تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - دیالکتیکِ دو سطحِ متمایز: عامل و ساختار

گیدنز هم مانندِ هر متفکرِ اجتماعیِ دیگر، ضرورتاً باید پاسخی درخور برایِ مسئله‌ی گریبان‌گیر عاملیت/ساختار فراهم می‌کرد. نظریه‌ی ساختاریابی (structuration)ـِ او پاسخی ممکن به این پرسش است: عاملیت و ساختار چه رابطه‌ای با هم دارند؟

البته رسیدن به خودِ این پرسش دربردارنده‌ی گذارِ نظری از آ) سنتِ ساختارگراییِ آلتوسری و نظام‌گرایِ پارسونزی و ب) سوبژکتیویسمِ مستتر در سنت‌های فلسفی و اجتماعیِ روان‌شناسی‌گرا و عامل‌محورِ به‌ویژه‌ امریکایی مانندِ نظریه‌ی کنش متقابلِ نمادین، پدیده‌شناسی و رفتارگرایی بود چرا که هیچ‌یک از این دو گروه از نگرش‌ها و سنت‌ها قائل به شکلی از رابطه میانِ این دو نبودند و یکی را به نفعِ دیگری نادیده می‌گرفتند و کنار می‌گذاشتند. یکی عاملیت و سوژگی را به نفعِ موضع‌های ساختاری یا کارکردهای نظام نفی می‌کرد و دیگری الزامات، شروط و تعیُّن‌‌های ساختاری را به نفعِ شکلی فردگراییِ اراده‌گرایانه کنار می‌گذاشت.

گیدنز تأکید می‌کند که «فعالیت‌های انسانی تنها به‌وسیله‌ی کنشگران اجتماعی پدید نمی‌آیند بلکه از طریق همان راه‌هایی که کنشگران برای ابراز وجودشان در پیش می‌گیرند، پیوسته بازتولید می‌شوند. عاملان اجتماعی از طریقِ فعالیت‌های‌شان شرایطی را ایجاد می‌کنند که این فعالیت‌ها را ممکن می‌کند» (ریتزر، 1386: 601). درواقع گیدنز تلاش می‌کند که رابطه‌ی دیالکتیکی‌ای را میانِ این دو (عامل و ساختار) در نظر بگیرد و ازقضا نسبت به بسیاری از نظریه‌های رقیب چنین کاری، تبیینی دقیق‌تر و درست‌تر از رابطه‌ی آن دو فراهم می‌کند. او می‌نویسد: «عوامل و ساختارها دو رشته پدیده‌ی جدا از هم نیستند که در دو قطب متفاوت جا داشته باشند بلکه هر دو خصلت ذاتاً جداگانه‌ای را نشان می‌دهند... خواص ساختاری نظام‌های اجتماعی، هم میانجی و هم پیامدِ عملکردهایی است که همین خواص را به گونه‌ای واگشتی سازمان می‌دهند» (همان: 603) یعنی درواقع برای او «این دوگانگی... دووجهی‌بودن است: یک چیز یا یک موضوع مورد مطالعه، با دو وجه وجود دارد» (کرایب، 1386: 144 و 145) او مفهومِ «قاعده (rule)» را جدی می‌گیرد و اساساً «ساختار را بر اساس قواعد و منابع تعریف می‌کند» (همان: 143) و بنا به گفته‌ی یان کرایب، همین، او را وامدار وینچ و روش‌شناسانِ مردم‌نگر می‌کند.

دررویکردِ گیدنز، نکته‌ی مهم دیگر این است که «پیامدهای ضمنی» و «سویه‌های ناخودآگاهِ» کنش را جدی می‌گیرد. حال باید یک گام جلوتر بگذاریم: «سامانِ اجتماعی عمدتاً ناشی از فعالیت روزمره و تبعیتِ ضمنی از قاعده است و «ساختار» به قواعدی باز می‌گردد که در چنین کنشی نهفته است» (همان: 144). و به دنبال این‌که برای او «نهادها، سازماندهیِ قواعدی ضمنی (ساختارها) در زمان و مکان هستند» (همان: 145). در اینجا مسئله‌ی قدرت (power) برای او مهم می‌شود، چیزی که او با «دیالکتیکِ کنترل» توضیح‌اش می‌دهد.  تأکید بر این موضوع مهم است که در این‌جا، حتا بازگویی مفاهیم کلیِ نظریه ساختاریابی گیدنز به دلیل گستردگی (نه لزوماً پیچیدگیِ) آن ناممکن است.

چنین نظریه‌ای نمی‌تواند از تیغ نقد در امان بماند، نقدهایی که در کارهای مارگارت آرچر و موزلس بیش از دیگران به چشم می‌خورد. (نک. پارکر، 1392) 


منابع ++++++++++++++++++++++

ریتزر، جورج (1386)؛ نظریه‌ی جامعه‌شناسی در دوران معاصر؛ محسن ثلاثی؛ چاپ دوازدهم؛ انتشارات علمی، تهران

کرایب، یان (1386)؛ نظریه‌ی اجتماعیِ مدرن؛ عباس مخبر؛ چاپ چهارم؛ نشر آگه؛ تهران

پارکر، جان (1392)؛ ساختاربندی؛ امیرعباس سعیدی‌پور؛ چاپ سوم؛ نشر آشیان؛ تهران 


رضایی
21 مهر 94 08:25
مطلب خوبی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر