تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - از گرامشی به لاکلائو و موفه؛ چرخشی پارادایمی
16 اردیبهشت 93

از گرامشی به لاکلائو و موفه؛ چرخشی پارادایمی

   نوشته شده توسط: روزبه آقاجری    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،

بر خلافِ آن‌چه در نگاهِ اول به نظر می‌رسد، تفاوت کاربردِ مفاهیمی مانندِ هژمونی، مردم، سیاست و مانندِ آن، نزدِ گرامشی و لاکلائو و موفه بیش از بسط‌هایی نظری یا ترکیبی است. در این‌جا مشخصاً با چرخشی پارادایمی [1] طرف هستیم که برایِ درکِ بهترِ آن باید به نقطه‌ی عطفی تاریخی رجوع کنیم که با نامِ ’چرخشِ فرهنگی‘ شناخته شده است؛ نقطه‌ی عطفی که نخست، امکانِ شکل‌گیریِ فهم‌هایی دیالکتیکی‌تر از رابطه‌ی روبنا/زیربنا یا دقیق‌تر، ساختارهای فرهنگی و مناسباتِ تولیدی را به وجود آورد اما در گام‌های بعدی، از طریقِ درهم‌روی و درونی‌کردنِ جریان‌های پساساختارگرا، با منحل‌کردنِ تمایزِ دوگانه‌ی بالا، امکانِ شکل‌گیریِ مطالعاتِ فرهنگی از یک سو و پسامارکسیسم از سوی دیگر را فراهم کرد.

اگر لاکلائو و موفه را پسامارکسیست به حساب بیاوریم، اهمیتِ رویکردِ آن‌ها برای مطالعات فرهنگی آشکارتر می‌شود. صرفِ نظر از چنین تقسیم‌بندی‌ای، لاکلائو و موفه به‌ همان شکلی با مفاهیمِ بنیادیِ مارکسیستی روبه‌رو می‌شوند که مثلاً مطالعاتِ فرهنگی برخی از آن‌ها را به کار می‌گیرد. این گزاره روشن‌تر خواهد شد اگر بتوانیم مقایسه‌ای میانِ رویکردِ گرامشی و رویکردِ لاکلائو/موفه به چند مفهومِ بنیادی به دست دهیم. چگونگیِ شکل‌گیریِ سوژه‌های سیاسی جای مناسبی برای ارائه‌ی آن مقایسه است.

برایِ گرامشی، سوژ‌ه‌ی سیاسی، توپر و ایجابی است یعنی برآمده از طبقه‌ی اجتماعیِ مشخصی است که آن طبقه نیز به‌شکلی معیَّن ریشه در ساختارهای پیشینی اقتصادی/اجتماعی دارد. گرامشی هنگامی که از عاملیتِ طبقه‌ی کارگر سخن می‌گوید، از یک‌سو آن را به‌معنایی ذاتیِ موقعیتِ ساختاری و جایگاهِ رابطه‌ای آن در صورت‌بندیِ اجتماعیِ سرمایه‌داری می‌داند و از سوی دیگر، هیچ طبقه‌ی دیگری را دارای چنان موقعیت و جایگاهی نمی‌داند که بتواند عاملیتی مانندِ عاملیتِ طبقه‌ی کارگر داشته باشد. همه‌ی این‌ها برای گرامشی بر تضاد بنیادیِ میانِ کار و سرمایه قرار دارند. هژمونی نیز از این‌جا سر بر می‌آورد. طبقه‌ی کارگر اگر بخواهد حکومتِ بورژوازی را بر اندازد باید بتواند در ائتلافِ سیاسی با دیگر طبقات قرار بگیرد [2] و از این طریق، در جامعه‌ی مدنی هژمونی کسب کند.

برای لاکلائو/موفه موضوع یکسره بر بنیاد‌های متفاوت قرار گرفته است. برای آن‌ها، سوژه‌ی سیاسی، پیشینی نیست بلکه تماماً تهی و پسینی است یعنی شکل می‌گیرد نه این‌که از پیش به‌شکلی بالقوه باشد و بعد سوژگیِ آن منکشف شود. آن‌ها از افتراقِ بنیادیِ زندگیِ اجتماعی آغاز می‌کنند. واحدِ بنیادی در چنین رویکردی، صورتی ابتدایی در ساختِ پیوند اجتماعی یعنی ’مطالبه (demand)‘ است. اما مطالبه را باید از واحدِ بنیادیِ دیگری که از منطقی متفاوت پیروی می‌کند، یعنی ’درخواست (request)‘ جدا کرد. هر قدر مطالبه‌ها واجد خصلتی آنتاگونیستی اند، درخواست‌ها حک‌شده در منطقِ حاکم بر نظمِ اجتماعی اند و در همان چارچوب هم ’اداره‘ و حتا ’برآورده‘ می‌شوند. اما مطالبه‌ها چنین نیستند. آ‌ن‌ها برآمده از آن‌چیزی اند در چارچوبِ درخواست‌ها برآورده نشده است. اما مطالبه‌ها هر چند در خود متفرق اند اما در نقطه‌ای اساسی مشترک اند: همه‌ی آن‌ها برآورده نشده اند. جدا از این، مطالبه‌ها صرف نظر از افتراق‌شان، گرایش دارند که خود را در پیوند با دیگر مطالبه‌ها قرار دهند. این، چیزی را به وجود می‌آورد که لاکلائو/موفه آن را ’زنجیره‌ی هم‌ارزی‘ می‌نامند. زنجیره‌ی هم‌ارزی خصلتِ مطالبه‌ی پوپولار است که در مقابل مطالبه‌ی تک‌افتاده‌ی دموکراتیک قرار می‌گیرد. با تشکیل زنجیره‌ی هم‌ارزی، سوبژکتیویته‌ای شکل می‌گیرد که آن‌ها، آن را ’مردم‘ می‌نامند.

این، نمایی کلی و نابسنده از منطقِ شکل‌گیری سوژه در رویکردِ آن دو است. اما در این میان جای دو مفهوم بنیادی که در مطالعات فرهنگی هم بسیار پرکاربرد اند خالی است: هژمونی و گفتمان.

برای لاکلائو/موفه، هر پراتیکی که رابطه‌ای میانِ عناصرِ مختلف ایجاد کند که باعث دگرگونیِ آن عناصر در چارچوبی کلیتی مشخص شود، مفصل‌بندی می‌گویند و کلیتِ به‌دست‌آمده نامی ندارد جز ’گفتمان‘. مفصل‌بندی است که زنجیره‌ی هم‌ارزی را ممکن می‌کند و از این طریق، کلیت‌های گفتمانی شکل می‌گیرند. هژمونی رابطه‌ای سیاسی است که در عرصه‌ی ظهورِ امرِ پوپولار یعنی تنها جایی که سیاست ممکن می‌شود، تجلی می‌کند.

هر چند مطالعاتِ فرهنگیِ متأخر با چنین برداشت‌هایی از گفتمان یا هژمونی مرزبندی‌هایی دارد اما این مرزبندی‌ها نادیده‌گرفتنی اند: آیا مطالعاتِ فرهنگی در پی برساختِ ’مردمِ‘ خودش نیست؟

 

 

 

پی‌نوشت +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

[1] چرخشِ پارادایمی، چرخشی است که گفتمان‌ها را حتا اگر از مفاهیمی همانند استفاده کنند، در دو سوی یک مرز قرار می‌دهد که برگذشتن از آن تا حد زیادی دشوار است.

[2] گرامشی آن را در آغاز امری سیاسی در نظر می‌گرفت اما بعدها به این قائل شد که هژمونی باید در سطحِ «فکری و اخلاقی» نیز بروز کند.

 

 

 

منابع +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

محمدرضا تاجیک؛ پسامارکسیسم و پسامارکسیسم؛ پژوهش علوم سیاسی؛ 1385

ارنستو لاکلائو و شانتال موفه؛ هژمونی و استراتژی سوسیالیستی؛ محمد رضایی؛ نشر ثالث؛ 1392

ارنستو لاکلائو و اسلاوی ژیژک؛ در ستایش پوپولیسم؛ محمد ایزدی و عباس ارض‌پیما؛ نشر رخدادتازه؛ 1388

 


رضایی
17 اردیبهشت 93 12:40
مطلب خوبی بود. افرین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر