تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - نقدی بر «نقدِ خشونت با نگاهی به کتابِ ماری آنتوانت» یا چه‌گونه ژاژخایی کنیم و کک‌مان هم نَگَزَد

[نکته‌ی آغازین: این نوشته، مستقیماً به نوشته‌ی نسرینِ ستوده با عنوانِ نقدِ خشونت با نگاهی به کتابِ ماری آنتوانت که در سایتِ مدرسه فمینیستی منتشر شد، می‌پردازد و لحنی جدلی دارد. با این‌که به‌تمامی از محتوایِ آن و هسته‌ی نظری‌اش دفاع می‌کنم اما آگاه ‌ام که ـ دقیقاً به خاطرِ خشمی که نخواسته ام پنهان‌اش کنم ـ ممکن است برخی بدفهمی‌هایِ نظری یا برخی گزاره‌ها که به‌درستی بسط نیافته و مبهم اند، در آن وجود داشته باشد. امیدوار ام، چنین چیزی، سدِ راهِ درکِ آن‌چه خواسته ام بگویم، نشود. متأسفانه این نوشته هم‌زمان با بازداشتِ نسرین ستوده تمام شد اما به نظرِ من، این موضوع، هیچ ارتباطی با نقدِ نظراتِ او پیدا نمی‌کند. قرار نیست که چنین وضعیت‌هایِ تأسف‌برانگیزی به جمع‌شدن بساطِ ’نقد‘ بینجامد.]

داستانِ نخ‌نما و مأیوس‌کننده‌ی ’نقدِ خشونت‘ آن‌چنان‌که این روزها به توجیهی برایِ هرگونه حرفِ‌مُفت‌زدن بدل شده است، به آن‌جا کشیده که حضراتِ نقادِ خشونت، راست‌راست تویِ چشمِ همه‌ی ما نگاه می‌کنند و برایِ وحشیانِ تاریخ نوحه‌سرایی می‌کنند. کار به جایی کشیده که بی آن‌که حتا بفهمند چه می‌گویند، صرفاً کلمه‌اللهِ ’نقدِ خشونت‘ را قِرقِره می‌کنند و هیچ فکر نمی‌کنند که زیرِ عَلَمِ چه کسی یا کسانی سینه می‌زنند [آیا واقعاً نمی‌فهمند؟]. و هیچ پرسشِ بنیادی [درباره‌ی خودِ موضوع] برایِ آن‌ها مطرح نمی‌شود؛ پرسش‌هایی که بدونِ آن‌ها ’نقدِ خشونت‘ به آن‌جایی می‌کشد که در نوشته‌ی نسرینِ ستوده کشیده است. این پرسش‌ها کدام اند: خشونت دربنیاد چیست؛ تا چه سطحی می‌شود عملی را خشونت‌آمیز وصف کرد؛ این خشونت را ’چه کسی‘ با ’چه هدفی‘ بر ’چه کسی‘ اِعمال می‌کند؛ این خشونت در چه وضعیتی اعمال می‌شود؛ و... . اما برایِ این نقادانِ خشونت، این پرسش‌ها بی‌هوده اند چرا که آن‌ها اساساً ترکیبِ ’نقدِ خشونت‘ را چونان ’چسب‘ی برایِ به‌هم‌چسباندنِ موضوعاتِ چه بسا بی‌ربط به کار می‌گیرند. یا هم‌چون آدامسی خوش‌طعم در دهان می‌جوند و بعد که خوب شیره‌ی این مفهوم را چلاندند و خرجِ ’من از موضوعی مهم حرف می‌زنم‘ کردند، آن را تُف می‌کنند. یا صرفاً در حدِ لج‌بازیِ آن کودکی است که چون فهمیده مادرَش یا پدرَش رویِ واژه‌ی ’پدرسگ‘ حساسیت دارد، در خانه رژه می‌روند و هی آن را تکرار می‌کنند. مفهومِ ’نقدِ خشونت‘ برایِ اینان شأنی در سطحِ ’پدرسگ‘ دارد و همان‌قدر به آن، به خودِ آن، می‌اندیشند که آن کودک به ’پدرسگ‘ می‌اندیشد. و وقتی قضیه جدی می‌شود و کار بیخ پیدا می‌کند [یعنی وقتی که مسئله‌ی گزیرناپذیر و حیاتی ـ به‌ویژه در دوره‌هایِ بحران یا در قلبِ رخ‌دادها و انقلاب‌ها ـ ، تفکر به خودِ موضوعِ ’خشونت‘ می‌شود] دُم‌شان را لایِ پای‌شان می‌گذارند و به گوشه‌ای می‌خزند.

داستانِ ’نقدِ خشونت‘ به آن‌جا کشیده که نسرین ستوده در نوشته‌ای با عنوانِ نقدِ خشونت با نگاهی به کتابِ ماری آنتوانت تویِ چشمِ همه‌مان زل می‌زند و برایِ یکی از سفاک‌ترین و ابله‌ترین ملکه‌ی تاریخ نوحه‌سرایی می‌کند. فردا هم حتماً باید برایِ آن مردِ ’مهربان‘ یعنی پینوشه اشک بریزیم که چرا یک مشت خشونت‌گر آن پیرمردِ ’حقوقِ بشر‘خواه را پای میزِ محاکمه کشیده اند و پدرشان در آمد تا برایِ حضرتِ آقا ـ پیرمردِ ملوسی که تا آخرِ حکومت‌اش با مبارزانِ شیلیایی صرفاً ’گفت‌وگو‘ می‌کرد ـ حکم بگیرند. حالا، ملکه آنتوانت و دارودسته‌ی مفت‌خور و آدم‌کش‌اش برایِ خانمِ ستوده نماینده‌ی ’کشتگانِ خشونت‘ شده اند و در آخر هم تزارهایِ روسی که از هر گناهی مبرا هستند. گناه‌کاران، خشونت‌گران و سفاکان نیز انقلابی‌ها و مبارزان اند چرا که یک‌سره در کارِ خون‌ریختن اند.

برایِ همین، نکته‌ی بنیادی این است که نوشته‌ی نسرینِ ستوده صرفاً ’نوشته‌ای احساساتی درباره‌ی خشونت‌نکردن‘ نیست بلکه با بررسیِ بیش‌تر و ژرف‌نگرتر می‌شود فهمید که نوشته‌ی ایشان دارایِ نشانه‌ها، کُدها و ارجاع‌هایی است که در این روزها یک‌سره در همه‌ی متن‌هایی که عنوانِ ’نقدِ خشونت‘ دارند، تکرار می‌شوند و نکته‌ی دیگر این‌که اگر آن متن‌هایِ دیگر تا حدِ زیادی ’سمت‌گیری‘ و ’موضعِ‘ خود را پسِ پشتِ ’بی‌طرفی‘، ’فرا ـ‘بودن و... پنهان می‌کنند، نوشته‌ی ستوده آشکارا موضع گرفته است و در کنارِ ابلهانِ خون‌ریزِ تاریخ قرار گرفته است.  

و مسئله‌ی مهم‌تر برایِ من حتا این نیست که نسرینِ ستوده به نامِ ’نقدِ خشونت‘ به توجیهِ لای‌ولجنِ پادشاهیِ سده‌ی هجدهمی فرانسه و به‌ویژه سفاکی‌هایِ انسانِ شریف، ملکه‌ی بزرگ‌وار، ماری آنتوانت پرداخته است بلکه این است که چه‌گونه می‌شود گفتارِ ’نقدِ خشونت‘ که یک سرِ آن به معنویت‌گرایی و سخنانِ حکمت‌آموز و کلماتِ قصارِ گاندی و لوترکینگ می‌رسد، سرِ دیگرش به توجیهِ هرزگی‌ها و وحشی‌گری‌هایِ ملکه‌ی شریف، ماری آنتوانت، و تزارِ شریف‌تر، نیکلای، بند است. نکته‌ی بنیادی، پاسخ به این پرسش است که تا امروز همه‌ی پابندانِ شریفِ ’نقدِ خشونت‘ از زیرِ توضیح‌دادنِ آن در رفته اند و از وکیل و سیاست‌مدار و هر خرت‌وپِرتِ دیگر، صرفاً ’اصلِ قضیه‘ را در پشتِ احساساتی‌گریِ ساده‌لوحانه‌شان ـ مانندِ آن چه در نوشته‌ی نسرینِ ستوده موج می‌زند ـ پنهان کرده اند. نادرست است ـ و بسیار نادرست است ـ که گمان کنیم کلِ قضیه، مربوط است به این‌که من دچارِ سوءتفاهم شده ام یا درست نفهمیده ام یا خانمِ ستوده درست نگفته اند یا نتوانسته اند منظورشان را درست برسانند یا چیزی دیگر. نه! مسئله، بیش‌تر از این حرف‌ها است. این را در بازخوانی‌ام نشان خواهم داد.

اما بگذارید کمی از غیظِ تئوریک فرو بکاهیم و در خودِ متنِ نسرین ستوده دقیق‌تر شویم و آن نشانه‌ها و کُدها و ارجاع‌ها را بیرون بکشیم و دستِ کم درباره‌شان حرف بزنیم تا بهتر آن ’اصلِ قضیه‘ فهمیده شود. هر چند همان یک‌بار خواندنِ آن نوشته، به اندازه‌ی کافی برایِ من دردناک و چندش‌آور بود اما متأسفانه مجبورَم به آن ارجاع دهم و به نوعی آن متن را بازخوانی کنم. اگر نوشته‌ی ستوده، نمونه‌ی خوبی از آشِ درهم‌جوشِ [بی‌ربطیِ نظری، احساساتی‌گری به نفعِ زورگوهای تاریخ و قرقره‌ی ’نقدِ خشونت‘] نبود، بی‌شک آن‌قدر ارزش نداشت که حتا خوانده شود چه رسد به این‌که [باز]خوانده شود.

 

یک نامه‌ی ’فدایت‌شوم‘ در رثایِ ملکه‌ی مهربان، ماری آنتوانت

نسرین ستوده در نوشته‌اش صرفاً یک گزاره را در ذهن داشته است: ”اعدام بد است!“ یا شاید باید این گزاره را کامل‌تر کنم: ”اعدام از مظاهرِ خشونتِ سازمان‌یافته و نهادی است، خشونت بد است، پس اعدام بد است!“.

باید از همین آغاز ـ قبل از این که برادران و خواهرانِ خشونت‌ستیز یقه‌ام را بگیرند ـ اعلام کنم که من هم باور دارم که اعدام نه تنها راهِ‌حل نیست بلکه پاک‌کردن صورت مسئله است و دوم این‌که برخی آدم‌ها ـ از جمله مانندِ همین ماری آنتوانتِ دل‌خواسته‌ی خانمِ ستوده ـ آن‌قدر کثیف اند که ’نباید و نباید‘ حذفِ فیزیکی شوند؛ آن‌ها را باید گذاشت در میانِ مردمی که از آن‌ها متنفر اند، ’فراموش شوند‘. نه این‌که مانندِ پینوشه و امثالهم در خانه‌هایِ حفاظت‌شده درست مثلِ دورانِ حکومت‌شان محافظت شوند. واقعاً در این‌جا می‌شود بُعدِ مضحکِ ’حقوق‘ و ’حق‘ را به‌روشنی دید.

خُب، برگردیم به متن. نسرین ستوده در خواندنِ تاریخِ انقلابِ 1789، هیچ چیز را نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند جز این که ”به همت روبسپیر بود كه لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه محاكمه و اعدام شد و سپس ملكه ماری آنتوانت نیز طعمه‌ی خشم انقلابی روبسپیر شد. خشم انقلابی روبسپیر به وابستگان سلطنت كه بی‌‌شماری از آنها طعمه ی اقدامات انقلابی و ملی!!! او شدند ختم نگردید“. بله! این گزاره، به همین شکل، به‌سادگی هم‌دردیِ ما با ”ملکه [آه] ماری آنتوانت“ را به خود جلب می‌کند اما آن‌چه خانمِ ستوده نمی‌خواهند از آن حرف بزنند و تنها در چند سطرِ بعد به آن اشارتی گذرا می‌کنند، آن ’زمینه‌ی عینی‘ای است که به انقلابِ فرانسه منجر می‌شود. ستوده در چند سطر بعد می‌نویسد و به سرعت از آن می‌گذرد: ”وقتی اقتصاد فرانسه به ورشكستگی كامل كشانیده شد و فقر و گرسنگی به خانه های مردم حمله‌ور شد و لویی شانزدهم، تالیران را كه دارای وجهه‌ی ملی بود به وزارت دارایی و اقتصاد انتخاب كرد، به اصرار ملكه مجبور به بركناری وی شد كه خود زمینه‌ی شورش و قیام را در فرانسه دامن زد“. نسرینِ ستوده جوری از ’ورشکستگیِ اقتصادِ فرانسه‘ و ’هجومِ فقر و گرسنگی به خانه‌هایِ مردم‘ حرف می‌زنند و از آن می‌گذرند که انگار، فقر و گرسنگی و ورشکستگی، نوعی آب‌نباتِ شیرین و خوشمزه است که بینِ مردمِ فرانسه تقسیم می‌کردند و مردمِ فرانسه هم با هم می‌نشستند و آن را مِک می‌زدند. نه، خانمِ محترم! تهی‌دستیِ مطلق، ورشکستگیِ کلِ اقتصاد از سرِ صدقه‌ی مُفت‌خوری‌هایِ ملکه‌ی بزرگ‌وارِ شما [که به مرگ‌ومیرِ کودکانِ بسیاری و مادرانِ بسیاری انجامید ـ هر چند این چیزهایِ ’بدِ بی‌معنی‘ در تاریخِ رسمیِ احمقانه‌ای که خوانده اید، ثبت نمی‌شود]، سرکوبِ بی‌رحمانه‌ی هر مخالفی که ’جیک می‌زد‘ و... صرفاً گوشه‌ای از فرانسه‌ی ساخته در دست‌هایِ ملکه‌ی محترمِ شما است. البته برایِ شما، قطع‌شدنِ گردنِ نحیف و ’خوب‌خورده‘‌ی ماریِ عزیز، بسیار بیش از هزارانِ زندگیِ نابودشده‌ی مردان و زنانِ فرانسه به علتِ ’خوب‌خوردنِ‘ ملکه می‌ارزد. راست می‌گویید، گویا! کدام تاریخ‌نویسِ باشرفی می‌آید از زندگی‌هایِ کوچکِ هزاران مردم که نابود می‌شوند، به لجن کشیده می‌شوند و خوار می‌شوند، حرف بزند. راست می‌گویید! آن زندگی‌ها نمی‌ارزند! آن زندگی‌ها بی‌ارزش اند. اما زندگیِ بانویِ هرزه‌ی شما بیش از این‌ها می‌ارزد.

چه جالب! می‌نویسید: ”البته این كتاب هم بارها تاكید می‌نماید كه هنوز معلوم نیست آیا واقعا روابط پنهان داشته است یا نه. دست كم دلایل كافی برای روابط نامشروع ماری آنتوانت با مردان دیگر جز احساسات عاشقانه‌ی او، نیست. اما ملت فرانسه و بویژه انقلابیون، همواره او ر ا از این بابت ملامت می‌كردند كه با داشتن شوهری با عنوان پادشاه فرانسه، با مردان دیگر نرد عشق می‌بازد“. آدم با این جمله یادِ [فارسی وان] می‌افتد: ”دست كم دلایل كافی برای روابط نامشروع ماری آنتوانت با مردان دیگر جز احساسات عاشقانه‌ی او، نیست“. چه مسئله‌ی مهمی! ماری جان، رابطه‌ی نامشروع نداشته اند، فقط ’گاه‌گاهی‘ احساساتِ عاشقانه در می‌کرده اند. نسرینِ ستوده، یک خط به وضعیتِ اقتصادی و اجتماعیِ ویران و بی‌امیدِ فرانسه‌ی آن روز اختصاص می‌دهند و یک بندِ کامل درباره‌ی این که آیا ماری عشق می‌ورزیده یا کارِ دیگر هم می‌کرده، حرف می‌زنند. البته اسنادَش هم در دست نیست.

و درست در همین وقت است که هسته‌ی نظریِ نهفته در کلِ متن در قالبِ یک جمله بیرون ریخته می‌شود: ”اما انقلابیون فرانسه با ماری آنتوانت و خانواده‌ی سلطنتی چه كردند“. ستوده جوری از ’ماری آنتوانت و خانواده‌ی سلطنتی‘ حرف می‌زند که انگار درباره‌ی یک خانواده‌ی ساده‌ی اهلِ یکی از روستاهایِ فرانسه حرف می‌زند. جالب‌تر چند خط بعد است که سخنانِ گُهَربارِ لوییِ عزیز در هنگامِ کشته‌شدن به دستِ آن اهریمنِ نابکار یعنی روبسپیر، چونان سندی سراسر نمایشگرِ حق‌طلبی و عدالت‌خواهی بازگو می‌شود: ”محاكمه لویی شانزدهم به مدت 1 ماه طول كشید و پس از آن، در حالی كه فریاد آخرین پادشاه فرانسه كه می‌گفت: «ای مردم ، من بی‌گناهم» در همهمه‌ی انقلابیون گم می‌شد، به ماشین گیوتین سپرده شد“. شما دارید از لوییِ شانزدهم، پادشاهِ فرانسه حرف می‌زنید نه از بقالِ سرِ کوچه که مالکِ حتا مغازه‌اش هم نیست. چنان می‌نویسید که انگار، بی‌چاره‌ای ره‌گذر به نامِ لوییِ شانزدهم را گرفته اند و حالا می‌خواهند گردن‌اش را قطع کنند. البته، خواهید گفت ’او را باید در دادگاهِ صالحه، با حضورِ قاضیِ عادل در حضورِ هیئتِ منصفه‌ با رعایتِ کاملِ حقوقِ شهروندی‌اش باید محاکمه می‌کردند‘. اما ناهم‌سازی و تناقضِ مضحکِ چنین حرفی در دو جا آشکار می‌شود: 1. انقلاب، وضعیتِ تعلیقِ قانونِ پیشین است. انقلاب ممکن نمی‌شود مگر در بیرون از قانونِ پیشین. مگرِ می‌شود با باور به این‌که شاه قانون است (قانونِ پیشین)، به دگرگونی و انقلاب اندیشید؟ نه، نمی‌شود! بیرون از آن قانونِ پیشین است که اساساً چنین اندیشیدنی ممکن می‌شود و 2. این که مردمِ فرانسه خود را به آب و آتش زدند تا دقیقاً به حقوقِ شهروندی‌ای دست یابند که لوییِ شانزدهم و دارودسته‌اش مخالفانِ سرسختِ آن بودند و به قولِ خودتان بیش از 4سال از آن نمی‌گذشت. پس، حقوقِ شهروندی مشخصاً نتیجه‌ی ویران‌کردنِ کلِ دم‌ودستگاهِ پادشاهی است که پادشاه نمادِ اساسیِ آن است.

خانمِ ستوده، چیزی می‌نویسد که آدم دوست دارد از این‌همه [...]، فریاد بکشد: ”البته اگر ماری آنتوانت در زمان سلطنت خودش چنین خلف وعده‌ای می‌كرد، حتما مورد خشم و غضب انقلابیون قرار می‌گرفت. اما گویا از زمان‌های دور انقلابیون برای خلف وعده‌هایشان، توجیهات بی‌شماری داشته‌اند“. این جمله را توجه کنید: ”البته اگر ماری آنتوانت در زمان سلطنت خودش چنین خلف وعده‌ای می‌كرد، حتما مورد خشم و غضب انقلابیون قرار می‌گرفت“. طرف، کلِ هستیِ فرانسه را به نابودی کشانده است، بعد خانمِ ستوده از [خُلفِ وعده] تازه آن هم ’اگر می‌کرد‘ حرف می‌زنند. شما دارید مشخصاً گندکاری‌هایِ آن‌ها را لاپوشانی می‌کنید تا بهانه‌ای برایِ کنارنهادن و طردِ هرگونه دگرگونیِ بنیادی (انقلاب) که یادمان باشد رخ‌دادن‌اش دستِ هیچ‌کس نیست، پیدا کنید.

ترورِ روبسپیری به‌هیچ‌وجه تأییدشدنی نیست اما  نه با نشستن در آغوشِ لویی و ماریِ عزیز و دوست‌داشتنی!

اگر می‌خواهید ترورِ کور روبسپیری را نقد کنید چرا از جایگاهِ کمیته‌هایِ مبارزِ زنانِ انقلابیِ [به‌ویژه ژیرودنیست] که با آغازِ حکومتِ ترور به خون کشیده شدند حرف نمی‌زنید؟ چرا از باشگاه‌هایِ زنانِ انقلابی که نخستین سازمان‌یابیِ داوطلبانه‌ی زنان بودند و نرسالاریِ بسیاری از انقلابیون به آن‌ها خاتمه داد، سخن نمی‌گویید؟ چرا از زنانِ مبارزِ ژیرودنیست و ژاکوبن (شلوارپوش‌ها) حرف نمی‌زنید و تنها از تفاله‌ی بی‌ارزشی به نامِ ماری آنتوانت نام می‌برید؟

نه! شما بیش‌تر به آن ماری آنتوانت ـ به دم‌ودستگاهِ چاپیدنِ مردم ـ نزدیک اید، تا زنان و مردانِ مبارزی که از سرِ صدقه‌ی مبارزه‌ی سترگِ آنان، اکنون می‌توانید از چیزی به نامِ شهروندی و حقوقِ شهروندی حرف بزنید و با چیزی به نامِ حقوقِ بشر ور بروید. چنان با آب‌وتاب و اشک‌وآه صحنه‌ی مرگِ آن ستمگر را وصف می‌کنید، که گویی صحنه‌ی مرگِ قدیسی است اما خیلی راحت از کنارِ آن‌همه زن و مردِ شریف و مبارز می‌گذرید! واقعاً که باانصاف اید!

بندِ آخرِ نوشته‌ی نسرین ستوده، باز هم تکرارِ همین حرف‌هایِ مُفت ـ البته این بار در موردِ انقلابِ اکتبر ـ است و چیزِ چندان قابلِ توجهی ندارد جز پرسشِ آخرین‌اش: ”آیا انقلابیون امروزی در سراسر جهان از تهمت‌‌‌‌های اخلاقی و آزار و اذیت خانواده‌ی مخالفان و یورش‌های شبانه برای ایجاد رعب و وحشت و محاكمات ناعادلانه و اعدام‌های سیاسی مخالفان خود دست برداشته‌‌اند؟“. خانمِ نسرینِ ستوده و تفکرِ حقوقیِ پیش‌پاافتاده‌ای که مدافعِ آن اند، هر دو، جدا از این‌که در گزاره‌ی بالا صرفاً هر چه خواسته اند به نافِ ’انقلابیون‘ بسته اند، از دو چیز هیچ درکی ندارند: 1. این‌که خودِ قانون، برآمده از شکلی از خشونت است یعنی خشونتِ ’تعیینِ مرزها، حدها و حتا تکلیف‌ها‘. بگذارید سؤالی بپرسم: قانون بر چه پایه‌ای برپا می‌شود؟ یعنی چه کسی در چه جایگاهی می‌تواند قانون را تأسیس کند؟ مشروطه‌ی خودمان را به یاد بیاورید! آیا شاهِ قاجار خودَش آمد و گفت: ”مردمِ ایران، از این به بعد کاری به حرفِ من نداشته باشید! قانونی وضع کنید و از آن پی‌رَوی کنید؟“ نه! مبارزه‌هایِ همان کسانی، همان مردان و زنانی، که به نظرِ شما خشونتگر و قاتل اند، دم‌ودستگاهِ قاجاری را وادار کرد که در برابرِ مشروطه سر خم کند. گمان می‌کنید اگر نبودند مردمِ شریفی که پشتِ سرِ روشن‌فکران و مجاهدان مشروطه نبرد می‌کردند، حتا همین حالا هم ما چیزی به نامِ قانونِ اساسی داشتیم؟

خانمِ ستوده، اگر نمی‌دانید بدانید که تأسیسِ قانون، برآمده از خشونتی برسازنده است؛ خشونتِ انقلاب! تأسیسِ هر قانونی، شکلی از خشونت است برایِ ساختنِ امرِ به‌ظاهر مطلوب‌تری که قرار است آن قانون تضمین کند. حتماً در این‌جا پادشاهیِ انگلستان و مشروطه‌ی بی‌انقلابِ آن را مثال خواهید زد. بله! درست است. بی انقلاب بود و در همان حد هم بدونِ درنظرگرفتنِ مردم. ماگنا کارتا برآمده از هم‌ستیزیِ میانِ بارون‌ها و پاپ و پادشاه، صرفاً قدرتِ پادشاه را محدود کرد نه این‌که ’حقوقِ شهروندی‘ به مردم اعطا کند. پس، تنها، سندی بود نوشته شده به دستِ آن سه گروه برایِ حفظِ منافعِ خودشان. بعدها از سرِ صدقه‌ی مبارزاتِ ازقضا خشونت‌آمیزِ همان مردم که ’حق‘شان را می‌خواستند، مجلسِ عوام شکل می‌گیرد. و دوسه قرن بعد است که حقِ رأی به دست می‌آورند و... هر چند بارها توسطِ همان حکومت به خون کشیده می‌شوند.

یک نکته: خشونتِ مردم در مبارزه‌شان در انقلاب‌ها، شورش‌ها و... هیچ‌گاه مانندِ حکومت‌هایی که نسرینِ ستوده طرفِ آن‌ها را می‌گیرد، ’سازمان‌یافته‘ و ’مکانیزه‘ نبوده است. همیشه ـ و چه خوب که خودمان هم به چشم دیدیم ـ حکومت‌ها نخست زندگی‌ها ویران می‌کنند، سرها به باد می‌دهند و اولین گلوله را شلیک می‌کنند و بعد است که مردم دست به خشونت می‌زنند. البته اگر شما و دوستانِ ’نقدِ خشونت‘کننده‌تان هستند که می‌گویند ’اگر به گونه‌ی چپ‌تان سیلی زدند، گونه‌ی راست را پیش بیاورید‘.

2. درباره‌ی واژه‌ی انقلابیون که در این‌جا ـ البته برایِ شما ـ گستره‌ای از آدم‌کش‌ها، قاتلین، دیوانگان و... را هم دربر گرفته است، باید نکته‌هایی را بگویم. آ) انقلابی کسی نیست که ’انقلاب می‌کند‘، انقلابی کسی است که به فراخوانده‌شدن توسطِ آن رخ‌دادِ بزرگ لبیک می‌گوید. کسی است که در لحظه‌ای که باید آستین‌ها را بالا زد و به ’خیابان‘ قدم گذاشت، درنگ نمی‌کند. پس یک انقلابی، در لحظه‌ی انقلاب نمی‌نشیند در قانونِ پیشین بگردد که بفهمد آیا اگر الان پا به خیابان بگذارد، عملی قانونی انجام داده یا نه! مسخره است! ب) خشونت، از آسمان نازل نمی‌شود، ’حضور دارد‘. چند سؤال دارم: آیا فقط اعدام عملی خشونت‌آمیز است یا این‌که زدن هم خشونت‌آمیز است؟ بی‌شک در این‌جا مسئله ساده است: هر دویِ آن‌ها خشونت‌آمیز اند. حالا به این پرسش پاسخ دهید: اگر من (زن یا مرد) بروم وکیلی مانندِ شما را استخدام کنم و با گیرانداختنِ همسرَم در پیچ‌و‌تابِ قانون، از او طلاق بگیرم به این علت که کسِ دیگری را دوست دارم یا اموال‌اش را بالا بکشم، کاری خشونت‌آمیز انجام داده ام؟ خب، حالا کمی شُل‌تر می‌گویید، این کار خشونت‌آمیز است. حالا بگذارید سؤالی دیگر بپرسم: اگر کسی به من حمله کرد و قصدِ کشتنِ مرا داشت، آیا من می‌توانم دست به عملی خشونت‌آمیز بزنم؟ شاید در این‌جا بگویید که من ’حقِ دفاع‘ دارم. تا این‌جا درست! اما بگذارید نکته‌ی آخر را بگویم: فرض کنید من در دورانِ زیبا و آسمانیِ ملکه‌ی مهربان، ماری آنتوانت، زندگی می‌کنم. فقیر هستم، کارِ چندانی پیدا نمی‌شود، گرسنه هستم، دنبالِ یک لقمه نان هستم و وقتی اعتراض می‌کنم ملکه‌ی عزیز می‌گوید ”خُب برو کلوچه بخور!“ و سربازان‌اش را سراغ‌ام می‌فرستد. بر اساسِ قانونِ حاکم بر آن روز، محاکمه می‌شوم و به عنوانِ شورشی به دار آویخته می‌شوم. یا این‌که ملکه‌ی عزیز می‌گوید ”برو کلوچه بخور!“ من هم می‌روم، روسپی‌گری می‌کنم تا پول در بیاورم، یا می‌روم بچه‌ام را می‌فروشم که نانِ سه بچه‌ی دیگر را بدهم یا دزد و قاتل می‌شوم و... آیا به نظرِ شما بر من خشونتی رفته است؟

بگذارید ادامه بدهم: می‌روم اعتراض می‌کنم و کتک می‌خورم؛ دوباره با ده نفر می‌روم اعتراض می‌کنم و زندان می‌روم؛ با صد هزار نفر می‌روم اعتراض می‌کنم و با تیر مرا می‌کشند؛ با سه میلیون نفر می‌روم اعتراض می‌کنم و هم مرا می‌کشند و هم زندانی ام می‌کنند و هم از کارخانه‌ها و کارگاه‌ها بیرون‌ام می‌‌کنند و زن و بچه‌ام آواره می‌شوند. داستانِ جالبی است، نه؟ بدانید که این، داستانِ همه‌ی انقلاب‌هایِ سه سده‌ی اخیر است. از انقلابِ اکتبر نام بردید. شاید شما ندانید، اما همان مردمِ روسیه به همراهیِ یک کشیش مهربان، سال‌ها قبل از انقلاب، یک روزِ یک‌شنبه مثلِ بچه‌ی آدم می‌روند جلویِ کاخِ شاه و با قربان‌صدقه و ’فدایت شوم‘ و ’ای پادشاهِ بزرگ‌وار‘ و ’ای ملکه‌ی بخشنده‘ التماس می‌‌کنند که ما را از فقر نجات دهید و ما را تاراج نکنید. خانمِ ستوده، پادشاهِ عزیزِ شما هم دستور می‌دهد قتلِ عام‌شان کنند. یک‌شنبه‌ی خونین یا سیاه برایِ مردمِ روسیه شناخته شده بود، در روزهایِ انقلابِ 1905 و بعد 1917. همه‌ی مردمانِ همه‌ی کشورها بارها و بارها از پادشاهان و حاکمانِ موردِ علاقه‌ی شما، با زبانِ آدم خواسته اند و می‌خواهند که اگر غارت‌مان می‌کنید دستِ کم خانه‌خراب‌مان نکنید، اما وقتی جواب‌شان گلوله است، به نظرِ شما باید چه کنند؟ شما تا به حال کلِ خانواده‌تان کشته شده اند برایِ این‌که رفته بودید نان التماس و گدایی کنید؟ حسِ خوبی دارد، نه!؟ بعد هم ملکه و پادشاه هم از آن بالا نیشخند بزنند!

نوشته‌ی نسرینِ ستوده، عملاً همه‌ی این اعمال، همه‌ی آن وضعیتی را نادیده می‌گیرد که دقیقاً از قلب آن است که رخ‌دادهایِ بزرگ سر بر آورده اند. هنگامی که همه‌چیز تحمل‌ناپذیر می‌شود، هنگامی که همه‌چیز به بن‌بست می‌رسد، در آن زمان است که بساطِ هرزگی‌ها و کثافت‌کاری‌هایِ ملکه‌هایِ کوچولو و مهربان و پادشاهانِ شریف از بیخ و بن برچیده می‌شود. در چنین لحظه‌ای همه‌ی انسان‌ها فرا خوانده می‌شوند، صدایی و شوقی پنهان در فضا آن‌ها را به درمیدان‌بودن  به رزمیدن به ایستادن به مقاومت‌کردن و ’پیروزشدن‘ فرا می‌خواند. من در آن لحظه با تمامِ وجود به آن فراخوانده‌‌شدن درود خواهم گفت و دوست دارم در کنارِ مردمی باشم که علیهِ نامردمی، ستم، هرزگی، زور و خودکامگی مبارزه می‌کنند.

یک پرسشِ مهم دارم: شما در کنارِ کدام یک می‌ایستید: در کنارِ ماری آنتوانت یا مردمِ فرانسه؟ آیا شما پا به خیابان می‌گذارید یا در کتاب قانون پیِ آن می‌گردید که آیا پابه‌خیابان‌گذاشتن قانونی است یا نه؟


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر