جا می‌رساند که از این‌که دانشگاه‌ها او را به دلیل ’نامولدبودن‘ و ’غیرکاربردی‌بودنِ‘ دانش‌اش نمی‌پذیرند، شکوه می‌کند[2].

آقای بابکِ پاکزاد، از قضا، درست گفته اید که «تنها به این سیاق است که تئوری به واقع جایگاه کلیدی خود را باز می‌یابد و از تئوری عقیم به تئوری زایا و پویا بدل خواهد شد» اما بی‌شک در مسیر و برای بازتولیدِ روابطِ سرمایه‌دارانه‌ی موجود، نه برایِ ارائه‌ی دانش و عملی که رو به آینده و رهایی دارد.

 

اورژانسِ واقعیت

ابزارِ دیگری که استفاده می‌شود تا «ضرورتِ عملیِ تئوریِ معطوف به عمل» ضروری جلوه داده شود، ’اضطرار‘ یا آن‌چنان که در نوشته آمده است، «وضعیتِ اورژانسی» است. در «وضعیتِ اورژانسی» است که می‌توان به بهانه‌ی آن، هر گونه تفکر درباره‌ی بنیادهای ژرفِ واقعیت را معلق کرد تا عرصه‌ای گشوده برایِ جولان «تئوریِ معطوف به عمل» باز شود. به روندهای جاری در دانشگاه‌ها و مؤسساتِ آموزشِ عالی در ایران (و تا حدی در جهان) نگاه کنید. تبلیغ می‌شود و شدیداً از استادان و دانش‌جویان خواسته می‌شود که پایان‌نامه‌ها با عطف به ’موضوعاتِ کاربردی و راهِ حل‌مدار‘ انتخاب شود و همین نوع پایان‌نامه‌ها هستند که از لطفِ مالیِ مؤسساتِ کارفرمایی برخوردار می‌شوند. پسِ پشتِ چنین درخواستی چه تفکری نهفته است: «تئوریِ معطوف به عمل». بر پایه‌ی چنین تئوری‌ای است که پرسشِ ’سازوکارهایِ بنیادیِ تولید و بازتولیدِ روابطِ اجتماعی‘ فروکاسته می‌شود به ’ارائه‌ی راهِ حل برای مشکل انزال زودرس در میان مردانِ میان‌سال‘ یا ’فهمِ ازخودبیگانگی در میانِ طبقه‌ی کارگرِ ایران» فرو کاسته می‌شود به ’راهکارهای توان‌بخشی مردان کارگر برای بهبودِ بازده‌ی کار‘[3]. و همه‌ی این‌ها هنگامی رخ می‌دهند که می‌خواهند به ما بقبولانند که اهمیتِ پرسشِ دومی بیشتر از اولی است. نکته‌ی جالب این‌که همان رویکردِ رادیکالی که در این میان حذف شده است، به ما می‌آموزد که بدونِ فهم و درکِ پرسش‌های اولی، نمی‌توان به پرسش‌های دومی پاسخی درست داد.

’وضعِ اضطرار‘ محمل مناسبی برایِ هیاهویِ «تئوریِ معطوف به عمل» فراهم می‌کند و البته، این موضوع را از نظرِ تاریخی هم می‌توان اثبات کرد. کافی است رجوع کنید به استدلال‌های «مردانِ عمل» در آغاز سده‌ی بیستم تا سیاست‌گذاران و سهام‌دارانِ شرکت‌ها و مؤسساتِ آموزشی در آغازِ سده‌ی بیست‌ویکم.

 

بفرمایید «پیروزیِ بزرگ»

بابکِ پاکزاد در آخر ضربه‌ی نهایی را وارد می‌کند: «ما نیازمند کشف پتانسیل‌های رهایی‌بخش موجود در زندگی روزمره هستیم تا به پیروزی‌های آگاهانه و عامدانه در مواردی مشخص دست پیدا کنیم. کشف پتانسیل و طرح مسیر جز با بهره‌گیری از تئوری معطوف به عمل محقق نمی‌شود. ما نیازمند پیروزی هستیم و پیروزی بزرگ از مسیر پیروزی‌های مشخص عبور می‌کند.»

چه کسی می‌تواند ادعا کند که آن‌چه او در این‌جا می‌گوید نادرست است؟ هیچ‌کس! او درست می‌گوید اما نکته این است که از ’هیچ‘ حرف می‌زند. پیروزی‌های بزرگ از مسیر پیروزی‌های مشخص می‌گذرد که چه؟ بگذارید کمی‌ دقیق‌تر شویم و بکوشیم بر پایه‌ی تئوریِ بابکِ پاکزاد به این پرسش‌ها پاسخ دهیم: 1. پیروزیِ چه کسی؟ 2. بر چه اساسی آن پیروزی‌های کوچک قرار است ما را به پیروزیِ بزرگ برساند؟ 3. چه میانجی‌هایی در این میان وجود دارد که چنین چیزی را ممکن می‌کند؟

وقتی می‌گویم او از ’هیچ‘ حرف می‌زند، منظورم این است که به این پرسش‌های اساسی پاسخی نمی‌دهد و نکته‌ی مهم‌تر این‌که عملاً «تئوریِ معطوف به عمل» نمی‌تواند به این پرسش‌ها پاسخی بدهد.

پاسخِ 1. از آن‌جایی که ما در جهانِ سرمایه‌بنیاد زندگی می‌کنیم، «تئوریِ معطوف به عمل» تنها و تنها به بازتولیدِ کورکورانه‌ی روابطِ سرمایه‌دارانه می‌انجامد چرا که بر پایه‌ی پیش‌فرضِ بنیادیِ خود ’تفکرِ نظری درباره‌ی این جهان‘ را معطوف به ضرورت‌های عملی کرده است و ضرورت‌های عملیِ در بازی‌ای که قواعدِ آن را سرمایه تعیین کرده است، بی‌شک معطوف به پیروزیِ خودِ سرمایه است.

پاسخِ 2. از آن‌جایی که در این جهان، تئوریِ ما معطوف به عملِ مشخص و نتایجِ عملیِ مشخص در اکنون است، هیچ ضرورتِ عینی و منطقی وجود نخواهد داشت که پیروزیِ کوچک به پیروزیِ بزرگ برسد. پس چنین حرفی که پیروزیِ کوچک به پیروزیِ بزرگ می‌رسد، صرفاً سخن‌ورانه (rhetoric) است.

پاسخِ 3. میانجی‌ای گویا وجود ندارد. به یاد بیاوریم که بابک پاکزاد می‌نویسد: «تئوری معطوف به عمل، تنها به گونه‌ای با عمل رابطه برقرار نمی‌کند بلکه اساسا برای عمل است لذا، فاصله آن با عمل با حداقل واسطه‌ها و گشتارها پر شده و محقق می‌شود». تمامِ تلاشِ «تئوریِ معطوف به عمل» حذفِ میانجی‌های حیاتی‌ای است که مشخصاً عملِ بی‌معنا یا حتا کورکورانه را بدل به عملی آگاهانه و سوژه‌بنیاد می‌کنند. «تئوریِ معطوف به عمل» تنها نتیجه‌ای که در بر دارد، ’اطاعتِ کورکورانه‘ است.

 

2.

این روزها رواجِ فراوان دارد که هر گونه بحثِ نظری با این بهانه که به چه دردِ کارگر بدبخت‌بیچاره‌ی حقوق‌نگرفته می‌خورد، طرد شود. آن‌قدر این مضحکه تکرار شده است که برخی گمان می‌کنند که این امامزاده واقعاً شفا می‌دهد. نه، خبری نیست! دوستان و رفقا چنان از کارِ عملیِ پی‌گیر حرف می‌زنند که گویی اصلاً چیزی به نام نظامِ سیاسی و اقتصادیِ حاکم وجود ندارد و تنها در یک طرف آن‌ها هستند و در طرفِ دیگر محرومان و ستم‌دیدگانِ آماده‌ی نیوش‌کردنِ کلماتِ جادویی‌شان. دلزدگی از وضعِ موجود و ناکامی در سازمان‌دهیِ واقعی و مداخله‌گری راستین در وضعیت، به‌جای آن‌که آنان را برای رفتنِ به ریشه‌ی دردها و مسائل و یافتنِ راه‌های جایگزینِ واقعی (نه چیزی مغشوش مانندِ «تئوریِ معطوف به عمل») و البته ایجادِ همبستگیِ گسترده‌تر در میانِ خودشان نیرومندتر کُند، آن‌ها را به شکل‌های مختلف به تن‌دادن به دمِ دستی‌ترین پروگرام‌ها و پلنوم‌ها رانده است. چه چیزی بهتر از این لقمه‌ی آماده؟

به همان اندازه که همه‌ی موضوع، صرفاً به کندوکاوِ نظری در مقوله‌ی هژمونی یا طبقه خلاصه نمی‌شود، به همدردی با کارگرانِ آشنا یا حتا کارِ برجسته‌ای مانندِ آموزش به کودکانِ کار هم خلاصه نمی‌شود. در همین سنتِ پر فراز و نشیبِ مبارزاتیِ چپ در ایران چه بسیار نمونه و گواهِ روشن از پیوستگیِ کارِ نظریِ گسترده و کنشگریِ عملی وجود دارد که باید به آن‌ها توجه کرد. آخر چه کسی می‌پذیرد که کسانی مانندِ جزنی یا احمدزاده صرفاً در واکنش به مسائلِ روزمره‌ی مشخص‌شان، کار روی بنیادهای جنبشِ چریکی و بازترجمه‌ی آثار پایه‌ای مارکسیستی را آغاز کردند یا این‌که چه ضرورتِ عملی‌ای وجود داشته است که ایرج اسکندری بنشیند و سرمایه را در تبعید ترجمه کند یا کتابی باارزش اما ناشناخته درباره‌ی شکل‌گیریِ نهادهای طبقاتی در پیشاتاریخِ ایران و تشکیل نخستین دولت در تاریخِ ایران بنویسد[4]. نه این‌ها را نمی‌توان با «ضرورتِ عملی» معطوف به پاسخ‌های مشخص و فی‌المجلس به مسائلِ روزمره توضیح داد.

بابکِ پاکزاد دقیقاً به دلیلِ «تئوریِ معطوف به عملِ» حاکم بر تفکرش است که نمی‌تواند اهمیتِ حیاتیِ همان ترجمه‌هایی را ببیند که قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها را پر کرده اند. بله، برای ما که مشخصاً به دلیلِ سرکوبِ مکرر و گسترده، قطع‌شدنِ پیوندهایِ حیاتی‌مان با لایه‌های اجتماعی ـ اقتصادیِ مختلف و حتا طبقه‌ی کارگر، چیرگیِ دعواهایِ حیدری ـ نعمتی بر ارتباط‌های فکری/عملی‌مان و هزار و یک علت و دلیلِ آشکار و ناآشکارِ دیگر به‌تمامی از مداخله‌گری مؤثر در زندگیِ اجتماعی حذف شده ایم، ممکن است این بحث‌های نظری کم‌اهمیت به نظر برسد (که البته می‌توان اثبات کرد که به‌هیچ‌وجه چنین نیست) اما همین به‌اصطلاح بحث‌هایِ نظریِ ’نامعطوف به زندگیِ عملیِ هرروزه‘ است که بنیادهای فکری/عملی ما را روشن و ژرف می‌کند و به آن‌ها وضوح می‌بخشد وگرنه بحثی نیست. همه‌مان می‌دانیم هزینه‌ی درمان برای کارگران گران است و باید برای حلِ فوری و فوتیِ آن چاره‌ای اندیشید.

بهتر است به‌جای طردِ کورکورانه‌ی موجودی موهومی به نام ’تئوریسین‘ که تنها به دردِ نقلِ مجالسِ رفقا می‌خورد یا ایجاد تقسیم‌بندی‌های مضحک میانِ مبارزانِ راستینِ اهلِ عمل و بی‌عملان کافه‌نشینِ اهلِ نظر یا دیگر مرزبندی‌هایی که شاید واضح و مهم به نظر برسند اما باید در موردِ آن‌ها جدی و دقیق بود نه سهل‌انگار و محفل‌گرا، کمی به تفکر درباره‌ی وضع واقعی‌مان، امکانات و داشته‌ها و بی‌امکانی‌ها و نداشته‌هایمان بپردازیم، کمی به ابزارهای نظری‌مان فکر کنیم و ببینیم وقتی در برابرِ منتقدان جدی ـ نه روزنامه‌نگارهای به‌دردنخورِ خودلیبرال‌خوانده ـ قرار می‌گیریم آیا حرفی برای گفتن داریم یا اینکه‌ دستِ آخر با گفتنِ این‌که ’بابا اینا نمی‌فهمن‘ خیال خودمان را آسوده می‌کنیم؟

این‌که کسی که یک‌تنه به اندازه‌ی خیلی‌ها به دانش نظریِ ما افزوده است، مورد طعن و گنده‌گوییِ تازه‌رسیده‌ای نوبالغ قرار بگیرد که حالا خدمتی به چند کارگر کرده است، واقعاً شرم‌آور است. این‌که زحمتِ بی‌دریغِ کسی را به این عنوان که ’این کارهای تو حالا به چه دردی می‌خورند‘ دور بریزیم و یک لحظه فکر نکنیم که خودمان چه غلطی کرده ایم، واقعاً بی‌آبرویی است. و همه‌ی این‌ها از آن تفکر من‌درآوردیِ بی‌سروته بر می‌خیزند که می‌گوید: ’زندگیِ تجربه‌ناشده، ارزشِ زیستن ندارد‘ پس باید تنها و تنها دست به عملی زد که معطوف به برآوردنِ ضرورت‌های عملیِ مشخصِ روزمره باشد و بس، چرا که بیرون از زندگیِ عملیِ هرروزه‌ی البته تحتِ نظامِ سرمایه، جز هاویه‌ای هولناک هیچ نیست. کلِ کردوکارِ نظری/عملی همه‌ی آنانی که هنوز هم کلمات و کنش‌شان به ما امید می‌بخشد، موضع‌گرفتن و طردِ چنین فهمی و دگرگونیِ جهانی بوده است که در آن، این فهم دستِ بالا را دارد، نه تفسیر یا توجیهِ آن.



[1]  البته این دوره‌های متناوبا تکرار شده اند و برآمده از زمینه‌ها و روندهایِ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی مشخصی بوده اند که جای پرداختن به این زمینه‌ها و روندها در این‌جا نیست.

[3]  مسئله این نیست که کدام یک از این دو پرسش بر دیگری برتری دارد، بلکه مسئله این است که دومی عملاً اولی را از دورِ پژوهش و دانشگاه خارج می‌کند.

[4]  کتابی با عنوانِ در تاریکی هزاره‌ها که واقعاً جای بررسی و واکاوی دارد. این کتاب به کوششی علی دهباشی منتشر شده است.  


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر