تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - «ایرانی‌ها احساساتی اند»؛ عبارت‌پردازی‌ای سرکوبگرانه

بگذارید با یک تصویر آغاز کنیم: خبری پخش می‌شود که دختری برای حفظِ خود از تجاوز، از بالکنِ هتلی به پایین پریده و کشته شده است. گروهی از افراد جلوی هتل جمع می‌شوند، شعار می‌دهند و بعد هتل را به آتش می‌کشند. چه داوری‌ای نسبت به چنین تصویری خواهیم داشت؟ برخی می‌گویند که «این افراد احساسات‌شان تحریک شده و دست به عملی احساساتی زده اند» اما بسیاری دیگر جمله‌ای مشهور و خاص را بر زبان می‌آورند: «ببینید! ایرانی‌ها احساساتی اند». چنین جمله‌ای ممکن است بر زبانِ راننده‌ی تاکسی، کارمندِ ساده، کشاورزی روستایی و حتا جامعه‌شناسی نام‌نشان‌دار جاری شود. جالب این‌که آن جامعه‌شناسِ خودمانی درباره‌ی خلق‌وخویِ ایرانی‌ها می‌نویسد: «ما ایرانی‌ها چه دوست‌ داشته باشیم که به این صفت [احساساتی‌بودن و شعارزدگی] متصف شویم و چه دوست نداشته باشیم، مردمی هستیم که در اکثر موارد، احساسات‌مان در اتخاذ و انتخابِ مسیرمان نقش تعیین‌کننده‌ای را ایفا می‌کند» [1].

در این‌جا می‌خواهم دستِ کم با گزاره‌ی «ایرانی‌ها احساساتی اند» به‌شکلی احساساتی برخورد نکنم و نخست، به ریشه‌های چنین برداشتی از خلق‌وخویِ «ایرانیان» نزدیک شوم و دوم، نشان دهم که چنین گزاره‌ای از چه نوع رویکرد و نگاهی به زندگیِ اجتماعی و حیاتِ فکریِ مردمان بر آمده است و سوم، نشان دهم چنین برداشت و داوری‌ای درباره‌ی کنش و رفتارِ مردمان چگونه جنبه‌هایی مهم و بنیادی از یک رویداد را نادیده می‌گیرد و تحریف می‌کند. 

1. ریشه‌ها

همه ـ از بقالِ سرِ کوچه تا جامعه‌شناسانِ خودمانی ـ باور دارند که «ایرانی‌ها احساساتی اند» و برای اثباتِ آن دلیل می‌آورند اما بگذارید این پرسشِ ساده را مطرح کنیم که ما، ایرانیان از چه زمانی فهمیدیم که احساساتی هستیم؟ این، پرسشی مهم است. در هیچ کتاب یا نوشته‌ای که درباره‌ی خلق‌وخویِ ایرانیان نوشته شده است، به این پرسش پاسخی داده نشده است.

پرسشِ بالا دو بخش دارد: یکی بخشِ «ما، ایرانیان» و دومی بخشِ «احساساتی‌بودن»‌مان. شاید بیش از 150 سالی از زمانی نگذشته باشد که خود را با عبارت «ما، ایرانیان» می‌شناسیم [2] چرا که قدمتِ «ملت‌شدنِ» ما از آن فراتر نمی‌رود. نکته این است که در پسِ عبارتِ «ما؛ ایرانیان»، «ما، ملتِ ایران» نهفته است و قدمتِ آن هم به دو سده‌ی اخیر می‌رسد؛ از آن زمانی که به عنوانِ «یک ملت» رسمیت یافتیم و شکلِ «کشور»ی یکپارچه را پیدا کردیم؛ در قالبِ یک دولت‌ملت (nation-state). اما شکل‌گیریِ یک ملت به خودیِ خود باعث نمی‌شود که ویژگی‌ای مثلِ احساساتی‌بودن به آن‌ها نسبت داده شود. درواقع، آن‌چه ما را با این یا آن ویژگی به جهانِ اروپایی و حتا به خودمان شناساند، آن روایت‌هایی بود که سیاحان، سفرنامه‌نویسان و تاریخ‌نویسانِ اروپایی از خلق‌وخویِ ما ـ مردمانِ «به‌تازگی ملت‌شده» ـ باز می‌گفتند. ما نه از منظرِ خودمان بلکه از منظرِ دیگری «احساساتی» شناخته شدیم. سفرنامه‌ها و بعداً تاریخ‌نویسی‌های دو سده‌ی اخیر سرشار از نسبت‌دادنِ ویژگی‌های روان‌شناختی به ایرانی‌ها هستند. نمونه‌ها فراوان اند، تنها کافی است یک سال در میان ایرانیان ادوارد براون را در دست بگیریم و ورقی بزنیم. در این‌جا است که باید به آن نگاهِ شرق‌شناسانه‌ای که پسِ پشتِ عبارتِ «ایرانیان احساساتی اند» هست، توجه نشان دهیم؛ نگاهِ شرق‌شناسانه‌ای که قدمتی به اندازه‌ی کشورشدنِ ما دارد و البته با اوجِ روان‌شناسی‌گرایی در اروپا همزمان است.

 

2. پیش‌فرض‌ها و رویکردها

باید پیش‌فرض‌هایی داشته باشیم تا جمله‌ی «ایرانی‌ها احساساتی اند» معنایی روشن داشته باشد. این پیش‌فرض‌ها کدام اند؟ برای این کار نخست باید جمله‌ی «ایرانی‌ها احساساتی اند» را کمی باز کنیم: «ایرانی‌ها دارای ویژگیِ روان‌شناختیِ احساساتی‌بودن هستند».

پیشفرض اول در این عبارت، این است که «ایرانی‌ها» کلیتی یکپارچه، شامل و منسجم را شکل می‌دهند. چنین چیزی کم‌وبیش بی‌معنا است. کسانی که به معنایِ مدرنِ کلمه، شهروندِ کشور ایران فرض می‌شوند و می‌توان آن‌ها را «ایرانی» خواند، چنان تنوعِ قومی، فرهنگی و اجتماعی دارند که به‌هیچ‌وجه نمی‌توان آن‌ها را دارای ویژگی‌ای یکسان دانست.

پیشفرض دوم به این تصورِ نادرست بر می‌گردد که یک ملت، مانندِ یک ارگانیسمِ زنده دارای مغز و فکری واحد است، پس می‌توان آن مغز و فکرِ واحد را از طریقِ نسبت‌دادنِ ویژگی‌های روان‌شناختی مثلِ احساساتی‌بودن، شجاع‌بودن، حسابگر بودن یا مانندِ آن تشریح کرد. این پیش‌فرض هم ساده‌انگارانه است. یک ملت، تنها روی کاغذ و در مکاتباتِ دولتی و حکومتی می‌تواند به عنوانِ یک پیکرِ واحد فرض شود که دارای فکری واحد است، پس آن فکر، ویژگی‌ِ روان‌شناختیِ مشخصی دارد. چنین تصوری مشخصاً ناشی از آن رویکردِ عام است که می‌خواهد ملت را با دولت یکی کند. ما از دولت‌ملت به عنوان پدیده‌ای مدرن حرف زدیم اما کنارِ‌هم‌آوردنِ این دو کلمه به‌هیچ‌وجه به معنیِ یکی‌بودنِ آن‌ها نیست. شاید بتوان گفت بر دولتِ قوام یا دولتِ روحانی فکری واحد حاکم است (که همین هم نارسا است) اما نمی‌توان یک ملت را با آن تنوعِ پویا و سرزنده‌اش دارای فکری واحد خواند که بخواهد ویژگیِ روان‌شناختیِ واحدی داشته باشد.

پیشفرض سوم به روشی نادرست در برخورد با پدیده‌های اجتماعی بر می‌گردد: تجربه‌گرایی خام و تعمیمِ دلبخواهانه. فرض کنید صبح زود که از خانه بیرون می‌آیم، رفتاری پرخاشگرانه از راننده‌ی تاکسی ببینم، به اولین مغازه که رسیدم، صاحب مغازه با من پرخاش کند و در محلِ کار رییسم پرخاشگرانه به من دستور دهد. از منظرِ رویکردِ تجربه‌گراییِ خام و با تعمیمِ نادرستِ ویژگی‌های افراد به جامعه می‌توانیم به این نتیجه‌ی عام برسیم که ایرانی‌ها پرخاشجو هستند. اما چنین چیزی بی‌معنی است. این‌که من تجربه‌ی فردی و نارسایِ خود را معیاری برای داوری درباره‌ی «خلق‌وخویِ یک ملت» قرار دهم، دست به تعمیمی دلبخواهانه و برآمده از تجربه‌گراییِ خام و ساده‌انگارانه زده ام. ممکن است چنین داوری‌ای از یک راننده‌ی تاکسی یا یک کارمندِ ساده‌ی بانک عجیب و حتا مضحک به نظر نرسد، اما هنگامی که یک جامعه‌شناس در رادیوی سراسری می‌گوید که «ما در تاریخ‌مان صرفاً بر پایه‌ی احساسات عمل کرده ایم و باید این را تغییر دهیم» دقیقاً عبارتی مضحک و بی‌معنی بر زبان آورده است.

این سه پیش‌فرض، ما را یکراست به عبارتِ «ایرانی‌ها احساساتی اند» می‌رسانند و به‌روشنی می‌توان نشان داد که آن سه پیش‌فرض تا چه اندازه نادرست، بی‌معنی و حتا مضحک اند.

 

3. زمینه‌ها

اما این، همه‌ی ماجرا نیست. بگذارید به مثالِ آغازینِ این نوشته برگردیم. آیا آن‌چه از آن رویداد روایت کردیم، همه ماجرا را توضیح می‌دهد؟ و مهم‌تر این‌که آیا مردمی که جلوی آن هتل جمع شدند و آن را به آتش کشیدند، صرفاً بر اساسِ یک ویژگیِ روان‌شناختی یعنی احساساتی‌بودن دست به این عمل زدند؟

وقتی عبارتِ «ایرانی‌ها احساساتی اند» را برای توضیحِ آن ماجرا به کار می‌بریم، بیش از آن‌که در حالِ «توضیح‌دادنِ» آن رویداد باشیم، در حالِ تحقیرِ آن مردمی هستیم که دست به آن کار زده اند. تصویرِ «آتش‌زدنِ هتل» چنان خاطرِ آرامش‌خواه و ساده‌انگارِ ما را می‌آشوبد که فراموش می‌کنیم بپرسیم آن‌ها چرا دست به این کار زده اند؟ این پرسشی بسیار مهم است. این «چرا» ما را به قلبِ «شرایط»، «زمینه» و اوضاع‌واحوالی می‌برد که آن مردم در آن به سر می‌برند. بدونِ فهمِ آن شرایط، بدونِ فهمِ این‌که آن مردم از چه چیزهایی آزرده بوده اند، بدونِ فهمِ این‌که از چه فشارهای سیستماتیک و عام رنج می‌برده اند، بدونِ فهمِ این‌که آن‌ رویداد برای آن‌ها چه معنایی داشته است، بدونِ فهمِ این‌که آن‌ها با این کار می‌خواسته اند چه پیامی را برسانند، بدونِ فهمِ این‌که کدام فشارهای ساختاری، آن‌ها را وادار به این عمل کرده است و در کل، بدونِ نزدیک‌شدنِ باریک‌بینانه و همدلانه به زندگیِ فردی و اجتماعی واقعیِ آن‌ها، نمی‌توانیم هیچ چیز از آن رویداد بفهمیم و تنها با این کار است که می‌توانیم از عبارتِ بی‌معنی و نادرستِ «ایرانی‌ها احساساتی اند» فراتر برویم.

نکته‌ی مهم درکِ این است که «آدمیان هستند که تاریخ خود را می‌سازند [و رویدادها را رقم می‌زنند] ولی نه آن‌گونه که دلشان می‌خواهد، یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند؛ بلکه در شرایطِ داده‌شده‌ای که میراثِ گذشته است و خودِ آنان به‌طورِ مستقیم با آن درگیر اند، [چنین می‌کنند]» [3] تنها چنین درکی از زندگی، روابط، کنش‌ها و رفتارِ انسان‌ها است که می‌تواند از عبارت‌پردازی‌های توخالی مانندِ «ایرانی‌ها احساساتی اند» پرهیز کند.

درنظرگرفتنِ انسان‌ها در شرایطِ خاص و در چارچوبِ ساختارها و روابطِ مشخص است که می‌تواند ما را به درکی دقیق و درست از کنشِ ارادی و قصدمندانه‌ی آن‌ها برساند.

 

نتیجه‌

بررسی کردیم که نسبت‌دادنِ ویژگی‌های روان‌شناختی به کنش و رفتارِ گروه‌ها و جامعه‌ها چه ریشه‌هایی دارد، از چه پیش‌فرض‌هایی ناشی می‌شود و چگونه شرایط و زمینه‌ی واقعیِ آن کنش یا رفتار را نادیده می‌گیرد. اما حرف‌مان ناتمام خواهد ماند اگر به این پرسش نپردازیم که قدرت و نهادهایِ آن چه نقشی در این میان بازی می‌کنند؟ هر نوع قدرتی تنها در صورتی می‌تواند حکم‌رانی‌ای بلامنازع داشته باشد که کارکردی مانندِ آن عبارت‌پردازیِ بی‌معنی پیدا کند: تنوعِ زایایِ زندگیِ انسانی را در یکپارچگی‌های صوری حل کند، دست به تعمیم‌های دلبخواهانه درباره‌ی افراد و جامعه بزند و شرایط و زمینه‌ی پدیدآیی یک کنش یا رفتار را نادیده بگیرد. در این صورت است که می‌تواند با خیالی آسوده گستره‌ی حکم‌رانی‌اش را بیفزاید، چرا که در این صورت است که جا برای هژمونیِ گفتمانیِ او فراهم می‌شود. از این لحاظ، عبارتِ «ایرانی‌ها احساساتی اند» که وردِ زبانِ بسیاری از جامعه‌شناسانِ خودمانی و پژوهشگرانِ نام‌ونشان‌دار است، چیزی نیست جز تجلیِ قدرتی استعماری، ذهن‌گرا و سرکوبگر.

 

 

منابع +++++++++++

[1] نراقی، حسن؛ جامعه‌شناسیِ خودمانی (1385)؛ تهران؛ نشر اختران؛ ص 87  کتابِ این جامعه‌شناسِ خودمانی تا سالِ 1390 به چاپِ بیست و هفتم رسیده بود.

[2] نک. شیخاوندی، داور؛ زایش و خیزش ملت (1368)؛ تهران؛ نشر  ققنوس

[3] مارکس، کارل؛ هیجدهمِ برومر لوئی بناپارت (1379)؛ تهران؛ نشرِ مرکز؛ ص 11 (عباراتِ درون قلاب [...] از من است) 


برچسب ها: ایرانیان احساساتی ، توده‌ها ، فرهنگ ایرانی ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر