تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - طرحی آغازی درباره مقوله‌ی آگاهیِ طبقاتی

«من کارگر نیستم، منشی ام.»

یکی از کارکنان انتشاراتی معروف در تهران

 

این تحلیل از همان آغاز نشاندهندهی فاصلهای است که آگاهیِ طبقاتی را از اندیشههایِ تجربی ـ واقعی و اندیشه‌هایی که توجیه و تبیینِ روانشناختی دارند، یعنی از اندیشههایی که انسانها دربارهی زندگیِ خودشان در سر می‌پرورانند، جدا میسازد.

­­­­­­­­­­­­­­­لوکاچ، تاریخ و آگاهی طبقاتی

 

آیا آن‌چنان که لوکاچ تأکید می‌کند، «فاصله»ای میان آگاهیِ طبقاتی و «اندیشه‌های تجربی ـ واقعی و اندیشه‌هایی که توجیه و تبیینِ روانشناختی دارند، یعنی اندیشههایی که انسانها دربارهی زندگیِ خودشان در سر می‌پرورانند» وجود دارد؟ آیا این فاصله، مرزی گذرناپذیر میانِ آگاهی طبقاتی و برداشتِ ذهنی افراد ایجاد می‌کند؟ آیا برداشتِ ذهنی افراد از موقعیتِ اجتماعی‌شان می‌تواند در صورت‌بندیِ جایگاهِ طبقاتی‌شان و ازاین‌رو در آگاهیِ طبقاتی‌شان مؤثر باشد؟ چگونه می‌توان جایگاهِ نظریِ این فاصله یا «شکاف» را در نظریه‌ی مارکسیستی مشخص کرد؟ این‌ها پرسش‌هایی ­اند که هنگام اندیشیدن به مقوله‌ی آگاهی طبقاتی به ذهن می ­آیند.

آگاهی طبقاتی، در سنتِ مارکسیستی مسئله‌ای بغرنج بوده و به بحث‌هایِ بی‌پایانی دامن زده است. اما می‌شود گفت که تنشِ اصلی در این مقوله را می‌توان در دو نقطه مشخص کرد: اول، تنش میانِ نفوذِ آگاهیِ طبقاتی از بیرون به طبقه‌ی کارگر یا خودآگاهیِ مبارزاتیِ آنان و دومی، همین «فاصله‌»ای که در گفتاورد از لوکاچ به آن اشاره شده است.

سنتِ مارکسیستی سرشار از بحث‌ها، نوشتارها و گفتارهایی درخشان درباره مقوله­ی آگاهی طبقاتی است اما بیشتر درباره جنبه‌ی اول. جنبه‌ی دوم، از آن‌جا که جنبه‌ای نظری است و در نگاهِ اول به حیطه‌ی «روان‌شناسیِ افراد» ربط دارد، زیرِ بارِ ضرورت‌های مبارزاتی، نادیده گرفته شده است و به این بسنده شده است که گفته شود، آگاهیِ طبقاتی هر چه باشد «اندیشه‌های تجربی ـ واقعی و اندیشه‌هایی که توجیه و تبیینِ روانشناختی دارند، یعنی اندیشههایی که انسانها دربارهی زندگیِ خودشان در سر می‌پرورانند» نیست.

این مسئله، تبعاتِ گوناگونی داشته است. هنگامی که آگاهی طبقاتی، تنها به یک یا دو سطح‌اش خلاصه شود و جریانِ بیرونیِ مؤثر بر آن نادیده گرفته شوند، عملاً درکی که از آن به دست می‌آید نیز نادرست خواهد بود. به همین دلیل، درک از نوع برخورد و جهت‌گیریِ حاملانِ آن (در این‌جا طبقه‌ی کارگر) نیز نادرست خواهد بود. پیامدِ طبیعیِ این وضع، ایجاد شکاف میانِ درک بیرونی از آگاهیِ طبقه‌ی کارگر و آگاهیِ واقعیِ آن است. همین سبب می‌شود که هر تلاشی برای دگرگونیِ آن آگاهی نیز یا به کژراهه برود یا اصلاً اثری برجا نگذارد.

 

طبقه‌ی کارگر

مقوله‌ی آگاهیِ طبقاتی، مقوله‌ای پسینی است یعنی درکِ آن، درکیِ مرتبط از حاملانِ آن یعنی طبقه‌ی کارگر را لازم می‌آورد. و از قضا، بیشترِ معضلاتی که در فهمِ آگاهی طبقاتی به آن بر می‌خوریم، بیش از آن‌که مربوط به دشواری‌های درکِ خودِ این مقوله باشد (این، به جای خود)، به برداشتِ ما از حاملانِ آن یعنی طبقه‌ی کارگر بر می‌گردد. البته این، به این معنا نیست که با به‌دست‌آوردنِ درکی درست و روشن از طبقه‌ی کارگر، مسئله‌ی آگاهیِ طبقاتیِ طبقه‌ی کارگر به خودیِ خود حل می‌شود.

فرض کنید شما به این قائل باشید که تعلق به طبقه‌ی کارگر، تعلق به جایگاهی ساختاری است که «در مجموعه‌ی اعمالِ اجتماعی یعنی جایگاه‌اش در تقسیم اجتماعی کار به عنوان یک کل تعریف می‌شود» (پولانزاس: 1390، ص 16). در این صورت، به این نتیجه خواهید رسید که «هیچ احتیاجی به وجودِ «آگاهیِ طبقاتی» یا سازمان‌های سیاسیِ مستقل برای وقوعِ مبارزه‌ی طبقاتی و وقوع‌اش در هر قلمرویی از واقعیتِ اجتماعی نیست» (همان، ص 20). این، به این معنا است که صرفِ قرارگرفتن در یک جایگاهِ ساختاری طبقاتی، آگاهیِ طبقاتی را ایجاد می‌کند.

یا اگر به این قائل باشید که طبقه‌ی کارگر به کسانی می‌گویند که در قشربندیِ اقتصادی، از نظرِ ثروت و درآمد مثلاً از x مقدار تا y مقدار می‌گیرند. کم‌وبیش به این نتیجه می‌رسید که آگاهی طبقاتی نه تنها وجود ندارد بلکه چیز بی‌ربطی است چرا که فردا ممکن است این افراد z مقدار مزد بگیرند که بسیار بالاتر یا پایین‌تر از x تا y باشد یا اگر مدیر/مالک لطف کرد و چندرغاز کف دست‌تان گذاشت که از مقداری y بیشتر بود، شما یکباره مثلاً از طبقه‌ی کارگر می‌پرید به طبقه‌ی متوسط (این نگرش در نظریه‌های قشربندی اجتماعی در جامعه‌شناسی به چشم می‌خورد).

یا اگر به این قائل باشید که طبقه به شأن و منزلت یا حزب (وبر) مربوط است به این نتیجه خواهید رسید که آگاهیِ طبقاتی بیش از آن‌که مثلاً به درآمدِ شخص مربوط باشد، به این مربوط است که چگونه رفتار می‌کند یا در عموم، چگونه به او نگریسته می‌شود.

یا اگر به این قائل باشید که طبقه‌ی کارگر یعنی کسانی که «کارِ یدی» انجام می‌دهند، وقتی با دست به پشت‌شان می‌کوبی خاک بلند می‌شود و آچار و چکش به دست دارند یا به‌اصطلاح، درکی ویکتوریایی از طبقه دارید، بی‌شک به این نتیجه خواهید رسید که طبقه‌ی کارگر درصد بسیار ناچیزی از جمعیتِ کنونی جهان را، آن هم در کشورهای توسعه‌نیافته، تشکیل می‌دهد که به لطفِ سرمایه‌داری پیشرفته و متأخر، آن هم دارد کم و کم‌تر می‌شود. پس با اضمحلال خود طبقه‌ی کارگر، بررسیِ آگاهیِ طبقاتیِ آن هم به کاغذسیاه‌کردن نمی‌ارزد.

یا اگر قائل باشید که «طبقه با شكلِ زند‌گی یا كارِ یك شخص و یا حتا درآمدش تعریف نمی‌شود. موقعیتِ طبقاتیِ یك فرد را ربط‌وبستِ او با ابزارهایِ تولید تعیین می‌كند. [طبقه] یك رابطه‌ی اجتماعی است. بنابر این تعریف، شما كارگر هستید؛ چه در سوپرماركت، چه در بیمارستان یا كارخانه. می‌توانید كارِ یقه‌سفیدی انجام دهید یا به انجامِ خدمات كمك كنید ـ چه با آموزشِ كودكان، چه با سِروكردنِ یك همبرگر ـ تا آن‌جا كه یك كالایِ مادی باشد» (کالی‌نیکوس: 1999)، برداشت‌تان از مقوله‌ی آگاهیِ طبقاتی به‌شدت متفاوت خواهد بود. اگر به چنین تعریفی باور داشته باشید، وقتی که چیزی جز «هنر فرمانبرداری از مدیر یا مالک» [ویژگی اساسی برای منشی] برای فروش در بازار کار ندارید، به این نتیجه نمی‌رسید که کارگر نیستید و منشی هستید، حتا اگر درامدتان از کارگر انبار بیشتر باشد.

همان‌طور که در آغاز گفتم، صرف داشتنِ برداشتی روشن از طبقه‌ی کارگر، به برداشتی روشن از آگاهیِ طبقاتی نمی‌انجامد اما کمکی بزرگ به درکی مشخص از آن می‌کند. مثال‌هایی که در بالا آوردم، کم‌وبیش به برداشت‌های متداول از طبقه بر می‌گردد. قائل‌شدن به هر یک از این برداشت‌ها در بررسی طبقه، طبیعتاً راه شما را از دیگر راه‌ها جدا می‌کند و نتیجتاً به برداشتی متفاوت از آگاهیِ طبقاتی می‌انجامد اما ـ و این اما بسیار مهم است ـ هیچ کمکی به چگونگی بررسی و درکِ آگاهیِ طبقاتی نمی‌کند و به شما نمی‌گوید که آگاهیِ طبقاتیِ آن طبقه چه می‌تواند باشد.

درکِ مارکسیستی از طبقه آن‌چیزی است که در برداشتِ آخر آمده است؛ طبقه‌ چونان رابطه‌ای اجتماعی؛ درکی که مارکس و انگلس نیز به آن باور داشته اند (اما اصلاً نباید تصَور کرد که توضیحِ این «رابطه‌ی اجتماعی» یا رابطه با مالکیت ابزار تولید، کار ساده‌ای است یا برای توضیحِ این رابطه از نزدیک‌شدن به تعریفِ اول (تعریفِ ساختاری از جایگاهِ طبقه) کاملاً مبرا خواهیم بود. (این‌ها، بحث‌هایی است که از چارچوبِ این مقاله فرا می‌رود).

نکته‌ی دیگر این‌که حتا اگر معلوم شود که به کدام برداشت باور داریم و حدومرزهایِ آن برداشت هم مشخص شود، باز هم پرسشِ آغازین ما بی‌پاسخ می‌ماند. در این سطح نمی‌توانیم از آن «فاصله» سخن بگوییم یا به‌شکلی آن را به معادلات خود وارد کنیم. برای رسیدن به این شکاف باید به «خودِ مقوله‌ی آگاهیِ طبقاتی» بپردازیم. 

 

شناختِ کارگر از خود و جهانِ خود

آگاهیِ طبقاتی، شکلی از شناخت است. این گزاره به خودیِ خود دربردارنده‌ی معنایی روشن نیست و می‌تواند به‌شدت مناقشه‌برانگیز باشد. این ناروشنی و مناقشه‌برانگیزی بیش از همه به مفهومِ شناخت بر می‌گردد. در نگرش‌های متنوع ایده‌آلیستی و هم در عقل سلیمِ عمومی، شناخت شکلی کم‌یا‌بیش خاص از فهم ذهنی در نظر گرفته می‌شود. این‌ ذهنی‌بودن را مارکسیسم تاب نمی‌آورد زیرا «زندگیِ اجتماعی اساساً پراتیک (practical) است. همه‌ی رمزورازهایی که نظریه را به سمتِ رازوری (شهودباوری، mysticism) منحرف می‌کنند، راهِ حلِ عقلانی‌شان را در پراتیکِ انسانی [پراکسیس، کردار] و درکِ این پراتیک می‌یابند» (مارکس، تزهای فوئرباخ، تز هشتم). ازاین‌رو باید در همین آغاز باید بگوییم که از شناختی حرف می‌زنیم که برآمده از پراتیک است.

شناخت‌شناسی تا آن‌جایی می‌تواند به ما کمک کند که بتواند به‌شکلِ نظری، ما را در فهمِ لایه‌بندیِ این نوع از شناخت (آگاهیِ طبقاتی) یاری کند. پرسش‌هایی که شناخت‌شناسی مطرح می‌کند و سطوحی که برای هرگونه شناختی در نظر می‌گیرد، می‌تواند کمک شایانی به فهم ما از آگاهی طبقاتی کند. اما بگذارید در سطحی توصیفی ببینیم که یک کارگر از چه منابعی نسبت به خود و جهانِ خود «آگاهی» کسب می‌کند و آیا آن‌چه را که به دست می‌آورد، می‌توان «آگاهیِ طبقاتی» او خواند.

1.

کارگر پیش از هر چیز از طریقِ توصیف دیگرانِ پیرامونِ او یعنی آن‌هایی که در جایگاهی از نظرِ طبقاتی یکسان و در کنار او قرار دارند، از خود آگاه می‌شود؛ آن‌ برداشت‌هایی که سنتاً در محیطِ کار به عنوانِ داده‌های اولیه کسب می‌کند. البته همین نیز درباره «کارگرنبودن» صادق است. موضوع، تمایزی است که در ذهن شکل می‌گیرد. به این مجموعه، باید برداشتِ ذهنیِ او از موقعیت‌ عینی‌اش، آرزوها و برداشت‌های شخصیِ او را نیز که از «تجربه‌ی زیسته»ی او نشأت می‌گیرد، افزود. در این‌جا ما با سطحی آغازین روبه‌رو هستیم که می‌توان آن را به «آگاهیِ تجربی» تعبیر کرد. این همان سطحی است که لوکاچ، میانِ آن و «آگاهیِ طبقاتی» تمایز قائل شده بود.

به شکلِ نظری، در «آگاهیِ تجربی» با سطحی صاف روبه‌رو هستیم؛ تکه‌پاره‌هایی از داده‌ها، گفتارها، برداشت‌های ذهنی و مشاهدات شخصی که هنوز نمی‌توان ربط‌وبستی میانِ این پاره‌ها پیدا کرد. در این‌جا ما با داده‌های خام روبه‌رو هستیم که به‌سادگی ممکن است از طریقِ گفتارها و رسانه‌های حاکم و در کل، ازطریقِ سازوبرگِ ایدئولوژیک دولت و طبقه‌ی حاکم شکل داده شوند و حتا به چیزی بدل شوند (همچنان که هرروزه می‌شوند) که هرچه‌بیشتر، آگاهیِ کاذبِ عمومی را در طبقه‌ی کارگر بازتولید می‌کند. به یاد بیاورید گفته آن کارگر (منشیِ) انتشاراتی را که خود را هر چیزی بخواند، کارگر نمی‌خواند. مسئله به‌کاربردن یا نبردن «یک کلمه» نیست، موضوع به برداشتی ذهنی بر می‌گردد که او از خود و از کارگرِ انتزاعی در ذهنِ خود دارد.

2.

اما سطح قبلی تا لحظه‌ای دوام می‌آورد که کارگر به هیچ تضادِ عمومی‌ای در جهانِ بیرونیِ خود (محیطِ کار، کارخانه، ساندویچ‌فروشی یا کارگاه یا حتا در عرصه‌ی عمومی) بر نخورده باشد. با بروز اولین برخورد (به هر شکلی می‌خواهد باشد: تبعیض، مزد کم، اخراج، ندادنِ حقوق، تحقیر و مانندِ آن) به شکلی که او و آن‌هایی را درگیر کند که در وضعِ مزدی و طبقاتی یکسانی با او باشند، کارگر نوعیِ ما پا به مرحله‌ی دوم آگاهیِ خود می‌نهد: با همکاران‌اش درد دل می‌کند، غر می‌زند، در جمع همکاران مسئله را مطرح می‌کند، به‌طور ضمنی در محلِ کار، موضوع پیش‌آمده و اعتراض خود را به گوشِ بالادستی می‌رساند و مانندِ آن. در این‌جا آرام‌آرام با «سطحِ آغازینِ آگاهیِ تجربیِ جمعی» روبه‌رو می‌شویم، شکلی از آگاهیِ طبقه‌ی کارگر که در «بالاترین سطح»اش، آن را با نامِ «آگاهیِ صنفیِ طبقه‌ی کارگر» یا «آگاهیِ اتحادیه‌ای» می‌خوانیم. اما این سطحِ نخست برای این‌که به سطحِ «آگاهیِ اتحادیه‌ای» برسد، راه بسیاری دارد. «آگاهیِ تجربیِ جمعی» ازاین‌رو «آگاهیِ تجربی» است که صرفاً برآمده از وضع مشخص طبقاتیِ طبقه‌ی کارگر است اما از آن‌جا که «جمعی» است، از سطحِ آگاهیِ تجربیِ اولیه گذشته است و به سطحی بالاتر رسیده است.

هرچند «آگاهیِ تجربیِ جمعی»، با حیاتِ بالفعلِ طبقه‌ی کارگر گره‌خورده است و تا طبقه‌ی کارگر وجود دارد، این سطحِ از آگاهی نیز با او وجود دارد، این آگاهیِ هنوز نتوانسته است، به شکلی دقیق و به‌شکلی ژنریک جهانِ خود را «بشناسد» یعنی هنوز نتوانسته است قانون‌ها و ساختارهای بنیادیِ حاکم بر جهانِ مادیِ خود را بازشناسی کند یعنی هنوز تجربی است و نتوانسته به سطحِ «شناختِ دیالکتیکی» دست یابد (هرچند که دست‌یابی به دومی بدونِ اولی عملاً ناممکن است). برای شناختِ عمیق از این ساختارهای بنیادی و قانون‌های عمومی لازم است که کاری آزمایشگاهی و علمی به معنایِ دقیقِ کلمه انجام شود.

3.

منظورم از کارِ آزمایشگاهی و علمی به معنای دقیقِ کلمه، مثلاً کاری است که مارکس در سرمایه انجام می‌دهد. تا پیش از سرمایهی مارکس، با انباشت تجربه‌های بزرگ طبقه‌ی کارگر روبه‌رو هستیم، تجربه‌هایی که به نتایجی درخشان مانندِ جنبشِ چارتیستی انجامیدند اما نتوانستند در جمع‌بندی از ماهیتِ دشمنِ بنیادی خود ـ سرمایه‌داری ـ موفقیتی داشته باشند. آن‌ها «تجربه‌های سیاسی ـ عملیِ» ارزشمندی بودند اما نتوانسته بودند، ساختارهای بنیادی و فرایندهای عمومیِ نظامِ اقتصادی ـ سیاسی‌ای را بشناسند که از قِبَلِ کارِ آن‌ها سیری‌ناپذیری‌اش را ارضا می‌کرد. هر چه بود، تنها نقد و ستیزه‌ با «نمودهای سطحی» سرمایه‌داری بود (درست مانندِ لودیسم (luddism) یا حتا کار اتحادیه‌ای).

تا پیش از تلاش‌های نظری انگلس و مارکس، می‌توان به تلاش‌های اقتصاددانان کلاسیک لیبرال (اسمیت و ریکاردو) و سوسیالیست‌هایی مانندِ پرودون اشاره کرد که کوشیدند به ساختارهای بنیادی و قانون‌های حاکم بر این نظامِ جدید شناخت پیدا کنند. به‌رغمِ تلاشِ آزمایشگاهیِ همه‌ی آن‌ها، سویه‌ای که کار مارکس را متمایز می‌کند، عمق و گستره­ی نظریه‌پردازی­اش (سرمایه کار مارکس است و نه انگلس و در ضمن مارکس نظرش متوجه ارزش بود و نه کار به معنای اخص کلمه) بود. آن دیگران نتوانستند به اندازه‌ی مارکس در سرمایه به ریشه‌ها بروند و دلخوش به نمودهای ظاهری در سطحِ آن نمودها متوقف شدند (نمودهای مبادله در بازار در مورد اسمیت و نمودهای حقوقی ـ اخلاقی در مورد پرودون). ریکاردو عمیق‌تر رفت، از این‌رو به مرجعی برای کار مارکس بدل شد تا بتواند در سرمایه به ساختارهای بنیادی و قانون‌های اساسیِ سرمایه‌داری نزدیک شود.

کارِ مارکس، تلاشی برای نفی/رفع/تعالی (aufhebung) آگاهیِ تجربیِ جمعیِ طبقه‌ی کارگر فراهم کرد؛ کاری که می‌توان آن را «تلاشی» برای شکل‌دهی «آگاهیِ علمی طبقاتی» طبقه‌ی کارگر نامید.

از سرمایه به بعد دیگر نمی‌شد از طبقه‌ی کارگر حرف زد و شیء‌وارگی، بهره‌کشی بر پایه­ی ارزشِ­افزوده و ارزش‌زاییِ کار را نادیده گرفت یا از سرمایه‌داری سخن گفت و گرایشِ نزولی نرخ سود، بحران‌های ادواری سرمایه‌داری و کالا به معنایِ مارکسیِ آن را کنار گذاشت.

 

نظام بسته‌ی سرمایه

در این‌جا این پرسش پیش می‌آید که آیا آن‌چه مارکس در سرمایه واکاوی می‌کند، دقیقاً همان چیزی است که در جهانِ واقعی، آگاهیِ طبقاتی طبقه‌ی کارگر در چارچوبِ آن تعیین می‌شود؟ بگذارید این پرسش را به شکلی دیگر، با مثالی تاریخی و با بسطِ بیشتر بازگو کنم.

مارکس در سرمایه اقتصادِ سیاسیِ نظامِ سرمایه را کاوید، نقد کرد و پیشِ روی ما قرار داد. تقریباً یک سده بعد منتقدان این مناقشه را پیش آوردند که سرمایه‌داری، تاکنون از بحران‌های بسیار گذشته و همچنان پایدار مانده است، پس آن‌قَدَر انعطاف‌پذیری و پویایی دارد که بر خلافِ پیش‌بینی‌های مارکس، فرو نپاشد و به حیاتِ خود ادامه دهد. فروپاشیِ نظام شوروی ـ ظاهراً به عنوان تجلیِ تام‌وتمامِ کمونیسم ـ نیز در همین راستا بحث شد. آیا آن‌ها درست می‌گفتند؟ پاسخ هم آری است و هم نه. آری، از آن‌ نظر که واقعاً سرمایه‌داری تاکنون نشان داده که از هر راهی برای بقای خود استفاده می‌کند و راه‌های متنوعی را نیز برای این کار در پیش می‌گیرد. نه، به این خاطر که آن‌ها توجه نکردند که سرمایه واکاویِ ساختارهای بنیادی، فرایندهای عمومی و قانون‌های کلیِ نظامِ سرمایه است و از قضا تا امروز این ساختارها، فرایندها و قانون‌ها «تا حدی» پایدار بوده­اند. یعنی این‌که سرمایه‌داری هنوز هم گرفتارِ سود ـ سود بیشتر، بحران‌های ادواری و گرایشِ نزولیِ نرخ سود است اما در این میان، عوامل حاشیه‌ای، کردوکارهای سیاسی، حتا سازوکارهای خودِ سرمایه‌داری و بسیاری عامل‌های دیگر دخالت می‌کنند و گاه حتا نمی‌گذارند که آن قانونِ کلی یا فرایندِ عمومی تحقق یابد چه رسد به این‌که کلیتِ نظامِ سرمایه را متأثر کند. تقابلی که میانِ قانون‌های کلی/ فرایندهای پایدار و روندهای تاریخی و واقعی وجود دارد مشکلاتِ نظریِ فراوانی پیش آورده است و این دشواری‌ها، مقوله‌ی «آگاهیِ طبقاتی» طبقه‌ی کارگر را نیز متأثر کرده است.

اما اولا آن «آگاهیِ علمیِ طبقاتی» که از آن سخن گفتیم، و برآمده از درکِ همان قانون‌های کلی، فرایندهای عمومی و ساختارهای بنیادی است که سرمایه تلاشی سترگ برای تعیین آن‌ها بود، در میان اعضای طبقه­ی کارگر به علت مشغله­ی آنها با معاش روزانه و تجربه­ی روزانه­ی بت­وارگی کالاها و تاثیرپذیری از این روابط عمومیت ندارد. ثانیا از آن‌جا که آن قانون‌ها، فرایندها و ساختار در جهانِ واقعی با عامل‌های دیگری برخورد می‌کنند که مهمترین­شان دستگاههای ایدئولوژیک دولتی است، آگاهیِ برآمده از این روندِ مشخص، واقعی و تاریخی نیز نمی‌تواند شکلی منسجم داشته باشد و هم از سطح‌های دیگرِ آگاهی طبقه‌ی کارگر که هم‌زمان موجود هستند و هم از گفتارهای حاکم متأثر می‌شود. اما نکته مهم در این‌جا این است که این به معنای نبودِ آن قانون‌های عام یا فرایندهای عمومی نیست. تحقق‌نیافتگی یا تحقق‌یافتگیِ ناهم‌گونِ آن قانون‌های کلی و فرایندهای عمومی به معنایِ بی‌معنایی یا نبودِ آن‌ها نیست (اسدپور: 1390).

 

واقعیتِ آگاهیِ طبقاتی

تا اکنون با تفکیکِ سه سطحِ آگاهیِ طبقاتی تلاش کردیم که به شکلِ نظری، لایه‌بندیِ این آگاهیِ را تعیین کنیم اما واقعیتِ آگاهیِ طبقاتی به‌هیچ‌وجه چنین نیست. عملِ اجتماعیِ تجرید است که این سه لایه را از هم باز می‌کند اما در جهانِ واقعی، آگاهیِ طبقاتیِ موجود و بالفعل نه تنها می‌تواند همه این سطوح را در کنار هم داشته باشد بلکه می‌تواند شکل‌های بس متنوع‌تر به خود بگیرد اما در هر حال، در این سه سطحِ بنیادی به شکلِ نظری تحلیل می‌شود.

در بررسی آگاهیِ طبقاتیِ بالفعل یعنی آن‌چنان که در طبقه‌ی کارگر موجود است، می‌توان از این سه سطح کمک گرفت اما نباید نتایجِ برآمده از چنین واکاوی‌ای را به‌شکلی نادیالکتیکی بر آن آگاهیِ بالفعل بار کرد. آگاهیِ طبقاتیِ بالفعل یا واقعیتِ آگاهیِ طبقاتی آن‌چنان پیچیده و متأثر از عامل‌های گوناگون است که نتوان آن را به‌سادگی به یکی از این سطوح فروکاسته شود.

 

بازگشت به پرسش از لوکاچ

آیا آن‌چنان که لوکاچ تأکید می‌کند، «فاصله»ای میان آگاهیِ طبقاتی و «اندیشه‌های تجربی ـ واقعی و اندیشه‌هایی که توجیه و تبیینِ روانشناختی دارند، یعنی اندیشههایی که انسانها دربارهی زندگیِ خودشان در سر می‌پرورانند» وجود دارد؟ پاسخ هم آری است و هم نه. بی‌شک آگاهیِ طبقاتی از «اندیشه‌های تجربی ـ واقعی و اندیشه‌هایی که توجیه و تبیینِ روانشناختی دارند، یعنی اندیشههایی که انسانها دربارهی زندگیِ خودشان در سر می‌پرورانند» که به سطحِ «آگاهیِ تجربی» تعلق دارند، فراتر می‌رود اما اشتباهی استراتژیک است اگر اهمیتِ این آگاهیِ تجربی نادیده گرفته شود (هم‌چنان که تاکنون نادیده گرفته شده است) و مارکسیست‌ها عملاً این عرصه را به اندیشه‌های سرمایه‌دارانه و ماوراءطبیعی وا گذارند و آن را به جولانگاهِ نگرش‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی بدل کنند. سازوبرگ ایدئولوژیک دولتِ سرمایه‌داری تا امروز به‌شدت روی این عرصه کار کرده است و بارها و بارها با اثرگذاری پایدار روی این عرصه نارضایتی­های این طبقه را از یک مسیر رهایی­بخش منحرف کرده است. این، همان عرصه‌ای است که باید برای به‌دست‌گرفتنِ آن تلاش کرد؛ همان عرصه‌ای که به چشم اسفندیار تلاش‌های نظری و عملی تاکنونی بدل شده است. شاید مهم نباشد که این یا آن کارگر چه می‌اندیشد اما نکته این است که با اثرگذاری گسترده بر آگاهیِ تجربیِ آنان ـ به‌ویژه از طریقِ رسانه‌های جمعی ـ می‌توان آنان را به زنجیریان شادمان و غیورِ نظامِ سرمایه بدل کرد.

 

 


منابع ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ــ ـ ــ ـ ــ ـ ـ

نیکوس پولانزاس؛ طبقه در سرمایه‌داری معاصر؛ ترجمه‌ی حسن فشارکی و فرهاد مجلسی پور؛ نشر رخداد تازه 1390

الكس كالی‌نیكوس؛ ماركس: پیروزی و اسطوره؛ ترجمه‌ی روزبه آقاجری؛ نشریه‌ی Socialist Review؛ 1999، که در وبلاگ ناموجود من به نام سدویس منتشر شده بود.

فروغ اسدپور؛ رئالیسم انتقادی؛ 1390 


std testing at home
5 تیر 96 16:47
core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین
در آیا نه نشستن درست با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما موفق
به من مؤمن اما تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من این کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و یک ممکن است را خوب
به پر کسانی که شکاف. که شما در واقع
که می توانید انجام من خواهد مطمئنا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
Jamel
25 اردیبهشت 96 14:50
you are truly a good webmaster. The website loading speed
is amazing. It sort of feels that you are doing any unique trick.

In addition, The contents are masterwork. you have done a
excellent task on this topic!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر