تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - ایران، اسلام و چالش‌هایِ هویتی
10 مرداد 90

ایران، اسلام و چالش‌هایِ هویتی

   نوشته شده توسط: روزبه آقاجری    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،

1.

اندیشیدن به هویت، جدا از آن‌که اندیشیدن به «چه هست (ما هو)» است، اندیشیدن به مرزهایی نیز هست که چیزی را از دیگری «متمایز می‌کند». اگر identity بیش‌تر بر آن تمایز تأکید دارد [از ریشه‌ی identify است یعنی چیزی را از چیزی دیگر بازشناختن]، هویت در خود بر «چه هست» پا می‌فشارد. هویت برایِ حیاتِ اجتماعی همان شأنی را دارد که ماهیت برایِ چیزها. اما از آن‌جا که در حیطه‌ی نخست با انسان چندبعدی سروکار داریم، برخلافِ حیطه‌ی اشیاء، به آن صفتی افزوده می‌شود و در خودِ آن شکاف می‌اندازد: هویتِ جنسی، هویتِ اسلامی، هویتِ ملی و... . در حالی که ماهیت برایِ چیز، بدونِ هیچ افزوده‌ای، اندیشیده می‌شود. صفاتی مانندِ اسلامی، ایرانی، ملی، جنسی و... به سویه‌ای خاص اشاره می‌کنند و جالب آن‌که هرگز صفتِ «روانی» در جمعِ این صفات وارد نشده است. همین نشان می‌دهد که هویت، مقوله‌ای اجتماعی است، نه فردی یعنی به سویه‌های هستی‌شناختیِ چیزی تعلق می‌گیرد که هم آن سویه‌ها و هم خودِ آن چیز ماهیتی اجتماعی دارند.

ب. پس از آن‌جا که اجتماعی است، تاریخی نیز هست. به‌میان‌آوردنِ پایِ تاریخ، جدا از آن‌که راهِ ناگزیر برایِ به‌چنگ‌آوردنِ معنایِ حقیقیِ آن است، زیرِ پایِ آن روی‌کردهایی را که هویت را به ثوابتِ ذاتی و لاتغیّر تحویل می‌کنند، خالی می‌کند. معطوف‌کردنِ معنایِ هویت به امری ثابت و فراتاریخی، گرفتارکردنِ آن در فضایی بسته و خفه است که از هویت چیزی جز پوستی خشک برجا نخواهد گذاشت و همه‌ی راه‌ها برایِ درک و بازشناسیِ آن بسته خواهد شد. درواقع ما همواره با «هویت‌ها» روبه‌رو هستیم که هم از نظرِ تاریخی و هم از نظرِ ساختاری، از هم متفاوت می‌شوند. از سویِ دیگر، تاریخی‌کردنِ مفهومِ هویت، امکانِ دگرگونی و شکلی دیگر یافتن را در آن پیش‌فرض می‌گیرد و از این لحاظ، در برابرِ آن گرایش‌ها که می‌خواهند هویتِ کنونی را ـ به رغمِ چندبُعدی بودنِ آن ـ متوقف کنند و وضعِ کنونیِ آن را ازلی و ابدی نشان دهند، می‌ایستد.  

پ. هویت، هرگز تنها یک منبعِ معرفتی و وجودی ندارد. هویت از آبشخورهایِ مختلف و گاه متضاد سیراب می‌شود. و جدا از این‌که از «گفتمان‌هایِ هویتیِ» مختلف نشأت می‌گیرد، از «شرایطِ عینیِ تاریخی و ساختاریِ» آن فرد، گروه یا جامعه نیز اثر می‌پذیرد که از قضا خودِ همان گفتمان‌ها نیز در «شرایطِ تاریخی و ساختاریِ مشخص» پدید آمده و در آن اعتبار دارند. از این‌ لحاظ جدا از بررسیِ آن گفتمان‌ها باید به‌طورِ مشخص به آن شرایط هم پرداخت چرا که درکِ شرایطِ پدیدآییِ گفتمان‌ها، ما را از بسیاری خطاها نسبت به آن‌چه آن‌ها مطرح می‌کنند، مصون می‌دارد. 

 

 

2. هویتِ ایرانی و هویتِ ملی

آ.

زیاد نیست که خود را چونان «ملتِ ایران» باز می‌شناسیم، از مشروطه تا امروز. از شکل‌گیریِ نخستین حکومت‌هایِ متمرکز در فلاتِ ایران تا پایانِ دوره‌ی قاجار، قومی از گوشه‌ای بر می‌خاست، لشکر و ادواتی جمع می‌کرد و «قوم»اش را به سروریِ باقیِ اقوام می‌رساند. اولین کلماتی که کوروش و داریوش بر زبان می‌آورند، تأکید بر قوم‌شان است؛ قومِ پارس. کارگذاشتنِ کلمه‌ی «ملت» در کتیبه‌ی کوروش و داریوش از جمله‌ نادانی‌هایِ ناسیونالیستی است، اگر نگوییم از جمله تحریف‌های آن (همان‌طور که منشورِ کوروش را منشورِ حقوقِ بشر خواندن که ابلهانه است). در دوره‌ی ساسانیان نیز که دینِ متمرکز و حکومتِ متمرکز به پایه‌هایِ پادشاهی بدل شدند، همین وضع بود. دفاع از مرزها، دفاع از قلمرو بوده است نه از کشور یا ملت. درست همان‌طور که کشورگشایی نیز نه تجاوز (به معنایِ حقوقیِ مدرنِ آن) بلکه گسترشِ قلمرو فرض می‌شده است. آقامحمدخان قاجار هم قومِ خود را بر قومِ زند پیروز می‌کند و سپس بر دیگر اقوام. تا این زمان، مشخصاً با «مردم» طرف ایم، نه «ملت» یا «شهروندان» یا چیزِ دیگر. مردم هم به کسانی گفته می‌شد که در قلمروِ یک حکومتِ مرکزی زندگی می‌کردند. امروز، ارمنستان در قلمروِ ساسانی‌ها بود و فردا نبود.

در این‌ وضع، می‌شود گفت هویت معنایی کم‌رنگ دارد یا اصلاً هیچ کارکردِ اجتماعی ندارد. بر خلافِ یاوه‌هایِ ناسیونالیستی، تا حدی ناچیز در دوره‌ی ساسانی و در همین حد نیز از صفویه به بعد، هویتِ ایرانی آن هم در برابرِ فرهنگ‌ها و حکومت‌هایِ دیگر آشکارتر می‌شود. وگرنه در بیش‌ترِ این پیوستارِ منقطعِ تاریخی، هویتِ «مردم» با حیاتِ مشخصِ خودِ آن‌ها و گروهی که به آن تعلق داشتند، مشخص می‌شد نه با امری ناموجود به نامِ «ملت». هویت، در این دوره‌ها بیش‌تر با «واقع‌شدن در یک قلمرو» گره می‌خورد تا با چیزی انتزاعی به نامِ «ملت»، «کشور»، «میهن» و... . هرگز و هرگز هیچ لزومی نداشت که حکومت نماینده‌ی همه‌ی مردم باشد یا حتا داعیه‌ی چنین چیزی را داشته باشد، فقط کافی بود «ظالم» نباشد. هیچ شورشی در این گستره‌ی تاریخی، به نامِ کلِ مردمِ ایران انجام نگرفته است و چنین ادعایی هم نداشته است. همین‌ها نشان می‌دهد که مردم، خود را در چارچوبِ یک دولت‌ملت به معنایِ امروزیِ آن نمی‌دیده اند.

اما این پرسش باقی می‌ماند که پس هویت این مردم چه بوده است؟ در دوره‌هایِ بزرگی، ما شکل‌هایِ متنوعی از چندقلمرویی را تجربه کرده ایم [چون کلمه‌ی دیگری که بتواند رسانا باشد، نیافتم، این کلمه‌ی برساخته را به کار می‌برم. چیزی نزدیک به «فدرالیسم» است اما آن نیست]. سده‌هایِ سوم تا ششم حکومتِ مرکزی، در بغداد واقع است و حکومت‌هایِ مستقلِ ایرانی (به شرطِ دادنِ خراج و بازشناسیِ حکومتِ بغداد به عنوانِ حکومتِ مرکزی) حیاتی جداگانه دارند. از قضا در همین دوره است که با شکوفاییِ همه‌جانبه‌ی حیاتِ سیاسی، اجتماعی، علمی و فرهنگی ایران روبه‌رو می‌شویم. جالب این‌که رابطه‌ی این حکومت‌هایِ مستقل با مردمِ زیردستِ خود نیز همان رابطه‌ی خراج‌دهی است و هیچ علقه‌ی دیگری را میانِ این دو نمی‌توان مشخص کرد. می‌شود گفت هویتِ این مردم، در روستاها، به گروه‌هایِ کوچک و متوسطِ اجتماعیِ آن‌ها (قوم، قبیله و...) و در شهر به شهرشان مرتبط بوده است. در شهرها، این هویت در قلمروِ گروه‌هایی کوچک‌تر شکل می‌گرفته است و به دنبالِ خود عناصرِ دیگر را می‌آورده. هویت بیش‌تر مکانی بوده است. قرارگرفتن در مکانی مشخص، عناصرِ هویتی مانندِ مذهب، فرهنگ، زبان و... را بر دوشِ فرد بار می‌کرده است.

بخشی از این به پراکندگیِ قومی و دیگری به [خوشبختانه] ضعفِ حکومتِ مرکزی ربط داشته است. برایِ یک حکومتِ مرکزی مسئله این بود که خراجِ شهرهایِ بخارا و بلخ را والیِ آن شهرها به‌موقع برساند و کاری به این نداشت که آیا مردمِ آن شهر خود را متعلق به آن حکومت می‌دانند یا نه. هویت، با عناصرِ بالا گره می‌خورد، نه با تعلق به کلیتی مشخص به نامِ ملت. یک مسلمانِ اسماعیلیِ فارسی‌زبانِ شهری بی‌شک در جمعِ مسلمانانِ اسماعیلیِ فارسی‌زبان احساسِ هم‌هویتی داشت و بس. هیچ لزومی هم نمی‌دید وقتی به مسلمانِ اسماعیلیِ عرب‌زبانِ کوفی برسد، مسئله‌ی «ایران» برایِ او مطرح شود. چنین چیزی اصلاً وجود نداشت.

پس هویت با عناصری پراکنده مثلِ مذهب و زبان که تعلق به مکان یا گروهِ اجتماعی‌ای خاص (شهر یا قوم) آن را در یک کلیت گرد می‌آورد، مشخص می‌شد.

ساختِ متمرکزی که در دوره‌ی ساسانی شکل گرفته بود (زبانِ واحدِ رسمی، دینِ واحدِ رسمی، حکومتِ واحدِ رسمی) شکلی از هویت را حولِ این سه عنصر ایجاد کرد. ازمیان‌رفتنِ هر سهِ این‌ها پس از حمله‌ی اعراب یکی از پرتنش‌ترین دوره‌هایِ بحرانِ هویتی را ایجاد کرد. دو قرنِ نخست به هضم‌کردنِ دگرگونی‌هایِ گسترده‌ای گذشت که در این سه عنصر روی داد؛ زبانِ پهلویِ ساسانی به زبانِ عربی، حکومتِ ساسانی به حکومتِ بغداد و دینِ زردشتی به دینِ اسلام.  پس از این دو قرن است که می‌بینیم مردم با نیرویی تازه، تمدنی نو را پایه ریختند و بنیادگذارِ جهانی تازه شدند، در علم، در زبان، در فرهنگ، در فلسفه و... . عناصرِ هویتیِ غالب از این دوره‌ به بعد دین اسلام و زبانِ فارسی اند.   

 

ب.

انقلابِ 1789 یعنی انقلابِ کبیر فرانسه کم‌وبیش با آغازِ سلطنتِ قاجار هم‌زمان است؛ انقلابی که برایِ نخست‌بار به تأسیسِ «ملت» انجامید و مردم، به امری قانونی بدل شد. تعلق به دولتی مشخص که نماینده‌ی مردمی مشخص تحتِ عنوانِ ملت است و ادایِ دین به قانونی مدون، اروپاییان را به ملت‌ها بخش کرد. دورانِ سوداگرانه‌ی سرمایه‌داری که یکی‌دو قرن قبل از این آغاز شده بود، اکنون از طریقِ یک ملتِ خاص پی گرفته می‌شد. فرانسه و پرتغال و انگلستان، پیشتاز شدند. هجومِ این ملت‌ها به شرق، با دو نوع واکنش روبه‌رو شد. سرزمین‌هایی که از حکومتِ مرکزیِ خاصی برخوردار نبودند، تن به ملت‌سازیِ اروپاییان دادند (افریقا و بخش‌هایی از آسیا) و آن‌هایی که حکومتِ مرکزی داشتند، روندِ وابستگی را پیش گرفتند.

برخوردهایِ اولیه برایِ ما با نمایندگانِ اروپا از دوره‌ی صفویه آغاز شد اما برخورد با ملت‌ها به اواسطِ دوره‌ی قاجاریه بر می‌گردد. نیاز به ملت‌شدن هم از همین زمان و پی‌آیندِ قراردادهای ننگینِ قاجاری آغاز شد. آن عناصرِ هویتی هنوز هم موجود بودند و خواهیم دید که نقشی مهم بر عهده می‌گیرند. اسلام که در روحانیت تجلی یافته بود، موضعی مشخص گرفت و نقشی اساسی در این روند بازی کرد. تحریمِ قراردادها و روشنگریِ توده‌ای آرام‌آرام روحانیت را واردِ عرصه‌ی سیاست کرد. در اواخرِ دوره‌ی قاجاریه است که لایه‌ای در شهرها و متأثر از همسایه‌هایِ در مسیرِ تجدد افتاده شکل می‌گیرد که بعدها به منورالفکران مشهور می‌شوند. این‌ها بر آن عناصرِ هویتیِ دوم تأکید می‌کنند: زبان، فرهنگ و عنصری جدید و بیرونی به نامِ تجدد. در تب‌وتابِ مشروطه است که لایه‌ی سوم شکل می‌گیرد و می‌کوشد آن دو عنصرِ جدافتاده را به هم پیوند بزند. این لایه‌ی سوم، از کسانی مانندِ خیابانی، ملک‌المتکلمین، آخوند خراسانی و... تشکیل یافته است.

اما نکته‌ی مهم این است که از این منظر، انقلابِ مشروطه، انقلابی برایِ ملت‌شدن و برپاکردنِ هویتِ ایرانی‌اسلامی است. آن‌ »یک کلمه» که قرار بود حلالِ همه‌ی مشکلات باشد، ایده‌ی آغازینِ ملت‌شدن و امضایِ مظفرالدین‌شاه پایِ فرمانِ مشروطیت، گامِ نخستِ این مسیر است. از این‌جا به بعد است که می‌شود از چیزی به عنوانِ روندِ برساختنِ هویتِ ملی حرف زد. از این‌جا است که می‌شود گفت «ایرانی‌بودن» معنایی مشخص می‌یابد.

 

3. تبعاتِ هویتِ ایرانی

 برساخته‌شدنِ هویتِ ایرانی، بیش از آن‌که نتیجه‌ی روندی از متمایزکردنِ خودمان از دیگران باشد، نتیجه‌ی هم‌ستیزیِ نظری و عملیِ آن سه لایه‌ی اجتماعی بوده است: لایه‌ی نخست صرفاً عناصری هویتیِ اسلامی تأکید می‌کند، لایه‌ی دوم صرفاً بر عناصرِ هویتیِ زبانی و فرهنگیِ ایرانی و لایه‌ی سوم بر ملغمه‌ای از این دو. هم‌ستیزیِ این سه لایه‌ی اجتماعی، تا همین امروزِ ما هم به شکل‌هایِ متفاوت ادامه داشته است. لایه‌ی نخست، عملاً در روحانیت متمرکز بود و خود را حولِ مساجد سازمان داد. لایه‌ی دوم به حکومت‌هایِ شبهِ‌ملی‌گرایِ پسامشروطه چسبید یا در قالبِ احزاب ریخته شد. لایه‌ی سوم، روشن‌فکرانِ ملی‌مذهبی را ایجاد کردند. فرمالیسمِ پهلویِ اول و دوم، نقشی اساسی در تثبیتِ هویتِ ایرانی داشت اما به این خاطر که می‌خواست به‌زور عناصرِ اساسیِ دیگر را حذف کند یا عناصری مصنوعی به آن بیفزاید، نتیجه‌ای جز آشفتگیِ هویتی به بار نیاورد.

تقسیم‌بندیِ بالا تا پیش از انقلابِ اسلامی معنا داشت اما هنگامی که لایه‌ی نخست توانست دولت تشکیل دهد و به سازمان‌دهیِ دوباره‌ی جامعه بر پایه‌ی ایده‌آل‌های خود بپردازد، لایه‌ی دوم و سوم از هم پاشیدند و شکلی متفاوت به خود گرفتند. اگر این لایه‌ی حاکمِ جدید، بر اسلامیت در واکنش به شبه‌ملی‌گراییِ پهلوی‌ها تأکید می‌کرد، آن دو لایه‌ی دیگر که به حاشیه رانده شدند، چند بخش شدند. بخشی به تأکید یک‌سویه بر ایرانیت روی آوردند و خواستند که آن را از هر عنصری که خودخوانده غیر از آن می‌دانستند، پاک کنند. شبه‌ناسیونالیست‌هایِ سلطنت‌طلب در این دسته اند. بخشی دیگر باز هم بر تلفیقِ این دو عنصر پا می‌فشردند و «ملی‌مذهبی»ها نام گرفتند. و برخی دیگر به جایِ آن‌که به برساختنِ هرگونه هویتِ مشخصی علاقه‌مند باشند، در جهتِ منافع خود از هر دوِ آن‌ها (اسلامیت و ایرانیت) سوءاستفاده کردند. این سومین دسته که بیش‌تر در چارچوبِ بوروکراسیِ دولتی قرار داشته اند، تنها و تنها در تلاش برایِ ابقایِ خود در قدرت، از این دو عنصرِ هویتی برایِ مردم‌فریبی بهره گرفتند.

از زمانی که روندِ شکل‌گیریِ دولت‌ملت پا می‌گیرد، این دسته فعالانه در حیاتِ سیاسی ـ اجتماعی حضور داشته اند و نقشی بسیار ویرانگر در مخدوش‌کردنِ روندِ هویت‌یابیِ ایرانی بازی کرده اند. نمونه‌ی بارزیِ این دسته، جریانی است که امروزه با عنوانِ مکتبِ ایرانی می‌شناسیم و پیش‌ترها کسروی و دیگران در این مسیر گام گذاشته بودند.



std screening
5 تیر 96 15:47
بسیار core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب
در آغاز آیا واقعا حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما
قادر به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.

من هنوز مشکل خود را با جهش در مفروضات و شما
خواهد را سادگی به کمک پر کسانی که شکاف.
اگر شما که می توانید انجام من خواهد قطعا بود در گم.
Marylyn
25 اردیبهشت 96 19:26
I'm gone to say to my little brother, that he should also visit this weblog on regular basis to take updated from most recent news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر