تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - ساختارها شورش می‌کنند
9 آذر 94

ساختارها شورش می‌کنند

   نوشته شده توسط: روزبه آقاجری    نوع مطلب :فرهنگی/اجتماعی ،

پساساختارگرایی از درون شکاف‌های ساختارگرایی و با صورت‌بندیِ دوباره‌ی آن بر آمد. بهترین کار برای روند شکل‌گیری پساساختارگرایی پرداختن به شکاف‌هایی است که با پرداختن به آن‌ها، ساختارگرایی از رمق افتاد و تناسخ یافت.[1] پس این نوشته قصد دارد بر آن شکاف‌ها دست بگذارد و از طریق، بازکاوی آن شکاف‌ها به سمتِ فهم این «پسا»ی حاکم برود.


 

1. از ایدئولوژی به گفتمان

آلتوسر بود که ایدئولوژی را از تعیّنات اجتماعی/تاریخی‌اش جدا و آن را به شکلی از رابطه‌ی ناتاریخی و ازلی سوژگی بدل کرد. در مقاله‌ی مهمایدئولوژی و سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت، آلتوسر می‌نویسد: «آن‌چه «انسان‌ها» در ایدئولوژی «برای خود بازنمایی می‌کنند» شرایطِ واقعی هستی‌شان، جهانِ واقعی‌شان، نیست بلکه رابطه‌ی آن‌ها با آن شرایطِ هستی‌ای است که در این‌جا [در ایدئولوژی] بازنمایی شده است. این رابطه است که در مرکزِ هر بازنماییِ ایدئولوژیک، تخیلی، از جهانِ واقعی قرار دارد» (Althusser, 1971: 167). این کنده‌شدن ایدئولوژی از شرایط هستی‌اش و به‌زمین‌نهادن بارِ ارتباط با جهانِ واقعی، کنشی اساسی و البته در چارچوبِ ساختارگرایی منطقاً ممکن بود. و در چند خط بعد پرسشی اساسی‌تر را مطرح می‌کند که آن را می‌توان نخستین گام به فراسوی ایدئولوژی دانست: «چرا بازنماییِ ارائه‌شده به افراد از رابطه‌ی (فردی)شان با روابطِ اجتماعی‌ای که بر شرایطِ هستی و زندگیِ فردی و جمعی‌‌شان حاکم اند، ضرورتاً رابطه‌ای تخیلی است؟» (ibid: 168).

آن کسی که به این پرسش پاسخ منفی داد و کوشید اثبات کند که آن رابطه نه تنها تخیلی نیست بلکه واقعی است و درواقع ایدئولوژی را از این‌که «بازنمایی‌ای واژگون از واقعیت» باشد رها کرد، فوکو بود.[2] با این کار، بیش از پوسته‌ای از «ایدئولوژی» باقی نمی‌ماند و به همین دلیل بود که فوکو آن را کنار گذاشت. او می‌گفت با این مفهوم (ایدئولوژی) راحت نیست و گفتمان (discourse) را ترجیح می‌دهد؛ میراثی از زبان‌شناسی ساختاری که دقیقاً به جنبه‌ی ناساختاری زبان اشاره می‌کرد: زبان واقع‌شده (factual) یا به‌کارگرفته‌شده (applied). فوکو گفتمان را آن‌چنان به کار گرفت که معنایی بیشتر از «تحققِ واقعی زبان» باشد و از آن به عنوان «رویه‌هایی نام می‌برد که به گونه‌ای نظام‌مند (سیستماتیک) موضوعات یا ابژه‌هایی را که درباره‌شان سخن می‌گویند، شکل می‌دهند» (میلز، 1392: 27) اما نکته این است که کنارنهادنِ ایدئولوژی و توسل به مفهومِ سیالِ گفتمان بدل به یکی از نشانه‌های چرخشی قاطع به سمت پساساختارگرایی شد.

 

2. از بی‌تاریخی به تبارشناسی

ساختارگرایی پیشاپیش زیر پای هر نوع نگرش تاریخی را خالی کرده بود. برای آن‌ها تاریخ چیزی نبود جز مسیری در زمان برای تثبیت و تأیید ساختارها. ساختارها بی‌تاریخ اند و به رغم وضعیت معیَّنِ تاریخی یا شرایط و فرهنگ‌ها عمل می‌کنند چه ایدئولوژیِ آلتوسری و چه ساختارهای حاکم بر ذهن به‌یکسان در برده، سرمایه‌دار، انسان بدوی یا پرولتاریا عمل می‌کنند. این بی‌زمانی و بی‌تاریخی «عقلِ محضِ» کانت را به یاد می‌آورد. همان‌طور که نیچه دقیقاً از طریقِ تبارشناسی نشان داد که آن «عقلِ محض» چیزی جز دقیقه‌ (moment)ای تاریخی از تکثرِ عقل‌های تاریخاًخاص نبوده است، فوکو نیز نشان داد که نه تنها ساختارها تاریخی اند و تاریخی از آنِ خود دارند بلکه گسست‌هایی وجود دارد که ساختارهای متکثر را در هر دوره‌ای نشان می‌گذارد. تبارشناسی فوکویی از این لحاظ بی‌تاریخی ساختارگرایانه را در می‌نوردد و به برساخت‌های گفتمانی رو می‌آورد. گام مهم بعدی در چارچوبِ پساساختارگرایی دیرینه‌شناسی است. خود ِ فوکو می‌نویسد: «دیرینه‌شناسی مضمون کلی توصیفی است که امر پیشاپیش‌ گفته‌شده را در سطح هستیِ آن، در سطح کارکرد بیانگری که در درون آن عمل می‌کند، در سطح شکل‌بندی گفتمانی، و آن نظام بایگانی عمومی‌ای را که بدان تعلق دارد، به پرسش می‌کشد» (همان: 64). تاریخیتِ این نقد آن‌چنان در کار فوکو بروز یافت که گاه او را بایگان (آرشیویست) خوانده اند. پساساختارگرایی، تاریخی[3] است و در فرایندِ همین تاریخ است که نقد خود را پی می‌گیرد.

 

 

3. از موضع سوژگی به هویت

ساختارگرایی، هر نوع فرایندِ سوژگی را ساختاری درک می‌کرد به این معنا که سوژه هست و عمل می‌کند اما 1) پیشاپیش آن‌چنان عمل می‌کند که الزاماتِ ساختاریِ متعیّن را برآورده کند، 2) چشم‌اندازهای ممکنِ عاملیت‌اش محدود به آن الزامات ساختاری است و 3) نمی‌تواند یا به‌دشواری می‌تواند در این گردونه تعیُّنات، دگرگونی‌ای به‌وجود آورد. در این‌جا قدرت (power) صرفاً برآمده از زور (force) ساختارها است.

پیامدهای مستقیم و ضمنی این شکل از رابطه میانِ عاملیت و ساختار بنیادی بودند: 1) مقاومت و دگرگونی اگر چه عملاً انکار نمی‌شد اما منطقاًناممکن بود، 2) انقیادهای ساختاری تثبیت می‌شدند و ثبات‌شان توجیه می‌شد و 3) سوژه انسانی به موضع‌های سوژگی (subject-position) فروکاسته می‌شد.

موضع‌های ساختاری پیشینی اند یعنی لازم نیست این یا آن انسان مشخص را در نظر بگیریم تا بتوانیم درباره‌ی آن موضع‌ها سخن بگوییم. آن‌چه به‌شکلی خاص از آنِ آن انسانِ مشخص است، نه تأثیری بر این موضع‌ها دارد و نه به آن‌ها ربط پیدا می‌کند، درست به همان صورت که لانگ (ساختار بنیادی زبان) کاملاً بیرون از پارول (شکل‌های خاص کاربردِ زبان) است. پساساختارگرایی همین موضوع را نشانه گرفت: 1) دقیقاً آن‌چه که به‌شکلی خاص از آنِ این یا آن انسان در وضعیت‌های خاص است، اهمیتی تعیین‌کننده دارد و 2) این اهمیت تعیین‌کننده، مشخصاً بیرون‌بودگی ظاهری ساختارها را زیر سؤال می‌برد. آن‌چه از آنِ انسان است، چیزی نیست جز هویت (identity) او و همین هویت است که به‌عنوان بخشی اساسی از عاملیت افراد نقشی اساسی در دگرگونی ساختارها بازی می‌کند. از آن‌جایی که پساساختارگرایی پیشاپیش تاریخیتِ امور را به رسمیت شناخته بود، نه تنها هویت‌ها را تاریخی می‌فهمید بلکه آن‌ها را برساخته‌های گفتمانی در نظر می‌گرفت که حتا بیشتر از خود گفتمان‌ها هم برساخته[4] اند و هم گذرا و تاریخی.

در پی این دگرگونی‌های نظری بود که قدرت از یک طرف ساختاری متکثر و نامتعین پیدا کرد و از طرف دیگر، به ابزار[5]ی مثبت در دستان سوژه‌ی رهاشده تبدیل شد که می‌توانست دگرگونی ایجاد کند.

 

نتیجه‌گیری

ساختارگرایی نفی/رفع/تعالیِ ناهم‌سازی‌ها و تناقضات‌اش را بر عهده پساساختارگرایی گذاشت و تمام متفکرانی که در چارچوب پساساختارگرایی جمع‌بندی‌شان می‌کنیم، از یک سو، بر بسیاری از این ناهم‌سازی‌ها غلبه کردند و تا سرحدهای منطقی‌ای که بنیادهای فلسفی‌شان اجازه می‌داد، پیش رفتند و از سوی دیگر در مسیر کردوکارِ نظریِ خود تناقض‌های بسیاری را بر جای گذاشتند. برای نمونه، بسط پساساختارگرایی نزد متفکران پسامدرن، آن را دچار چرخش‌هایی کرد که بیش از هر چیز دیگر، پساساختارگرایی را تا سرحدات تناقضاتِ منطقی‌اش پیش بُرد. بسیاری دیگر اما با بسط سویه‌های سرزنده و پویای این سنت به چهره‌هایی مستقل و متمایز بدل شدند (دلوز، لاکلائو و دیگران) و گفتمان‌های نظری دیگری را شکل دادند.  

 

 

 

 

 

پی‌نوشت +++++++++++++++++++

[1] خیلی مهم است که توجه کنیم، «تناسخ» اشاره به تداومِ عناصری مهم از ساختارگرایی در پساساختارگرایی دارد. درواقع ساختارگرایی پهنه‌ای را فراهم کرد تا پساساختارگرایی از مصالح آن و با دگرگون‌کردن‌شان حیات یابد. جالب خواهد بود توجه به این نکته که پساساختارگرایی، به‌رغمِ آن «پسا»، تا چه حد «ساختارگرایانه» مانده است.

[2] حلقه‌ی واسط و البته بسیار مهم میان آلتوسر و فوکو، زبان‌‌شناس مارکسیست، میشل پشو است. که خواهیم دید دریافت‌ها او بعدها مطالعات گفتمان را به فراتر از فوکو راه می‌برند، دریافت‌هایی که ساختارگرایی و پساساختارگرایی مستقر به آن بی‌توجه مانده اند.

[3] صفت «تاریخی» را باید در اینجا مبهم باقی بگذاریم. شکل برخورد پساساختارگرایی به‌ویژه نسخه‌ی فوکویی آن، تاریخی را به صورت گستره‌های علّی یا معنادار در نظر نمی‌گیرد. باید به این تفاوت‌ها توجه کرد.

[4] برساخته‌بودن گفتمان و هویت‌ها موضوعی سرراست نیست. درست است که پساساختارگرایی برساخت‌گرا است اما در خودِ آن با شکل‌های گوناگونی از برساخت‌گرایی و به دنبال آن، با شکل‌های گوناگونی از فهمِ سوژگی روبه‌روییم. از این لحاظ، فوکو از لاکلائو و لکان از هر دوِ این‌ها متفاوت است.

[5] قدرت به معنای دقیقِ کلمه «ابزار» در مقام چیزی بیرونی که برای کاری به کار گرفته شود، نیست. قدرت در حیاتِ سوژه، در بودنِ سوژه و در کل حیاتِ اجتماعی تنیده شده است.

 

 

پی‌نوشت +++++++++++++++++++

Louis Althusser; Lenin, Philosophy and other essays; Translated by Ben Brewster; MR Press; USA; 1971

میلز، سارا (1392)؛ گفتمان؛ فتاح محمدی؛ چاپ سوم؛ تهران؛ نشر هزاره سوم

 


رضایی
10 آذر 94 08:32
خیلی خوب بود.
پاسخ روزبه آقاجری : ممنون، استاد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر