تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - دو خاستگاهِ مطالعاتِ فرهنگی
19 خرداد 93

دو خاستگاهِ مطالعاتِ فرهنگی

   نوشته شده توسط: روزبه آقاجری    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،

پیکر فرانکشتاینیِ مطالعاتِ فرهنگی، برآمده از فضایِ برخوردآمیزِ جریان‌های فکری و نظریِ سه دهه‌ی توفانی (1960 ـ1980) در اروپای قاره‌ای و بریتانیا بود؛ پیکری برساخته از هم‌آیندیِ نگرش‌هایی متفاوت و حتا متضاد؛ خصلتی که تا امروز آن را حفظ کرده است و چه بسا به آن می‌بالد. بر این تنِ تکه‌پاره اما می‌توان ردِ دو پیکره‌ی نظریِ دیگر را نشان کرد. در این‌جا می‌خواهم ریشه‌ها و خاستگاه‌های مطالعاتِ فرهنگی را در این دو پیکره بازیابی کنم.

به رغمِ آن‌که مطالعاتِ فرهنگی در سرزمینِ فلسفه‌ی تحلیلیِ انگلوساکسونی (بریتانیا) زاده شد [1] اما مقرر بود که بیش از همه، در خاکِ دو جریانِ پرتوانِ نظری در اروپایِ قاره‌ای ریشه بدواند: مارکسیسم و ساختارگرایی. هر چند ’پسا‘هایِ این دو جریان بودند که توانستند سایه‌ی هژمونیِ خود را بر مطالعاتِ فرهنگیِ متأخر بگسترانند و هر چند مطالعاتِ فرهنگیِ کنونی بسیار از ریشه‌های خود دور شده است اما هنوز هم نمی‌توان بدونِ فهمِ این‌که مطالعاتِ فرهنگی چگونه از لابه‌لایِ فضای مه‌آلودِ آن دهه‌ها و این دو جریان خود را بیرون کشید، به درکی درست از حتا خودِ مطالعاتِ فرهنگی دست یافت. به همین دلیل است که تقسیم‌بندیِ آنجلا مک‌رابی (برهه‌ی تلویزیون، برهه‌ی پوپولیسمِ اقتدارگرای تاچر، برهه‌ی چندفرهنگ‌گرایی) یکسره از منظرِ دورانِ متأخرِ مطالعاتِ فرهنگی (به‌ویژه چیرگیِ مطالعاتِ رسانه بر آن) صورت‌بندی شده است و نمی‌تواند چندان دقیق و درست باشد.[2]

 

مارکسیسم

مطالعاتِ فرهنگی، همواره باواسطه با مارکسیسم مرتبط بوده است. این باواسطگی به میانجی‌هایی بر می‌گردد که در آغازه‌ها زمینِ بالیدنِ مطالعاتِ فرهنگی بوده اند: جریانِ چپِ نو و تلاش‌هایِ نظریِ آلتوسر. مطالعاتِ فرهنگی حتا از طریقِ چپِ نو است که لوکاچ و گرامشی را بازیابی می‌کند و به‌شکلی با مکتبِ فرانکفورت مرتبط می‌شود. گرایش به چپ نو عادی است، استوارت هال خود می‌گوید از طریقِ چپِ نو به مطالعاتِ فرهنگی وارد شده است و جریانِ نیرومندِ آن در دهه‌ی شصت و هفتاد همان‌طور آکادمی به‌طورِ کل را متأثر کرد، بی‌شک جریانِ موازی‌ای چونان مطالعاتِ فرهنگیِ اولیه را نیز بی‌نصیب نمی‌گذاشت. اما آلتوسر چه؟ هال نکته‌ای جالب درباره‌ی نبردِ روحیِ خود با آلتوسر می‌‌گوید: ”احساس کردم که ذره‌ای تحملِ این خوانشِ عمیقاً نادرست یا این ترجمه‌ی نادرستِ طرفدارِ روبنا از مارکسیسمِ کلاسیک را ندارم“[3] گویا آلتوسر برای یکی از مؤسسانِ مطالعاتِ فرهنگی نقشِ ’بی‌ادبِ‘ لقمان را بازی می‌کرده است؛ کسی که تنها می‌توان به‌شکلی سلبی از آن آموخت. در این‌جا ردِ پایِ تامپسون را می‌بینیم و فقرِ نظریهی او. اما چیزی در ساختارگرایی آلتوسر وجود داشت که می‌شد آن را به‌شکلی ایجابی جذب کرد: بسطِ نظریِ کارکردِ اجتماعی و نهادیِ ایدئولوژی در جامعه‌ی سرمایه‌داری.

 

ساختارگرایی

تنها در یک صورت ممکن بود نظرِ مطالعاتِ فرهنگی به این نظریه‌ی سراپا فرانسوی جلب شود: یافتنِ راهی برایِ ستیزِ نرم با فرهنگ‌گراییِ ویلیامز/تامپسون [4] یا به عبارتِ دقیق‌تر کمک‌گرفتن از ابزاری نظری که بتواند مطالعاتِ فرهنگی را در برابرِ جنبه‌های بیش‌ازاندازه عامل‌محورانه‌ی آن فرهنگ‌گرایی مقاوم کند. زبان‌شناسیِ دو سوسور و بعد تلاش‌هایِ نظریِ پیاژه و لویی استروس، نظریه‌ای منسجم فراهم کرد که می‌توانست بازیگوشیِ ذاتیِ مطالعاتِ فرهنگی را ارضا کند: فرهنگ‌گرایی را در برابرِ ساختارگرایی عَلَم می‌کنم و این یکی را در برابر آن یکی.[5] ساختارگرایی اما برای مطالعاتِ فرهنگی همواره دربردارنده‌ی چیزی بیشتر از مترسکی برای کلاغ‌هایِ فرهنگ‌گرایی بوده است: مُقَوِّمِ خودِ نظریه. این، گزاره‌ای مناقشه‌برانگیز است. آیا مطالعاتِ فرهنگی بر بنیادیِ ساختارگرایانه بنا شده است؟ نمی‌توان چنین چیزی را ادعا کرد اما با نگاهیِ پس‌نگرانه (retroactive) و با توجه به گرایشِ روزافزونِ مطالعاتِ فرهنگی به رویکردی که خود را پساساختارگرا می‌خواند، می‌توان (البته با احتیاط بسیار) نتیجه گرفت که مطالعاتِ فرهنگی با این گرایش دارد به بنیادهایِ خود، به خودِ بنیادی‌اش، واکنش نشان می‌دهد.

 

نادرست است به خاستگاه‌هایِ مطالعاتِ فرهنگی که آن را در این‌جا با تسامحِ بسیار، چونان پیکری منسجم و یگانه در نظرگرفته ام، اشاره کنم و از مکتبِ فرانکفورت نامی نبرم؛ مکتبی که هر چند در بازگوییِ میراث‌های نظریِ مطالعاتِ فرهنگی اشاره‌ی چندانی به آن‌ها نمی‌شود اما به‌شدت و به‌شکلی ژرف بر پیکره‌ی آن نشانِ خود را باقی گذاشته است: مطالعاتِ رسانه‌ها، پژوهش درباره‌ی صنعتِ فرهنگ و علاقه‌ی دگردیسی‌یافته‌ی مطالعاتِ فرهنگی به آن‌چه روشنگری در آن سرآمد بود یعنی نقدِ هر آن چیزی که سخت و استوار است.

 

 

پی‌نوشت +++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

[1] آیا نمی‌توان تکاپو و تلاش تب‌آلودِ مطالعاتِ فرهنگی را واکنشی به فلسفه‌ی تحلیلِ منطقیِ آنگلوساکسونی و پوزیتیویسمِ حاکمِ بر علومِ انسانی آکادمیک آن دانست و این، آیا ناامیدیِ ضمنی استوارت هال را از مطالعاتِ فرهنگیِ نوعِ امریکایی (این مکانِ دومِ جنب‌وجوشِ فلسفه‌ی تحلیلی) در بندهایِ پایانیِ مقاله‌ی مطالعاتِ فرهنگی و میراث‌های نظریِ آن توجیه نمی‌کند؟

[2] آنجلا مک‌رابی؛ استوارت هال و ابداع مطالعاتِ فرهنگی؛ ترجمه‌ی عباس کاظمی/محمد رضایی؛ در استوارت هال و دیگران؛ درباره‌ی مطالعاتِ فرهنگی؛ جمال محمدی و دیگران؛ نشرِ چشمه؛ 1390؛ صص 63-96

[3] استوارت هال؛ مطالعاتِ فرهنگی و میراث‌های نظریِ آن؛ ترجمه‌ی محمد رضایی؛ در استوارت هال و دیگران؛ مطالعاتِ فرهنگی: دیدگاه‌ها و مناقشات؛ محمد رضایی و دیگران؛ انتشارات جهاد دانشگاهیِ تهران؛ 1386؛ ص 8

[4] این نکته را گرایم ترنر به‌طور ضمنی در مقاله‌ی باارزشِ خود ایده‌ی مطالعات فرهنگی که در کتابِ درباره‌ی مطالعاتِ فرهنگی آمده است، تذکر می‌دهد.

[5] این ویژگی هر چند موجبِ انتقادهایِ بنیان‌کنی به مطالعاتِ فرهنگی شده است اما از قضا از ویژگی‌های بسیار دلخواه او است.  

 

 

منابع ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

استوارت هال و دیگران؛ درباره‌ی مطالعاتِ فرهنگی؛ جمال محمدی و دیگران؛ نشرِ چشمه؛ 1390

استوارت هال و دیگران؛ مطالعاتِ فرهنگی: دیدگاه‌ها و مناقشات؛ محمد رضایی و دیگران؛ انتشارات جهاد دانشگاهیِ تهران؛ 1386

 


رضایی
20 خرداد 93 08:07
مطلب خوبی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر