تبلیغات
متن‌هایی برای گذار نظری - زنان چه‌گونه به سوژه‌شدن فرا خوانده می‌شوند

ایستاده بینِ این دست‌ها و صداها، حالا می‌دونستم اراده‌ای كه همه‌چیز رو به جریان در میاره، به من برگشته بود. این‌بار من این‌جا بودم نه تنها برایِ نگاه‌كردن بلكه برایِ دیدن. نه تنها برایِ بودن بلكه برایِ عمل‌كردن.

مونس در زنان بدونِ مردان

 

آن‌ها دیگر ابژه‌هایی منفعل نیستند، آن‌ها ’فرا خوانده شده اند‘. اكنون، سوژه‌هایی اند بیرون از چرخه‌ی حیوانیت. زنان بدونِ مردان بیانِ تصویریِ این ’فراخوانده‌شدن‘ است در زنانی مانندِ مونس، فخری، زرین و فائزه. اما همه‌ی این چهار زن فرایندی یك‌سان را برایِ بیرون‌زدن از آن چرخه نمی‌پیمایند. درواقع، آن‌ها نمونه‌وار اند، نه صرفاً به این خاطر كه گستره‌ای خاص از زنان را نمایندگی می‌كنند بلكه هم به این دلیل كه راه‌هایِ رهایی‌شان، راه‌هایِ نمونه‌وارِ ’رهایی‘ است.

فیلم، به‌دقت به نكته‌ای بسیار مهم اشاره می‌كند: ممكن است همه‌ی این راه‌ها به ’مرگ‘ بینجامند (هم‌چنان كه برایِ مونس و زرین می‌انجامد) اما نكته‌ای مهم‌تر به آن می‌افزاید: «مرگ دشوار نیست. این، تصورشه كه دشواره! انگار اون چیزی كه همه‌ی ما در جست‌وجوش بودیم، یافتنِ شكلی تازه، راهی جدید، به سویِ رهایی بود.»

خب! این راهِ تازه، این شكلِ جدید، در كجاست؟ بگذارید دقیق شویم: در برگشتنِ نیرومندانه‌ی فائزه از بیرونِ خیالین (fantastic) یعنی باغِ فخری و رفتن به سویِ جهانِ نمادین و واقعی یعنی شهر. در بیرون‌زدنِ فخری از جهانِ منزویِ خودش (باغ). و در این‌جا، بارِ دیگر، در مرگِ نمادین و پرقدرتِ مونس، در مرگِ تلخِ زرین.

بگذارید این‌طور داستانِ فیلم را بازخوانی كنیم:

چهار زن در موقعیت‌هایِ اجتماعیِ گوناگون ـ مونس و فائزه در طبقه‌ی متوسطِ سنتی، زرین در طبقه‌ی كارگر (زرین روسپی است)، فخری (در طبقه‌ی بالایِ مرتبط با ارتش) ـ با امرِ واقعیِ هستی‌شان، با هسته‌ی هراس‌آورِ وضعیت‌شان، رودررو می‌شوند. بگذارید نامِ این رودررویی را ’مواجهه‘ بگذاریم.

مونس با مرگِ خود رودررو می‌شود؛ فائزه با مرگ و زنده‌شدنِ مونس؛ زرین، با چهره‌ی بی‌دهان، بی‌چشم و بینیِ مشتری‌اش؛ فخری با بیهودگی و بی‌ارزشیِ وجودِ خود در گفت‌وگویِ شوهرش و دوست‌اش و بعد در جمعِ دوستانِ كافه‌نشین‌اش و در آخر با مرگِ زرین.

می‌توانم با قدرت بگویم بدونِ این مواجهه، بدونِ این ’نمی‌دانم‌چه‘، بدونِ این ’نام‌ناپذیر‘ كه فرایندِ سوژه‌شدن و رهایی را راه می‌اندازد، هیچ رهایی‌ای در كار نیست. و این مواجهه، یادمان نرود، كه دقیقاً در هنگامه‌ی مواجهه‌ای بزرگ‌تر ممكن شده است: مواجهه‌ و رودرروییِ مردم (سوژه‌هایِ سیاست) با تاریك‌اندیشی، دیكتاتوری و استعمار. این‌، موضوعی بسیار تعیین‌كننده است. و نكته‌ی دیگر این‌كه ممكن است مواجهه ’رخ دهد‘ اما فرد از كنار آن بگذرد و آن را نادیده بگیرد كه این، درواقع، خیانتِ فرد به رهایی‌اش و برگشت به چارچوبِ ’وضعیت‘ است. . یادمان باشد این مواجهه‌ها هرروزه برای‌مان پیش می‌آید، هرروزه...

”فقط نظر به این‌كه [امكانِ] آزادی در زن به صورتِ انتزاعی و خالی است، زن فقط در طغیان می‌تواند به‌درستی از آن استفاده كند. این، یگانه‌راهِ گشوده بر كسانی است كه امكانِ ساختنِ هیچ‌چیز به آن‌ها داده نشده است؛ آن‌ها باید محدودیتِ موقعیتِ خود را نپذیرند و بكوشند راه‌هایی به سویِ آینده به رویِ خود بگشایند؛ تسلیم و رضا، چیزی جز كناره‌گیری و فرار نیست؛ برایِ زن هیچ مفری جز تلاش در راهِ دست‌یابی به رهایی نیست.“ (جنسِ دوم؛ 542)   

آن مواجهه‌هایِ فردی در وضعیتِ آن زنان، در هنگامه‌ی این مواجهه‌ی بزرگ‌تر ’رخ می‌دهند‘؛ مواجهه‌ی بزرگ‌تری كه پیوسته و گره‌خورده با امری ژنریك (كلی، generic) ـ رهایی از دیكتاتوری، رهایی از استعمار، رهایی از تاریك‌اندیشی ـ  است. این چهار زن درست پس از ’رخ‌دادنِ‘ آن مواجهه‌ی فردی، چهار راهِ متفاوت را در پیش می‌گیرند. زیبایی و ژرفایِ ستایش‌انگیزِ این فیلم در نمایاندنِ همین راه‌هایِ متفاوت است.

مونس، مواجهه‌ی فردیِ خود را با مواجهه‌ی ژنریكِ و كلیِ سوژه‌هایِ سیاستِ مبارز ’گره می‌زند‘ و به مبارزه‌ی مردم می‌پیوندد. او به جهانِ ’واقعیِ‘ پا می‌نهد.

فخری، به جهانی خیالین و منزوی ’فرار می‌كند‘ یعنی دور می‌شود و در باغی زیبا و ’خالی از هر دغدغه‘ پناه می‌گیرد.

زرین، می‌گریزد، خود را از گندِ زندگیِ پیشین پاك می‌كند (در حمام، دیوانه‌وار، تنِ خود را كیسه می‌كشد) و ’اتفاقی‘ پا به آن جهانِ خیالین یعنی باغِ فخری می‌گذارد. او توسطِ فخری، بی‌هوش، پیدا می‌شود. او هم فرار كرده است.

فائزه، به راه‌نماییِ مونس، به آن جهانِ خیالین (باغِ فخری) وارد می‌شود یا دقیق‌تر، به آن جهان، فراری داده می‌شود.

جز مونس، هیچ یك از آن زنان مواجهه‌ی فردیِ خود را ـ در گامِ نخست ـ با مواجهه‌ی كلی و ژنریك در حوزه‌ی سیاستِ مبارز گره نمی‌زنند. ’عملِ‘ مونس یادآورِ این جمله‌ی سیمون دوبووار در جنسِ دوم است:

”این رهایی فقط به صورتِ جمعی امكان‌پذیر است...“

اما برایِ آن سه زنِ دیگر:

”... بسیاری از زن‌ها بوده اند و اکنون نیز هستند که به‌تنهایی درصددِ آن اند که به نجاتِ فردیِ خود تحقق بخشند. آن‌ها می‌کوشند که در بطنِ حالیتِ خود، وجودشان را توجیه کنند، یعنی به تعالی در حالیت تحقق بخشند. همین کوششِ نهایی ـ گاهی مسخره، غالباً هیجان‌انگیز ـ [...] به منظورِ تبدیلِ زندان‌اش به آسمانِ افتخار و تبدیلِ بردگی‌اش به آزادیِ بی‌حدومرز انجام می‌گیرد[...].“ (جنسِ دوم)

به هر حال، برایِ همه‌ی آن‌ها ’فرایند‘ آغاز شده است؛ فرایندی كه هیچ‌یك نمی‌دانند به كجا می‌انجامد.

نباید به‌هیچ‌وجه گمان كرد كه این فرایند ’خودبه‌خود‘ آن‌چنان كامل، بی‌شكاف و تام‌وتمام است كه لازم است ’صرفاً‘ به آن پیوست تا یك‌باره، جادو‌وار، رهایی متحقق شود. این، نگرشی تقدیرباورانه، جبری و بی‌هوده است. جالب این‌كه فیلم كاملاً به این نكته واقف است. اول این‌كه با این‌كه فیلم مشخصاً ’طرفِ كنشِ مبارزاتیِ مونس را می‌گیرد‘ هیچ‌ امتیازِ خاصی به آن نمی‌دهد. یعنی در برابرِ كنشِ جمعی‌مبارزاتیِ مونس، كنشِ فردیِ آن زنانِ دیگر را كم‌رنگ نمی‌كند. دوم این‌كه شكاف‌ها، كاستی‌ها، یك‌دست‌نبودن‌هایِ همین فرایندِ تازه‌شكل‌گرفته را نیز مشخصاً ’نمونه‌وار‘ نشان می‌دهد. و این فیلم، از این نظر، بسیار دقیق است:

مونس به مبارزان می‌پیوندد، مشخصاً به مبارزانِ پیراهن‌سفید و شلوارسیاهِ چپِ توده‌ای. دو صحنه وجود دارد كه آن شكاف‌ها و كاستی‌هایِ نمونه‌وارِ فرایند را به‌روشنی نشان می‌دهد

1) صحنه‌ای كه در آن، رفیقِ حزبیِ مونس (علی) و دو رفیقِ حزبیِ دیگرش در اتاقی كم‌نور جلسه دارند. هنگامی كه مونس و رفیق‌اش وارد می‌شوند، آن دو نفر رویِ میزی نشسته اند و دارند كار می‌كنند. رفیق مونس صندلی‌ای بر می‌دارد و پشتِ میز می‌رود. مونس، رویِ صندلی‌ای كه با میز فاصله دارد یعنی كمی دورتر از میز، هم‌چون ناظرِی صرف، می‌نشیند. این را پیوند می‌دهم به نقدی بنیادی به سازمان‌هایِ چپِ مبارز در ایران: این كه زنان همواره در این سازمان‌ها ’كنار می‌‌نشینند‘. این بحث موافقان و مخالفانِ زیادی دارد. اما در این میان، آن دیدگاهی كه می‌گوید ’مسئله‌ی زن اولویت ندارد، اصلاً به این مسئله نپردازید‘ خطرناك‌ترین و نادرست‌ترین نگرش در میانِ نگرش‌هایِ موافق و مخالف است؛ دیدگاهی كه عملاً و نظراً در كنارِ مرتجع‌ترین یعنی تاریك‌اندیش‌ترین دیدگاه‌هایِ مردمحور می‌ایستد.

2) صحنه‌ای كه در پیِ درگیریِ علی با سربازی پس از حمله‌ی آن‌ها برایِ دست‌گیریِ آن‌ها در عروسی، آن سرباز كشته می‌شود. مونس این صحنه را می‌بیند و شروع می‌كند به مویه بر سرِ پیكر كشته‌شده‌ی سرباز. حس می‌كنم این صحنه به شدت ساختگی و بی‌ربط از كار در آمده است یعنی در این‌جا مونس ’فردیتِ انسانیِ مشخصِ‘ خود را یك‌باره از دست می‌دهد و بدل می‌شود به ’نماینده و نمونه (type)‘ مادرواری. درواقع، این جهشِ یك‌باره از ’فرد‘ ـ كه واكنش‌اش مشخصاً فرار یا درگیری است ـ به ’الگویِ مادری‘ ـ كه باید با تیمارداری و مویه و ضدیت با كشتن ـ پیوند داشته باشد، در آن وضعیت، بی‌ربط است. اما به هر حال، نشان‌دهنده‌ی شكافی در فرایندِ مبارزه است: كشتنِ انسانی دیگر، هر چند این انسانِ دیگر، دشمنِ تو باشد و بخواهد تو را بكشد. علی اگر آن سرباز را نمی‌كشت و فرار نمی‌كرد، در زندان یا حبسِ ابد می‌خورد یا كشته می‌شد. مونس، گویا، از كشته‌شدنِ سرباز یكه‌ می‌خورد. آن صحنه‌ی افتادنِ دوباره‌ی مونس از بلندی، پس از این صحنه می‌آید.

فخری به باغ پناه می‌برد و به موسیقی می‌پردازد. زرین را پیدا می‌كند و پس از چندی هم فائزه به آن‌ها می‌پیوندد. باغِ فخری، جدا از این‌كه در برابرِ جهانِ ’واقعیِ‘ مونس، جهانی ’خیالی و فانتزی‌گونه‘ است، می‌تواند به‌شكلی نمونه‌وار، سرزمینِ زنان یا زنستانی (Woman land) نمادین باشد. فخری و فائزه هر دو عاشقانی سرخورده اند. فخری عاشقِ دوستِ فرنگ‌رفته‌اش است، همان‌كه فخری را به جمعِ كافه‌نشینانِ هنرمند می‌برد. فائزه عاشقِ برادرِ مونس بوده است.

فخری در باغ مهمانی می‌گیرد. همه‌ی آن هنرمندان، وكلا و نخبگان جمع اند. آن مهمانی، درواقع، اوجِ تحققِ خیال یا فانتزیِ فخری، بعد فائزه و دستِ آخر، زرین است. زرین در این اوج سهیم نیست، چرا كه بیمار بر تخت افتاده است. فائزه، با واقعیتِ برادرِ مونس كه در آن مهمانی حضور دارد، رودررو می‌شود. باید به یاد بیاوریم كه در صحنه‌ای بسیار جالب، مونس به كافه‌ی مردانه می‌رود كه رادیو گوش كند. فائزه بیرون ایستاده و به او می‌گوید بیاید بیرون! این‌جا جایِ مردان است و به‌اصطلاح ”خوبیت ندارد“. این صحنه، یكی از زیباترین صحنه‌ها است. مونس كه در كافه رادیو گوش می‌دهد، كارش را تمام می‌كند و بیرون می‌آید. فائزه كه بیرون ایستاده و برایِ مونس می‌ترسد و نگران است، از نگاهِ مردانی در كافه می‌هراسد، می‌رود و در پس‌كوچه‌ها توسطِ آن دو مرد موردِ تجاوز قرار می‌گیرد. نكته این‌جا است كه این فیلم، شجاعانه با این گزاره‌ی مسخره و كثیف كه ”اگر می‌خواهی سالم بمانی از مردان دوری كن!“ می‌ستیزد. فائزه هنگامی با واقعیتِ برادرِ مونس رودررو می‌شود كه او می‌گوید: ”زن مثلِ یه غنچه ست، باز كه شد زود پلاسیده می‌شه!“.

زرین می‌میرد و مرگ‌اش نقطه‌ی پایانی می‌گذارد بر فانتزی یا خیالِ فخری و فائزه. زرین، در سرزمینِ خیال می‌میرد.  

در صحنه‌هایِ آخر فائزه را می‌بینیم كه با قدم‌هایی محكم از همان جاده‌ای كه با مونس به این جهانِ خیالین آمده بود، دارد بر می‌گردد و به سمتِ شهر می‌رود. چهره‌ی فائزه و محكمیِ قدم‌هایِ او، مونس را فرا یاد می‌آورد. فائزه، راه مونس را می‌رود و به سمتِ جهانِ واقعیِ مبارزه گام بر می‌دارد.

فخری، گویا می‌خواهد از باغ بیرون برود. شكست‌خورده و غمگین است. آن مهمانیِ بزرگ‌اش كه اوجِ فانتزی و خیال‌ورزی‌اش بود، همان شب در لحظه‌ی آشنایی با نامزدِ دوستِ فرنگ‌رفته‌اش و اكنون با مرگِ زرین، ویران شده است. او اكنون جایی ندارد پناه ببرد. او سرگردان در باغ قدم می‌زند.

 

زنان بدونِ مردان دقیقاً نمونه‌ی هنری سیاسی، مبارز و جانب‌دار است. بر خلافِ تمامِ آن یاوه‌‌گویانی كه یك‌سره بی‌هودگی، نازیبایی، شعارگونه‌بودنِ هنرِ مبارز و سیاسی را در بوق‌‌وكرنا كرده اند و می‌كنند، زنان بدونِ مردان نشان می‌دهد كه پیوندِ ژرفِ هنر و سیاستِ مبارز چه‌گونه می‌تواند ممكن شود. اما بگذارید به نكاتی مهم توجه كنیم:

  1. زنان بدونِ مردان نیازی نمی‌بیند همه‌چیز را بگوید. او در تصویرها، رنگ‌ها، نمادها و سنت‌ها حرف‌هایِ خود را می‌زند. او در سكوت‌هایِ تصویری‌اش سخن می‌گوید.
  2. زنان بدونِ مردان سیاست را به حزب، دسته و گروهِ خاصی فرو نمی‌كاهد. جانب‌دارِ حقیقتِ سیاست و سیاستِ حقیقت است، نه جانب‌دارِ این گروه یا آن حزبِ خاص. و حقیقتِ سیاست و سیاستِ راستین در ’آن وضعیت‘ در كنارِ مبارزانِ ضدِدیكتاتوری، ضدِاستعمار، ضدِتاریك‌اندیشی معنا داشت.
  3. زنان بدونِ مردان با فراخواندنِ هنریِ آن رخ‌دادها و مواجهه‌ها، دقیقاً، شكلی دیگر اما مغفول‌مانده از مبارزه را بازشناسی می‌كند: مبارزه‌ی زنان برایِ رهایی. پس می‌شود گفت زنان بدونِ مردان می‌گوید: [سه ایده‌ی مبارزه وجود داشته است و همه آن‌ها را‌ می‌شناسیم ـ مبارزه با دیكتاتوری، استعمار و تاریك‌اندیشی ـ اما من، با بازخوانیِ آن تاریخ، با بازخوانیِ آن رخ‌داد، ایده‌ی چهارمی را بازشناسی می‌كنم و آن، ایده‌ی مبارزه برایِ رهاییِ زنان است و حاملانِ آن ایده را با نام‌هایِ مونس، فخری، زرین و فائزه مشخص می‌كنم.]
  4. زنان بدونِ مردان باور دارد كه هر عملی، شكلی از اعلام، موضع‌گیری و به همین دلیل، شعاری و شعارگونه است. تنها بی‌عملی و دست به هیچ كاری نزدن، شعارگونه نیست و معیارِ هنرِ ناب است. این فیلم، از اتهامِ شعارگونه‌بودن نمی‌ترسد. اتهامِ بی‌معنایی كه معنایِ تلویحی‌اش این است كه هنرتان باید بی‌بو و خاصیت، بدونِ جانب‌داری، بدونِ موضع‌گیری یا دقیق‌تر، كنش‌تفكرِ هنری‌تان باید بدونِ كنش‌تفكر باشد!!
  5. مضحك است گمان كنیم زنان بدونِ مردان ’فیلمی تاریخی‘ است. چنین برداشتی، آن را به ’بازگوییِ‘ تاریخ فرو می‌كاهد. در حالی كه زنان بدونِ مردان آن تاریخ را، رخ‌دادها و مواجهه‌هایِ آن تاریخ را فرا می‌خواند تا در اكنون معنایی دوباره یابند. او، گذشته را در پرتویِ ’اكنونِ مبارزه‘ بازخوانی می‌كند. او اكنون را تاریخی می‌كند. نباید گمان كنیم كه در آن گزاره‌ی تقدیمیِ آخرِ فیلم ـ ’تقدیم به مبارزانِ راهِ آزادی و دموكراسی در ایران /  از انقلابِ مشروطه 1285 تا جنبشِ سبزِ مردمی 1388‘ ـ نكته‌ی مهم ’تقدیم به مبارزانِ راهِ آزادی و دموكراسی در ایران‘ است بلكه باید توجه كنیم كه نكته‌ی مهم، هم‌چنین در خودِ فیلم، ’از انقلابِ مشروطه 1285 تا جنبشِ سبزِ مردمی 1388‘ است، یعنی پل‌زدن میانِ آن رخ‌دادِ بزرگ و همه‌ی مبارزاتِ پس از آن تا اكنون.

 

بیش از این‌ها می‌شود از زنان بدونِ مردان یاد گرفت و به آن اندیشید؛ فیلمی با ظرافت‌هایی تكان‌دهنده كه فیلمِ پرسپولیس (به كارگردانیِ مرجان ساتراپی و ونسان پارونو) را به یاد می‌آورد. هر چندِ طنزِ گزنده‌ی پرسپولیس و موضوعِ متفاوت‌شان آن‌ها را از هم جدا می‌كند اما نگاهِ انتقادی و دیالكتیكی‌شان، جانب‌داریِ سیاسی‌شان و بسیاری ویژگی‌هایِ دیگر آن دو را به هم پیوند می‌دهد.

زنان بدونِ مردان فیلمی به كارگردانیِ شیرین نشاط است و عامدانه از فیلم نام برده ام، نه از كارگردان، تا امكانی گشوده برایِ دیدنِ دوباره و بازخوانیِ دوباره‌ی آن گذاشته باشم. 


myfreecams token
30 مهر 96 00:55
انگار ذهن من را میخوانی! به نظر می رسد که خیلی از اینها را بدانید، همانطور که شما نوشتید
کتاب در آن یا چیزی من فکر می کنم که شما می توانید با آن کار کنید
چند عکس برای راندن پیام به خانه کمی، اما به جای آن، این وبلاگ فوق العاده است.
خوب خواندن مطمئنا برگشتم
real psychic readings
15 مهر 96 16:54
با تشکر برای به اشتراک گذاشتن افکار خود. من واقعا از تلاش های شما قدردانی می کنم و منتظر شما هستم
بیشتر تشکر بار تشکر.
Randi
10 مرداد 96 20:29
Heya just wanted to give you a quick heads up and let you know a few of the pictures aren't loading
properly. I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different internet browsers and both show
the same results.
Rex
25 اردیبهشت 96 20:13
Hello there I am so happy I found your site, I really found you by mistake,
while I was researching on Google for something else, Regardless I am here now and would just like
to say many thanks for a tremendous post and a all round thrilling
blog (I also love the theme/design), I don’t have time
to go through it all at the minute but I
have saved it and also included your RSS feeds, so when I have time I will
be back to read much more, Please do keep up the great work.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر